عاشـــورا(تقدیم به حضرت زهـــــــرا(س))
آشنایی با حاضران وجوانان وکودکان وشهدای نهضت عاشورا
جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ :: ۸:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : shima tahsiri

معاویه مى خواهد نام پیغمبر را دفن کند!معاویة بن ابى سفیان که خود را جانشین و خلیفه پیغمبر اسلام مى خواند، در دل از اینکه نام آن حضرت در جهان زنده است و مردم مسلمان در هنگام اذان آن مرد آسمانى را به عظمت یاد مى کنند و به رسالت وى شهادت مى دهند سخت ناراحت است و آرزو دارد نام او را دفن کند و آن پیغمبر آسمانى را از یاد مسلمانان ببرد، این نیت پلید و شومى که فرزند ابوسفیان در دل داشت بالاخره روزى آن را با یکى از دوستان نزدیک خود به نام مغیرة بن شعبه در میان گذاشت . مسعودى مورخ بزرگ اسلامى چنین نقل مى کند


مطرف بن مغیرة بن شعبة القفى قال : وفدت مع ابى الى معاویة فکان ابى یاتیه و یتحدث عنده ثم ینصرف الى فیذکر معاویة و یذکر عقله و یعجب ممایرى منه ادجاء ذات لیلة فامسک من العشاء فرایته مغتما فانتظرته ساعة وظننت انه لشیئى حدث فینا اوعملنا فقلت له مالى اراک مغتما منذا لیلیه ؟ قال یا بنى انى جئت من عندا خبث الناس قلت له و ما ذلک ؟ قال قلت له و قد خلوت به انک بلغت منا یا امیرالمومنین فلواظهرت عدلا و بسطت خیرا فانک قد کبرت و لو نظرت الى اخوتک من بنى هاشم فوصلت ارحامک فو الله ماعندهم الیوم شیئى تخافه ، فقال لى هیهات هیهات ملک اخویتم فعدل و فعل مافعل فو الله ماغدا ان هلک فهلک ذکره الا ان یقول قائل ابوبکر، ثم ملک اخوعدى فاجتهد و شمر عشر سنى فو الله ماغدا ان هلک فهلک ذکره الا ان یقول قائل عمر، ثم ملک اخونا عثمان فملک رجل لم یکن احد فى مثل نسبه فعمل ما عمل و عمل به فو الله ماغدا ان هلک فهلک ذکره و ذکر ما فعل به و ان اخا هاشم یصرخ به فى کل یوم خمس مرات اشهدا ان محمدا رسول (ص ) فاى عمل یبقى مع هذا لا ام لک و الله الا دفنا دفنا(54)
یعنى مطرف فرزند مغیرة بن شعبه ثقفى مى گوید من با پدرم در شام بر معاویه وارد شدیم و پدرم به نزد او مى رفت و با وى سخن مى گفت و سپس ‍ به نزد ما مى آمد و از معاویه و عقل و تدبیرش یاد مى کرد و از آن چه که از او دیده بود بسیار تعجب مى نمود (و با نظر عظمت و احترام به آن مى نگریست ) اما یک شب از نزد معاویه به منزل آمد ولى از خوردن غذا خوددارى کرد و من او را غمناک دیدم ، ساعتى در انتظار نشستم و با خود فکر کردم که این تاثر پدرم شاید به علت کارى باشد که ما انجام دادیم و یا حادثه اى که در بین ما واقع گردید (که ما خود از آن اطلاع نداریم ) در این هنگام به پدرم گفتم چرا شما را امشب غمناک مى بینم ؟ گفت فرزندم من از نزد ناپاک ترین مردم مى آیم (یعنى معاویه ) گفتم به چه علت (امشب او را این گونه یاد مى کنى ؟) اى امیرالمومنین ! تو به کمال قدرت رسیدى اکنون چه مى شود اگر عدل را پیشه خود سازى و نیکى هاى خود را به مسلمانان توسعه دهى ؟ شما اکنون پیر شدید و چه مى شود اگر به برادرانت از بنى هاشم نگاه مهرى افکنى و بدین وسیله صله ارحامت را انجام دهى ؟ و به خدا قسم اکنون دیگر نزد بنى هاشم نیرو و قدرتى نیست تا تو از آن هراسان باشى . معاویه در پاسخم گفت هیهات هیهات ! برادر تمیم (55)به حکومت رسید (یعنى ابوبکر) و عدل را هم پیشه خود ساخت و انجام داد آنچه که انجام داد اما به خدا قسم یک روز از مرگ او بیشتر نگذشت که نام او هم از بین رفت تنها همین مقدار از او نامى مانده که کسى بگوید ابوبکر، پس از وى برادر عدى (56)یعنى عمر زمام حکومت را در دست گرفت و کوشش ‍ کرد و ده سال شدت عمل نشان داد، ولى به خدا قسم فرداى آن روزى که مرگ دامنش را گرفت نام او هم مرد و یاد او فراموش گردید تنها همین قدر از او باقى است که کسى بگوید عمر. سپس برادر ما (یعنى از قبیله بنى امیه ) عثمان زمامدار گردید، مردى که کسى از نظر خانوادگى و نسب مانند او نبود!!! پس انجام داد آن چه که باید انجام دهد و به نسبت به او هم انجام شد (یعنى او را کشتند)، ولى به خدا قسم فرداى آن روزى که او به هلاکت رسید یاد او هم در بین مردم مرد و فراموش گردید.
اما برادر هاشم (یعنى حضرت محمد صلى الله علیه و آله ) هر روز پنج بار به نام او فریاد مى زنند: اشهد ان محمدا رسول الله .(اى مغیرة ) مادر براى تو نباشد. با زنده بودن نام این مرد(حضرت محمد (ص )) کدام عمل باقى مى ماند؟! به خدا قسم (چاره نیست ) مگر این که (نام پیامبر اسلام )دفن شود.دفن .
خواننده عزیز- در این گفتارى که یکى از مورخین بزرگ و معتبر اهل تسنن از معاویه نقل مى کند دقت فرمائید. در این داستان نه تنها معاویه دشمنى و بغض قلبى خود را نسبت به پیامبر اسلام (ص ) صریحا بیان مى کند و آرزو مى نماید که نام آن حضرت را دفن کند!! و او را از یاد مردم ببرد. بلکه عدم اعتقاد وى با اصول اسلامى از جملات قبلى هم صریحا هویدا است آن جا که از خلافت همواره تعبیر به ملک مى کند و از این تعبیر به خوبى پیدا است که او زمامدارى پیامبر بزرگ اسلام و کسانى که بعد از آن حضرت ادعاى جانشینى وى را کرده بودند یعنى ابوبکر و عمر و عثمان همه را از یک نوع حکومت مى داند و آن هم بنابه تعبیر او ملک است در حالى که اگر معاویه از دریچه اعتقاد بسیارى از مسلمانان آن روز هم به ماهیت حکومت آن سه تن مى نگریست آنرا بصورت خلافت و جانشینى از پیغمبر مى دید(هر چند این تصور درباره آن سه ، غلط و بیجا بود) و این خود نشان مى دهد که وى در باطن نه موضوع نبوت و نه داستان خلافت را آن گونه که مردم مسلمان به آن معتقد بودند باور نداشت و ماهیت حکومت پیامبر اسلام را هم مانند آن سه نفر جز به عنوان ملک نمى شناخت .
مسعودى پیش از آن که این داستان را نقل کند مى نویسد: مامون در زمان خلافت خود تصمیم گرفت به مردم مسلمان دستور دهد تا معاویه را لعن کنند و از او بیزارى بجویند و یکى از مهمترین عاملى که موجب این تصمیم گردید، رسیدن خبر مکالمه معاویه با مغیرة بن شعبه درباره پیامبر اسلام به او بوده است . متن نبشته این مورخ در این باره چنین است :
فى سنة اثنى عشر و ماتین نادى منادا لمامون : برئت الذمة من احد من الناس ذکر معاویة بخیر اوقدمه على احد من اصحاب رسول الله (ص )....و انشئت الکتب الى الافاق بلعنه على المنابر(57)
یعنى در سال دویست و دوازده منادى مامون (از جانب وى ) ندا در داد که ذمه من برى ء است از آن فردى که معاویه را به خوبى یاد کند یا او را بر یکى از اصحاب پیغمبر (ص ) مقدم بدارد. (در این جا مسعودى داستان مکالمه معاویه را با مغیرة بن شعبه نقل مى کند و سپس اضافه مى کند): مامون دستور داد نامه ها به تمام مردم نوشتند که معاویه را بر بالاى منابر لعن کنند. ولى چون به مامون گفتند ممکن است اجراى این فرمان منجر به شورش ‍ عمومى گردد از این نظر از اجراى تصمیم خود دست برداشت و این فکر بدست فراموشى سپرده شد تا آن که نوبت حکومت به المعتضد بالله رسید. معتضد در عصر خود اراده کرد لعن معاویه را شایع سازد و طرحى را که مامون از اجراى آن چشم پوشیده بود عملى سازد و به آن تحقق بخشد.
طبرى مورخ مشهور اهل تسنن مى نویسد:
و فى هذه السنة (284 هجرى ) عزم المعتضد بالله على لعن معاویة بن ابى سفیان على المنابر و امر به انشاء کتاب بذلک یقرء على الناس فخوفه عبیدالله بن سلیمان بن وهب اضطراب العامة و انه لایامن ان تکون فتنة فلم یلتفت الى ذلک مان قوله ....نودى یوم الجمعة الالایتر حموا على معاویة و لایاذکروه بخیر...فامر باخراج کتاب الذى کان المامون امر بانشائه بلعن معاویة فاخرج له من الدیوان فاخذ من جوامعه نسخة هذا الکتاب .
یعنى در سال 284 هجرى المعتضد بالله تصمیم گرفت اعلام کند تا معاویه را بر بالاى منابر لعن کنند و دستور داد نامه اى در این باره نوشتند تا براى مردم بخوانند. عبیدالله بن سلیمان بن وهب وى را از اجراى این تصمیم بر حذر داشت و گفت ممکن است شورشى بر پا گردد و اجتماع دچار اضطراب شود، ولى معتضد به آنچه که عبیدالله گفته بود.
توجهى نکرد...تا بالاخره در یک روز جمعه از جانب او ندا در دادند که آگاه باشید و بر معاویه ترحم نکنید(و از خداوند براى وى رحمت نخواهید)و او را به نیکى یاد ننمائید....و معتصد دستور داد تا نامه اى را که مامون براى فرمان لعن بر معاویه نوشته بود (از قسمت بایگانى نامه هاى خلافتى ) براى او خارج ساختند و نزد وى آوردند، معتضد از کلیات آن نامه این نامه را نگاشت .
در این جا طبرى نامه المتعتضد بالله را که طولانى است و ضمن آن بسیارى از معایب و مفاسد اخلاقى و ایمانى معاویه و مخالفت هاى علنى که وى با قوانین اسلام انجام داد بر شمرده شد، نقل مى کند و سپس چنین اضافه مى نماید:
ان عبیدالله بن سلیمان احضر یوسف بن یعقوب القاضى و امره ان یعمل الحیلة فى ابطال ماعزم علیه المعتضد فمضى یوسف بن یعقوب فکلم المعتضد فى ذلک و قال له یا امیرالمومنین انى اخاف ان تضطرب العامة و یکون منها عندسماعها هذا الکتاب حر کة فقال ان تحرکت العامة و یکون منها عندسماعها هذا الکتاب حرکة فقال ان تحرکت العامة او نطقت و ضعت سیفى فیها فقال یا امیرالمومنین فما تصنع بالطالبین الذین هم فى کل ناحیة یخرجون و یمیل الیهم کثیر من الناس لقرابتهم من الرسول (ص )و ماثرهم و فى هذا الکتاب اطرائهم او کما قال و اذا سمع الناس هذا کانوا الیهم امیل و کانوا ابسط السنة و اثبت حجة منهم الیوم فامسک المعتضد و لم یرد علیه جوابا و لم یامر فى الکتاب بعده بشیئى .(58)
یعنى سلیمان بن وهب (هنگامى که از تصمیم قطعى معتضد براى اعلان لعن بر معاویه اطلاع یافت ) یوسف بن یعقوب را که قاضى و از دانشمندان بود خواست و به وى گفت چاره اى بیندیش تا معتضد از این فکر منصرف شود، یوسف بن یعقوب نزد معتضد آمد و در این باره با او صحبت کرد و به وى گفت اى امیر المومنین ! من مى ترسم که اجتماع مسلمین دچار اضطراب شود و در آن هنگامى که نامه شما را نسبت به لعن بر معاویه بشنوند دست به حرکت و شورشى بزنند.
معتضد گفت اگر اجتماع مردم در برابر تصمیم من حرکت و جنبشى کنند و یا در این باره سخنى از آنها شنیده شود. من شمشیر را در میان آنان مى گذارم (و آنها را به قتل مى رسانم )یوسف بن یعقوب گفت اى امیرالمومنین ! با طالبین و سادات چه خواهى کرد؟ اینها که در هر گوشه کشور علیه حکومت تو خروج مى کنند و مورد علاقه بسیارى از مردم هستند زیرا آنان از خویشاوندان و نزدیکان پیغمبرند و داراى فضائلى هم مى باشند. و انتشار این نامه به منزله ستایش (و تشویق ) آنهاست و یا آنکه یوسف بن یعقوب گفت که اگر مردم نامه شما را درباره معاویه بشنوند به سوى طالبین و سادات بیشتر رغبت مى کنند و زبان آنها بازتر و حجت آنها از اکنون محکم تر خواهد شد. در اینجا معتضد خوددارى کرد و پاسخى به یوسف بن یعقوب نداد ولى درباره آن نامه (و انتشار آن ) هم دیگر چیزى نگفت و دستورى صادر ننمود.
خوانندگان ارجمند- با در نظر گرفتن این دو داستانى که ما از دو منبع بسیار معتبر تاریخى اهل تسنن یعنى مروج الذهب مسعودى و تاریخ طبرى نقل کردیم به خوبى روشن مى شود که فساد عقیده معاویه و انحراف وى از نظر معتقدات اسلامى و پاى بند نبودن او به مکتب نبوت تا جائى مسلم و قطعى بود که مامون و معتضد هر دو تصمیم مى گیرند لعن بر معاویه را بر بالاى منابر شایع سازند، با آن که از نظر سیاسى این دو نفر نه تنها از این کار طرفى نمى بستند بلکه تا حدود زیادى براى حکومت آنها ایجاد مشکلات و دردسر مى نمود. تصور نشود که بنى العباس با بنى امیه سابقه عداوت قبیله اى و خانوادگى دارند، و ممکن است این تصمیم به دنبال همان عداوت و دشمنى گرفته شده باشد - نه این تصور باطل است . زیرا این دشمنى و عداوت اگر چه جاى انکار نیست ولى باید دانست که این تصمیم مامون و معتضد از آن عداوت قبیله اى سرچشمه نمى گرفت .
به این دلیل که اگر این تصمیم از آنجا ناشى بود آنها مى بایست فرمان دهند تا مردم تمام افراد بنى امیه را لعن کنند نه تنها معاویه را و اگر تصور شود که هدف آنها لکه دار نمودن و ننگین ساختن تمام افراد بنى امیه بود ولى مفاسد اخلاقى و اعتقادى معاویه و کارهاى ننگینى که وى در دوران حکومت خود انجام داده بود بهانه اى بدست مامون و معتضد داد تا زهر عداوت قبیله اى خود را تنها بر وى بریزند، مى گوئیم این تصور بى جا زیرا اگر معایب و مفاسد معاویه تنها بهانه اى براى آنان بود، انى بهانه درباره فرزند او یزید بیشتر و روش زندگى او از پدر ظاهرا ننگین تر بود و مخصوصا شهادت حسین ابن على علیهماالسلام با دست وى و به فرمان او خود کافى بود که بهترین و منطقى ترین بهانه را در دسترس مامون و معتضد قرار دهد تا آنها بتوانند با استفاده از این بهانه لعن یزید را با مشکلاتى کمتر و دردسرى آسان تر شایع سازند.
آرى این شواهد همه گواهى مى دهد که مامون و معتضد از روحیه معاویه و هدف هاى پنهانى او و نقشه هائى که وى براى ریشه کن ساختن اساس ‍ اسلام در دل داشت به خوبى مطلع بودند، عجیب تر از همه اینکه دیگران که (مانند عبیدالله بین سلیمان و یوسف بن قاضى ) درصدد بودند تا با طرح نقشه و چاره اندیشى ها بهر ترتیبى شده معتضد را از این تصمیم بر گردانند(و بالاخره هم موفق شدند)به خود اجازه ندادند که در ماهیت قضیه تردید کرده و در دلائلى که معتضد براى لزوم لعن بر معاویه و ابراز تنفر از وى طبق موازین اسلامى اقامه کرده بود، تشکیک کنند و آنها را رد نمایند!!! با آن که آنان از تمام امکانات بارى منصرف ساختن معتضد استفاده کردند، تا جائیکه یوسف بن یعقوب از سادات و طالبین که علیه معتضد قیام مى کردند و در شمار دشمنان سخت حکومت وى بودند سخن به میان آورده و از آنها تمجید مى کند و صریحا مى گوید: بسیارى از مردم به سوى آنها متمایلندتا شاید بتواند از این راه معتضد را از شورش مردم بترساند.
یوسف بن یعقوب که تا این حد براى جلوگیرى از اشاعه لعن بر معاویه کوشش مى کند و آن گونه در برابر خلیفه ! جسارت و جرات مى ورزد با این حال حتى یک جمله درباره ماهیت قضیه سخن نگفته و در ابطال دلائل معتضد که بر لزوم لعن بر معاویه در نامه خود اقامه کرده بود، حرفى به میان نمى آورد!!! و این موضوع خود یک گواه روشن است بر آنکه دلائل معتضد براى لزوم لعن بر معاویه غیر قابل انکار بود و حتى براى آن قاضى امکان نداشت که طبق موازین اسلامى درباره آنها تردید کند. آرى مطلب همین گونه است و راستى هم دلائلى که معتضد براى لزوم لعن بر معاویه طبق موازین اسلامى بر آنها تکیه کرده بود به قدرى قاطع و روشن است که براى هیچ فردى هر چند بسیار دقیق و موشکاف باشد جاى انکار و تردید باقى نمى گذارد.(59)
این داستان یکى از شواهد بزرگ تاریخى است که عقائد قلبى معاویه را از جنبه هاى اسلامى بر ملا مى سازد. اکنون به نقل از شواهد دیگر مى پردازیم .
مامون و معتضد مى خواستند فرمان لعن بر معاویه را صادر کنند  
معاویه در روز چهارشنبه نماز جمعه مى خواند!
از موارد مهمى که به خوبى نشان مى دهد چگونه معاویه در صورت لزوم مقدسان مذهبى را به بازى مى گرفت و از اسلام و مقررات آن تنها به منظور تحکیم موقعیت و حکومت خود و رسیدن به مقاصد شوم خویش بهره بر مى داشت ، نماز جمعه اى است که وى آن را در روز چهارشنبه انجام داد، مسعودى در این باره مى نویسد:
و لقد بلغ من امرهم فى اطاعتهم له انه صلى بهم عند مسیرهم الى صفین الجمعة فى یوم الاربعاء(60)
یعنى کار اطاعت مردم از معاویه به جائى رسیده بود که در هنگام رفتن به جنگ صفین وى نماز جمعه را در روز چهارشنبه انجام داد.
خوانندگان ارجمند- شما قضاوت کنید. آیا ممکن است این عمل از فردى صادر شود که در دل نسبت به اصول اسلامى و مبانى آسمانى آن معتقد باشد؟ آیا انجام این کار نشان مى دهد که معاویه اسلام و مقررات آن را تنها بمنزله پلى مى پنداشت که باید براى دست یافتن به هدف و تحکیم موقعیت خود از آن استفاده کرد؟! آرى معاویه به نماز جمعه و به آنچه که اسلام درباره شرائط و مقررات آن بیان کرده است کارى ندارد، شرائط سیاسى ایجاب مى کرد که او در آن روز که روز چهارشنبه بود طبقات مردم را جمع کند و مطالب لازمى را که در راه موفقیت وى در جنگ ضرورى بود به اطلاع آنها برساند. پس چه بهتر که براى بدست آوردن این مقصود از نماز جمعه استفاده کند! حالا نماز جمعه را نمى توان در روز چهارشنبه خواند و این عمل از نظر اسلام غیر جایز و بدعت است این ها مطالبى است که از نظر معاویه و معتقدات قلبى او اصولا مطرح نیست .
زد و بندهاى سیاسى معاویه 
سومین موردى که معاویه ماهیت معتقدات خود را در آن جا آشکار مى سازد و صریحا نشان مى دهد که هدف اصلى وى تنها بدست آوردن حکومت و قدرت است از هر راهى که باشد معامله اى است که وى با عمر و بن عاص انجام داد، مسعودى مورخ مشهور مى نویسد:
قال معاویة به عمر و بایعنى قال لا و الله لااغینک من دینى حتى انال من دنیاک قال سل قال مصر طعمه فاجابه الى ذلک و کتب له به کتابا(61)
یعنى معاویه به عمروعاص گفت با من بیعت کن عمر و گفت نه به خدا قسم من از دین خود به تو کمک بخواهم کرد مگر هنگامى که از دنیاى تو نائل گردم . معاویه گفت بخواه از من (آن چه مى خواهى ) عمروعاص گفت حکومت مصر آرزوى من است ، معاویه هم پذیرفت و به عمروعاص در این باره نوشته اى داد. در این داستان عمروعاص صریحا به معاویه یادآور مى شود که بیعت من با تو مساوى با تباه کردن دین من و از کف دادن آن است و من در آن صورت از دین خود مى گذرم و با تو بیعت مى کنم که از دنیا و حکومت تو نصیب و بهره اى بردارم ، معاویه هم مى خواهد عمروعاص با او بیعت کند و در اختیار وى قرار گیرد تا بتواند با استفاده از افکار شیطانى او هر چه بهتر و بیشتر بر گرده اجتماع سوار گردد. از این نظر با او معامله مى کند و در باربر بیعت حکومت مصر را به وى وا مى گذراد، تا هر دو از یکدیگر بهره مند گردند!!!
معاویه با زبیر بیعت مى کند 
چهارمین موردى که معاویه بازى گریهاى خود را براى رسیدن به حکومت و در هم کوبیدن خصم خود (على علیه السلام ) آشکار مى سازد نامه اى است که وى پس از کشته شدن عثمان به زبیر مى نویسد و در آن نامه او را به لقب امیرالمومنین خطاب مى کند! چرا؟ معاویه به خوبى مى داند که على بن الى طالب یعنى مردى که پس از قتل عثمان به حکومت رسید فرید نیست که با او همکارى کند و وى را در پست خود ابقاء نماید، معاویه اطمینان دارد که على علیه السلام دست ستمگران و ناپاکان را از دامن اجتماع و حکومت اسلامى کوتاه خواهد ساخت و اجازه نخواهد داد، انگلهائى مانند وى بر همه چیز مردم مسلط گردند.بنابراین باید چاره اى بیندیشد تا بتواند سالیانى دراز همچنان در راس قدرت شامات باقى بماند اکنون مى بیند که تنها راه رسیدن به این آرزو این است که علیه حکومت على (ع ) دست به خرابکارى زند و شورشهاى داخلى ایجاد نماید تا از این طریق به آن بزرگوار فرصت ندهد برنامه هاى اسلامى و اصلاى خود را براى ریشه کن ساختن ماده هاى فسادى که در اجتماع با دست حکومتهاى گذشته به وجود آمده بود اجراء سازد، براى این منظور معاویه باید از زبیر و طلحه استفاده کند زیرا این دو دو نفر که خود را در حکومت على بن ابى طالب کامیاب نمى بینند و مطمئن اند که امیرالمومنین علیه السلام فردى نیست که بشود در دوران خلافت وى قدرت و ثروتى بى حساب اندوخته ساخت لذا درصدد بر مى آیند در برابر آن حضرت به مخالفت برخیزند پس چه بهتر که معاویه هم (که اکنون با آنها هدف مشترک دارد) از این فرصت استفاده کند و نامه اى فریبکارانه به آنها بنویسد. متن نامه چنین است :
لعبدالله زبیر امیر المومنین من معاویة بن ابى سفیان . سلام علیک . اما بعد فانى قد بایغت لک اهل الشام فاجابوا و استوسقوا کما یستوق الحلب فدونک الکوفة والبصرة لایسبقک الیهماابن الى طالب فانه لاشیئى بعدهذین المصرین و قد بایعت لطلحة ابن عبیدالله من بعدک فاظهر الطلب بدم عثمان و ادعو الناس الس ذلک ولیکن منکماالجدو التشمیر(62)
یعنى به بنده خدا زبیر امیرامومنین از معاویه فرزند ابى سفیان سلام بر تو. بعد از سلام پس بدرستى که من از اهل شام براى تو بیعت گرفتم . و آنها پذیرفتند و (برخلافت تو) اجتماع کردند همانگونه که شیر دوشیده جمع مى شود، پس همت خود را بگمار براى (تصرف ) کوفه و بصره مبادا فرزند ابى طالب به سوى این دو شهر بر شما پیشى گیرد زیرا (اگر على این دو را متصرف شود)دیگر چیزى بعد از کوفه و بصره نیست . و من بیعت کردم با طلحة بن عبیدالله بعد از تو. پس خونخواهى عثمان را آشکار سازند و مردم را به سوى آن بخوانید و باید شما (در این راه ) کوشش کنید و با سرعت و شتاب عمل را انجام دهید... در این نامه معاویه زبیر را امیرالمومنین مى خواند! و به او اطلاع مى دهد که من از اهل شام براى و بیعت گرفتم و همه آنها بر خلافت تو اجتماع کرده اند!!
با آن که در هیچ یک از تواریخ جهان ننوشته اند که در شام چنین حادثه اى واقع شده باشد و معاویه از مردم آن جا براى زبیر بیعت گرفته باشد!! آیا ممکن است کسى تصور کند که معاویه به راستى خود با زبیر به عنوان خلافت بیعت کرده بود؟! آیا کسى هست که نداند این نامه تنها یک سرچشمه داد و آن هم تحریک زبیر و طلحه با ایجاد شورش در برابر على علیه السلام و در نتیجه محفوظ ماندن وى در راس قدرت شامات تا هنگامى که زمینه خلافت براى او آماده گردد؟!
معاویه نه به زبیر و طلحه عقیده دارد و نه به اصل خلافت به معناى اسلامى آن ، او مى خواهد از وجود این دو ناراضى و جاه طلب در راه رسیدن به هدفهاى شیطانى خود بهره بردارد، شاهد این مدعا متن نامه است . معاویه در آن جا پس از آن که داستان ساختگى بیعت گرفتن از مردم شام را براى زبیر مى نگارد بلافاصله از این مقدمه مى گذرد و عجولانه بذى المقدمه مى رسد و او را راهنمائى مى کند که بصره و کوفه را متصرف شود! و خونخواهى عثمان را بهانه سازد و بدینوسیله مردم را علیه على بن ابى طالب (ع ) تحریک نماید و بشوراند و از آنها مى خواهد در این راه کوشش و سرعت کنند تا مبادا فرصت از دست برود با توجه به متن این نامه آیا باز هم مى توان در هدف اصلى معاویه که چیزى جز نیرنگ بازى و فریب کارى براى رسیدن به قدرت نبود تردید کرد؟ آیا تنها همین نوشته کافى نیست که اثبات کند وى به اصول و مقررات اسلامى تا آنجا بى اعتنا است که حاضر مى شود به زبیر امیرالمومنین خطاب کند و به دروغ به او بنویسد که من را مردم شام براى تو بیعت گرفتم تا بدینوسیله آن بیچاره را آلت اجراى مقاصد شوم خود سازد و براى ایجاد شورش در برابر على علیه اسلام از او استفاده نماید؟معاویه مى گوید نقل گفتار پیغمبر غدغناز مواد بسیار زنده و روشنى که در تاریخ زندگى سیاسى معاویه نشان مى دهد که وى با معتقدات اسلامى نه تنها هیچ گونه رابطه خوبى نداشت بلکه اگر حس مى کرد یکى از بزرگترین مقدسات مذهبى هم در راه رسیدن وى به هدفهاى شیطانى مانعى ایجاد مى نماید به شدت با آن به مبارزه بر مى خاست . خطاب زننده و تندى است که او با عمر و بن عاص دارد هنگامى که عمروعاص گفتارى از پیغمبر اسلام نقل کرد که آن گفتار بطلان حکومت معاویه را بر ملا مى ساخت .
اصل داستان اینگونه است هنگامى که عمار یاسر آن صحابى بزرگوار در جنگ صفین در راه حمایت از على علیه السلام کشته شد. عمروعاص ‍ حدیث مشهورى (که بسیارى از روات اهل تسنن هم آن را نقل کرده اند) که پیغمبر به عمار فرموده بود: تقتلک الئة الباغیه .براى معاویه خواند معاویه که انتشار این حدیث را از پیغمبر اسلام ، ضربه اى کوبنده براى حکومت خود تشخیص داد سخت بر آشفت و به وى گفت :
انک شیخ اخرق و لاتزال تحدث بالحدیث ....افسدت على اهل الشام اکل ماسمعت من رسول الله تقوله ؟!(63)
یعنى تو پیرى هستى احمق و همواره حدیث نقل مى کنى .... مردم شام را علیه من فاسد گرداندى . آیا هر چه از پیغمبر خدا شنیدى باید نقل کنى ؟! در این جا معاویه با تعبیرات سوء و زشتى با عمروعاص سخن مى گوید زیرا وى بخود جرات داد و حدیثى که از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله درباره عمار شنیده بود نقل کرد.
حدیث از پیغمبر است و گوینده او کسى است که خداوند درباره وى فرمود: و ما نیطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى (64) اما اینها مطالبى نیست که اصولا از نظر معاویه مطرح باشد این گفتار حق است یا باطل ، فرموده پیغمبر اسلام است ، یا دیگران ، براى معاویه بى تفاوت است آن چه که براى او مهم است همان است که خود صریحا به عمروعاص ‍ گفت : افسدت على اهل الشام یعنى من مى خواهم بر مردم حکومت کنم و بر آنان مسلط باشم ، خواه این هدف از طریق حق تامین گردد، یا باطل و اگر روزى گفتار پیغمبر اسلام (ص ) هم بخواهد موقعیت حکومت وى را متزلزل سازد در آن روز با شدت هر چه تمام تر با آن مبارزه خواهد کرد.
مورد دیگرى که باز معاویه با نقل احادیث و گفتار پیغمبر اسلام بشدت مخالفت ورزید خطابى است که او با عبدالله بن عمر دارد. علامه امینى از کتاب صفین نقل مى کند:
ان معاویة ارسل الى عبدالله بن عمر فقال لئن بلغنى انک تحدث لاضربن عنقک (65)
یعنى معاویه نزد عبدالله بن عمر فرستاد و به وى گفت اگر به من اطلاع برسد که تو حدیث نقل مى کنى هر آینه گردنت را خواهم زد آرى معاویه مى داند که از یک طرف احادیث فراوانى از پیغمبر اسلام در فضائل و مناقب على بن ابى طالب علیه السلام روایت شده و از سوى دیگر روایات زیادى از آن بزرگوار در نکوهش از بنى ایمه و مذمت معاویه و پدرش و تقبیح کارهائى که از او در زمان حکومتش صادر مى شد، به صورت اخبار از آینده وارد گردیده است و با این حساب نباید اجازه داد تا این دو قسمت از روایات بگوش اجتماع اسلامى برسد و تنها راه براى دست یافتن به این مقصود هم این است که معاویه با شدت هر چه بیشتر نقل احادیث را از پیغمبر اسلام به طور کلى غدغن کند. و براى آن مجازات معین سازد تا به عبدالله بن عمر بگوید اگر به من اطلاع برسد که حدیث نقل مى کنى گردنت را خواهم زد!!!
معاویه سخنان پیغمبر را استهزا مى کند 
از موارد روشنى که باز مى توان ماهیت معتقدات معاویه را از نظر اسلامى به خوبى بدست آورد مکالمه اى است که وى هنگام ورود به مدینه با ابوقتاده انصارى دارد. در این مکالمه صریحا گفتار پیغمبر اسلام را مسخره مى کند و آن را مورد استهزاء قرار مى دهد. ابن عساکر این داستان را این گونه نقل مى کند:
و لما قدم المدینة لقیه ابوقتادة الانصارى فقال له معاویة یا باقتاده ! تلقانى الناس کلهم غیر کم یا معشر الانصار! مامنعکم ؟ قال لم یکن معنادواب . فقال معاویه فاین النواضح ؟! فقال ابوقتادة عقر ناها فى طلبک و طلب ابیک یوم بدر قال نعم یا اباقتادة ، قال اباقتاه ان رسول الله (ص ) قال لنا اناسنرى بعده اثرة قال معاویه قماامر کم به ذلک ؟! قال امر نا بالصبر قال فاصبرو احتى تلقوه (66)
یعنى هنگامى که معاویه وارد مدینه گردید (در شمار مستقبلین ) ابوقتاده انصارى را ملاقات نمود معاویه به وى گفت ابوقتاده ! همه مردم مرا ملاقات کردند (و به استقبال من آمدند) به جز شما اى جمعیت انصار! چه چیز شما را منع کرد؟ (از آنکه به استقبال من در آئید) ابوقتاده گفت ما وسیله اى (که بر آن سوار شویم ) نداشتیم معاویه (به طور استهزاء) گفت پس نواضح یعنى شتران آبکش شما کجا هستند؟!(67)ابوقتاده در پاسخ گفت ما آن شتران را در جستجوى تو و پدرت در روز بدر (هنگامى که در صف مشرکین بودید) از دست دادیم ، معاویه (به طور استهزاء)گفت آرى اى ابوقتاده ! در این جا ابوقتاده گفت پیغمبر خدا به ما خبر داد که به زودى بعد از او افراد ناشایسته اى را مى بینم که بر ما مقدم شوند و حقوق ما را پایمال سازند(68)معاویه گفت در هنگام آن اثرة پیغمبر به شما چه دستورى داد؟! ابوقتاده گفت پیغمبر به ما دستور صبر و شکیبائى داد. معاویه گفت پس ‍ صبر کنید تا هنگامى که او را ملاقات نمائید!
خوانندگان عزیز: در پایان این مکالمه (همان گونه که مطالعه مى فرمائید) معاویه گفتار پیغمبر و اخبار آن حضرت را درباره حوادث بعد از خود صریحا مورد استهزاء قرار داده و با لحنى آمیخته به مسخره و انکار به او مى گوید: اکنون که پیغمبر به شما دستور صبر داده پس صبر کنید تا او را دیدار نمائید.
فرزند ابوسفیان در این جا نه تنها اخبار پیغمبر اسلام را درباره حوادث بعد از وى مورد استهزاء قرار مى دهد بلکه با جمله اى حتى تلقوه گویا مى خواهد اعتقاد ابوقتاده را درباره معاد و روز قیامت و دیدار پیغمبر را در آن روز هم انکار نموده و آن را عقیده اى بى اساس و موهوم بنامد! آیا راستى ممکن است این نوع کلمات و تقبیرات از فردى صادر گردد که داراى معتقدات صحیح اسلامى است و نسبت به پیغمبر بزرگ اسلام صلى الله علیه و آله و گفتار وى و داستان قیامت و روز جزاء با نظر احترام بنگرد؟!
معاویه بر این نمونه از مردم حکومت مى کند 
فرزند ابوسفیان که تنها هدف او در زندگى حکومت بر مردم و بدست آوردن قدرت است ، به هر صورت که باشد براى وى لذت بخش است از این که مى بیند بر اجتماعى حکومت مى کند که نه تنها در مسائل اساسى و اصولى اسلام داراى درک صحیح و انسانى نیستند بلکه در محسوسات و ابتدائى ترین و عادى ترین موضوعات زندگى خود هم گاهى داراى شعور کافى و تشخیص لازم نمى باشند.
معاویه به خوبى مى داند که از نیروى انسانى چنین اجتماع منحط و نادانى است که او مى تواند حداکثر استفاده را ببرد، او مى داند که این نمونه جمعیت و ملت اند که وى مى تواند آنها را بهر سوى که بخواهد بکشاند و علیه هر فردى که اراده کند بسیج نماید.
پسر ابوسفیان از اینکه پیروان او حتى در محسوسات هم قضاوت آنان بر پایه حق و تشخیص صحیح نیست نه تنها ملول نمى گردد بلکه یافتن این خصوصیت را در زیر دستان و ملت خود موفقیت بزرگى براى خویش ‍ دانسته و آن را به رخ دیگران مى کشد.
داستانى عجیبى را مسعودى مورخ مشهور اسلامى درباره مردم شام و سطح فکر آنان نقل مى کند که براى نشان دادن وضع منحط و چگونگى درک آنان در مسائل بسیار جالب است متن داستان این گونه است :
ان رجلا من اهل الکوفة دخل على بعیر له الى دمشق فى حال منصر فهم عن صفین فتعلق به رجل من دمشق فقال هذه ناقتى اخذت منى بصفین فار تفع امر هما الى معاویة و اقام الدمشقى خمسین رجلا بینة یشهدون انها ناقة فقضى معاویة على الکوفى و امره بتسلیم البعیر الیه فقال الکوفى اصلحک الله انه جمل و لیس بنافة فقال معاویة هذا حکم قدمضى و دس الکوفى بعد تفرقهم فاحضره وسئله عن ثمن بعیره و دفع الیه ضعفه و بره و احسن الیه و قال له ابلغ علیا انى اقابله بمائة الف مافیهم من یفرق بین الناقة و الجمل (69)
یعنى مردى از اهل کوفه هنگام مراجعت از صفین در حالى که داراى شترى بود وارد دمشق گردید، فردى از اهل شام به شتر چسبید و گفت این ناقه (یعنى شتر ماده ) متعلق به من است و تو او را در صفین از من گرفتى ، این نزاع را نزد معاویه بردند و آن مرد شامى (که مدعى بود) پنجاه نفر از مردم دمشق را براى شهادت نزد معاویه آورد.

و آنها شهادت دادند که این شتر ماده متعلق به این مرد شامى است ، معاویه هم علیه مرد کوفى قضاوت کرد (و گفت باید این شتر ماده را به این شامى رد کنى ) مرد کوفى گفت خدا تو را اصلاح کند این شتر من نر است و ماده نیست !!! معاویه گفت قضاوتى بود که نمودم و گذشت (و باید شتر را به شامى وا گذارى )، ولى بعد از پراکنده شدن جمعیت معاویه نزد آن مرد کوفى فرستاد و او را حاضر نمود و قیمت شتر را از او سوال کرد و چندین برابر قیمت آن را به وى پرداخت و به او نیکوئى و احسان نمود آن گاه به او گفت به على (ع ) ابلاغ کن که من با او مقابله و مبارزه مى کنم با صدهزار نفر (از مردم شامات که در میان آنان کسى نیست که بین شتر نر و ماده فرق بگذارد.
در این داستان معاویه پایه هاى اصلى قدرت خود و سطح فکر و درک آن مردمى که وى بر آنان حکومت مى کند به خوبى روشن مى سازد و صریحا به مرد کوفى مى گوید به على بن ابیطالب علیه السلام بگو که من در پیکار با تو از نیروى مردمى استفاده مى کنم که در بین آنان کسى نیست که بین شتر نر و ماده فرق بگذارد!!!
جالب توجه این جاست که فرزند ابوسفیان نه تنها از این وضع غمگین و شرمنده نیست بلکه آن را موفقیت بزرگى براى خود مى شمرد و از مرد کوفى مى خواهد که آن را عینا نزد امیرالمومنین علیه السلام منعکس سازد! آیا این داستان به خوبى نشان نمى دهد که معاویه اصولا کارى به حق و یا باطل بودن حکومت خود ندارد؟!
او مى خواهد زمامدار مردم باشد و قدرت اسلامى را قبضه نماید براى رسیدن به این هدف چه بهتر که اجتماع و ملت او را مردیم نادان و منحط تشکیل دهند، آرى با توجه به این شواهد است که براى هیچ فرد منصفى در بدست آوردن سوء نیت معاویه جاى تردید باقى نمى ماند.
خوانندگان عزیز: با در نظر گرفتن شواهد غیر قابل انکار تاریخى که ما تا اینجا برشمردیم آیا باز هم ممکن است فردى در سوء نیت معاویه شک کند؟! آیا با در دست داشتن این همه دلائل روشن باز هم مى توان در این حقیقت تردید نمود که معاویه اسلام و مقدسات و فرامین مذهبى آن را عملا به بازى گرفته بود و مى خواست از آنها تنها به منزله پلى براى رسیدن به هدفهاى نفسانى و شیطانى خود و به دست آوردن حکومت نژادى استفاده نماید!!
معاویه با میل خود اسلام را نپذیرفت . 
قسمت هاى مختلفى که ما تا این جا براى نشان دادن هدفهاى قلبى معاویه و عقائد باطنى وى از نویسندگان و مورخین بزرگ سنى مذهب نقل کردیم ممکن است پذیرفتن آنها بر جمعى دشوار آید و اصولا نتوانند این حقیقت را باور کنند که فرزند ابوسفیان راستى در دل هیچ گونه اعتقادى به اصول و مقدسات اسلامى نداشت و تظاهر او به اسلام تنها به منظور رسیدن به قدرت و هدفهاى نفسانى بوده است .
ولى براى آن که ما این حالت شگفت و انکار را از صفحه فکر این دسته از خوانندگان بزدائیم ناچاریم چگونگى و علت اسلام آوردن معاویه و خاندان بنى امیه را با استناد مدارک معتبر اسلامى و همچنین موقعیت این خاندان را از نظر پیشوایان بزرگ دین و نکوهشهاى شدیدى که از آن ذوات مقدس ‍ نسبت به آنان وارد گردیده نقل کنیم تا ضمنا این حقیقت روشن گردد که از ابتداء پذیرفتن این دودمان اسلام را از روى رغبت و میل نبوده بلکه با کراهت و تنها براى ترس از شمشیر بوده است اینک نقل مدارک اسلامى در این باره :
یک . المعتضد بالله خلیفه عباسى ضمن منشورى که براى لعن بر معاویه و اطلاع اجتماع از علل تصمیم خلیفه بر این امر صادر نموده بود به موقعیت خاندان ابوسفیان در برابر اسلام و آورنده آن و چگونگى مسلمان شدن آنان و آن چه که پیغمبر اسلام درباره این خاندان فرمودند اشاره کرده و چنین مى نویسد:
...و اشدهم فى ذلک عداوة و اعظمهم له مخالفة و اولهم فى کل حرب و مناصبة لایرفع على الاسلام رایة الاکان صاحبها و قاعدها و رئیسها فى کل مواطن الحرب من بدر واحد و الخندق و الفتح ، ابوسفیان - ابن حرب و اشیاعته من بنى امیة الملعونین فى کتاب الله ثم المولعونین على لسان رسول الله فى عدة مواطن وعدة مواضع لمامضى علم الله فیهم و فى امرهم و نفاقهم و کفر احلامهم فحارب مجاهدا و دافع مکابدا و اقام منابذا حتى قهره السیف و علات امرالله و - کارهون فتقل بالاسلام غیر منطو علیه و اسر بالکفر غیر منقطع عنه .....لعنهم الله به على لسان نبیه (صلى الله علیه و آله ) و انزل فى کتابه قوله و الشجرة الملعونة فى القرآن (70)و لااختلاف لاحد انه ارادبها بنى امیة و منه قول الرسول و قدر آه مقبلا على حمار و معاویة یقود به ویزید ابنه یسوق به : لعن الله القاصد و الراکب و السائق (71)
یعنى .....سخت ترین دشمنان پیغمبر در معاندت با اسلام از نظر کینه توزى و بزرگتر از همه از نظر مخالفت و اولین فرد آنها در هر جنگ و از نظر مقاومت کسى که علیه اسلام هیچ پرچمى بر افراشته نمى شد مگر آن که آن کس ‍ صاحب آن پرچم و بدوش کشنده و رئیس آن بود، در تمام جنگها از بدر و احد و خندق و فتح ، آن کس ابوسفیان بن حرب و پیروانش از بنى امیه بودند، آن بنى امیه اى که در کتاب خدا مورد لعن قرار گرفتند و سپس پیغمبر هم آنها را در مواقع مختلف لعن نمود (این که خداوند آنها را لعن کرد)به این علت بود که علم خدا درباره آنها گذشته بود و او مى دانست کار آنها را و نفاق آنان را و کفر فرزندانشان را، ابوسفیان با پیغمبر جنگ کرد در حالى که کوشش مى نمود و مدافعه کرد در حالى که مشکلات را تحمل داشت و ایستادگى نمود در حالى که مخالفت و عدوات مى ورزید تا هنگامى که شمشیر مسلمین او را مقهور ساخت و امر خدا برترى یافت با آن که بنى امیه کراهت داشتند در آن زمان ابوسفیان زبان اسلام را پذیرفت در حالى که واقعا در گرد اسلام نبود و در پنهانى کفر را دارا بود و دل از آن بر نکنده بود...
خداوند بنى امیه را از این نظر با زبان پیغمبر خود لعن کرد و در کتاب خود نازل نمود و فرمود: الشجرة الملعونة فى القرآن و کسى اختلاف ندارد بر این که مقصود خداوند (از شجره ملعونه ) بنى امیه است و از مواردى که بنى امیه بر زبان پیغمبر اسلام لعن شدند هنگامى است که پیغمبر ابوسفیان را دید که بر چهارپائى سوار است و معاویه افسار آن را مى کشد و فرزند دیگر ابوسفیان به نام یزید آن را مى راند در این جا آن حضرت فرمود خدا لعنت کند این افسار کش و سوار شونده و این راننده را.
دو - دومین مردى که پیغمبر اسلام در نکوهش از معاویه سخن گفت ، هنگامى بود که آن حضرت با جمعى از مسلمانان نشسته بودند ناگاه فرمود:
نطلع من هذا الفج رجل من امتى یحشر على غیر ملتى فطلع معاویه (72)
یعنى اکنون ظاهر مى شود از این راه مردى از امت من که در قیامت بر غیر دین اسلام محشور مى شود در این هنگام معاویه ظاهر شد، در این روایت پیغمبر اسلام صریحا فرمود که معاویه در قیامت در شمار مسلمانان محشور نمى گردد.
سه - سومین مدرک اسلامى که درباره فرزند هند و اسلام وى با صراحت سخن مى گوید کلماتى است که از على بن ابیطالب علیه السلام صادر گردیده است هنگامى که معاویه جمعى از بزرگان شام را نزد على علیه السلام فرستاد مردى از آنان به نام شرجیل بن سمط درباره فرزند ابوسفیان و خلافت او سخن گفت آن حضرت ضمن پاسخى که به وى داد چنین فرمودند:
....و خلاف معاویة الذى لم یجعل الله عز و جل له سابقة فى الدین و لاسلف صدق فى الاسلام طلیق بن طلیق حزب من هذه الاحزاب لم یزل الله عزوجل و لرسوله صلى الله علیه و آله و للمسلمین عدوا هو و ابوه حتى دخلا فى الاسلام کارهین (73)
یعنى ....(معاویه در بیعت با من مخالفت ورزید) آن معاویه اى که خداوند براى او سابقه اى در دین قرار نداد و گذشته صدق در اسلام ندارد، آزاد شده فرزند آزاد شده (74)
حزبى از این احزاب همیشه براى خدا و پیغمبرى وى و براى مسلمین او و پدر او دشمن بودند تا وقتى که داخل در اسلام شدند در حالى که کراهت داشتند و به آن مایل نبودند.
چهار- باز امیرالمومنین على بن ابیطالب علیه السلام در پاسخ یکى از نامه هاى معاویه به وى چنین مى نویسد:
اما بعد فانا کنا نحن وانتم على ماذکرت من الالفة و الجماعة ففرق بیننا و بینکم امس انا آمنا و کفرتم و الیوم انا استقمنا و فتنتم و ما اسلم مسلمکم الا کرها و بعد ان کان الف الاسلام کله لرسول الله علیه و آله و سلم حزبا(75)
یعنى ما و شما (بنى هاشم و بنى امیه ) همان گونه که یاد آور شدید بر الفت و اجتماع بودیم اما دیروز (هنگام بعثت پیغمبر) بین ما و شما جدائى افتاد، ما ایمان آوردیم و شما کفر ورزیدید و امروز ما استقامت کردیم و شما گمراه شدید، و مسلمانى از شما اسلام نیاورد مگر با کراهت (76)بعد از آن که اشراف و بزرگان عرب همگى براى پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله حزب بودند و بر آن حضرت اجتماع داشتند.
خواننده ارجمند- با در نظر گرفتن این مدارک و بیانات صریحى که از پیشوایان بزرگ اسلام درباره معاویه و خاندان بنى امیه صادر گردیده مشکل است ؟! آیا باز هم نمى توان پذیرفت که معاویه مى خواست از اسلام تنها به منزله یک پل براى رسیدن به هدف هاى شیطانى خود استفاده کند؟! آیا باز هم جاى تردید است که بگوئیم فرزند ابوسفیان نه تنها هیچ گونه علاقه و رغبتى در دل نسبت به اسلام و دستورات آسمانى آن نداشت بلکه مقصود اصلى و پنهانى وى این بود که بسیار زیرکانه و در استتار با حکومت اسلام و اصول و مقررات مذهبى آن مبارزه کند و یک حکومت نژادى را جاى گزین وى سازد؟! این بود بخش اول بحث ما در این فصل :
بخش دوم :
در این جا ما از بخش اول فارغ شدیم و به استناد شواهد معتبر تاریخى روشن ساختیم که معاویه نه تنها در دل نسبت به اسلام و معتقدات و مقررات آن ایمانى نداشت و احترامى قائل نبود، بلکه هدف پنهانى و پشت پرده وى این بود که با اساس این آئین و مظاهر روشن آن بسیار زیرکانه مبارزه کرده و یک حکومت نیرومند نژادى را جایگزین حکومت اصیل و انسانى اسلام سازد، اکنون به بخش دوم این فصل مى پردازیم ؛ در این بخش ما مى خواهیم آن قسمت از کارهاى حساس معاویه را شرح دهیم که وى آنها را براى آماده ساختن شرائط اجتماع به منظور دست یافتن به هدفهاى پنهانى و ضد اسلامى خود انجام داد.
در این بخش ما به خواست خداوند، نشان خواهیم داد که چگونه معاویه آهسته آهسته زمینه کشور را براى اجراى مقاصد شوم خود آماده مى سازد و موانعى را که در راه رسیدن به هدفهاى سرى وى وجود داشت یکى پس از دیگرى از میان برمى دارد.
اینک شرح این حوادث :معاویه مردان خدا را مى کشد! آزاد مردان و شخصیتهاى با فضیلت همواره در راه انجام خود سریها و بیداد گریهاى ستمگران و ناپاکان مانع بزرگى به شمار مى روند براى یک حاکم خیره سر که بخواهد خواسته هاى نفسانى خود را بدون مواجه شدن با مشکلات و برخورد با مانعى اجراء کند و فکر خود را بر همه چیز (حتى بر مصالح اجتماع و کشور) حکومت بخشد یکى از بزرگترین شرائط، این است که افراد آزاده و بیدار و کسانى را که تن در زیر بار ستم دادن براى آنان به مراتب از مرگ سخت تر و ناگوارتر است از میان بر دارد تا بتواند آسوده و با خیالى راحت با هدفهاى غیر انسانى خود دست یابد، معاویه هم که از نظر مکتب تزویر و نیرنگ استادى است که نظیر به خوبى به این اصل کلى توجه دارد و از اینجاست که تصمیم مى گیرد (براى آن که بتواند زمینه کشور را براى اجراى نیات شوم خود از هر نظر آماده سازد) مردان خدا و افراد آزاده اى که نه تنها در شمار آبستنهاى دستگاه حکومت وى نیستند! بلکه چون سدى عظیم و دژى نفوذناپذیر در برابر خود سرى هاى او مقاومت مى کنند از میان بر دارد، با این حساب کشته شدن حجر و یاران با وفاى او بدست دژخیمان زاده هند عجیب و شگفت آور نیست .
حجربن عدى که از شخصیتهاى بزرگ و یاران با وفاى على بن ابیطالب علیه السلام بود در کوفه مسکن داشت و همواره به استاندارانى که از جانب زمامداران ستمگر در آن جا حکومت مى کردند پر خاش مى کرد و در برابر خلاف کاریها و قانون شکنیهاى آنان اعتراض مى نمود، تا نوبت به زیاد بن ابیه رسید، زیاد هم مانند دیگران همواره از شهامت و صراحت لهجه و جسارت حجر سخت در آزار بود تا بالاخره از وى به معاویه شکایت کرد، فرزند ابوسفیان که منتظر بهانه اى بود تا بتواند این شیعه پاک دل و با فضیلت را از میان بر دارد، دستور دستگیرى و باز داشت او را براى زیاد صادر کرد، زیاد بن ابیه پس از مشکلات فراوان و رنجهاى بسیار توانست وى را با یازده تن از دوستان و یارانش دستگیر نموده و به سوى شام بفرستد، هنگامى که خبر دستگیرى و سارت حجر را به معاویه دادند دژخیمى را با جمع فراوانى از جیره خواران خود به سوى آن کاروان اسیر فرستاد، آنها در محلى به نام (مر عذرا) حجر و یاران او را ملاقات کردند، دژخیم ناپاک پس از آن که سخنان ناروائى که شایسته وى و ارباب او بود به حجر گفت او و اصحاب او را این گونه تهدید کرد: امیرالمومنین معاویه به من فرمان داده تا تو و اصحاب تو را با تیغ سر، سر از تن بر گیرم الا آن که از کفر خود باز گشت نمائید و على ابن ابیطالب را لعنت کنید و از او برائت بجوئید! اما در پاسخ چه شنید؟
قال حجر و جماعة ممن کان معه : ان الصبر على حر السیف ثایسر علینا مما تدعونا الیه ثم القدوم على الله و على نبیه و على صفیه احب الینا من دخول النار
یعنى حجر و جماعتى از یاران او گفتند شکیبائى و صبر بر حدت شمشیر براى ما سهل تر است از آن چه که شما ما را بدان مى خوانید سپس درود بر خداوند بر پیغمبر او و بر صفى گزیده او على نزد ما محبوب تر است از آن که در آتش داخل شویم .

آنها با گفتن این پاسخ تصمیم خود را گرفتند و عزم خود را بر شهادت جزم کردند حجر و پنج تن از یاران فا وفاى او کشته شدند و سرهاى نازنین و مقدس این مردان خدا را براى خشنودى معاویه فرزند هند جگر خوار، به نزد وى بردند. این خبر جانسوز با سرعت در سراسر کوفه و حجاز انتشار یافت . حجر و یاران وى کشته شدند
خبر شهادت حجربن عدى و پنج تن از آزاد مردان عصر وى اثر عمیق و سوزناکى در دلها گذارد، و از نهاد مخالف و موافق آه جانسوزى بر خواست .
مسعودى درباره حجر مى نویسد: هو اول من قتل صبرا فى الاسلام (77)یعنى حجر اول کسى است که در اسلام صبرا کشته شد(78)
حسین بن على علیهما السلام ضمن نامه اى که به معاویه مى نویسد و وى را نسبت به خلاف کارى ها و جنایات و خیانتهایش سخت مورد سرزنش قرار مى دهد، داستان شهادت حجر بن عدى و یاران او را با یک سوز و گداز یاد مى کند. این نامه اگر چه مشتمل بر قسمتهاى دیگر از خلاف کارى هاى معاویه هم هست و باید بعضى از تکه هاى آن به مناسبت بحث هاى آینده درج گردد، اما به خاطر آن که لطف خاص و عظمت مطالب آن بزرگوار، در این نامه هم چنان محفوظ بماند از تقطیع آن خوددارى کرده و قسمتهاى دیگر آن را هم (که درباره شهادت حجر نیست ) در این جا یاد مى کنیم ، مهمترین قسمت هاى این نامه چنین است :
....ولست قاتل حجر و اصحابه العابدین المخبتین الذین کانوا یستفظعون البدع و یامرون بالمعروف و یتهون عن المنکر؟! فقتلهم ظلما و عدوانا من بعد مااعطیتهم المواثیق الغلیظة و العهود الموکدة جراة على الله و استخفا فا بعهده ، اولست بقاتل عمر و بن الحمق الذى اخلقت و ابلت و جهه العبادة فقتلته من بعد ما اعطیته من العهود مالو فهمته العصم نزلت من سقف الجبال ، اولست المدعى زیاد فى الاسلام فزعمت انه ابن ابى سفیان و قضى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم : ان الولد للفراش و للعاهر الحجر ثم سلطته على اهل الاسلام یقتلهم و یقطع ایدیهم و ارجلهم من خلاف و یصلبهم على جذوع النخل . سبحان الله یا معاویة ! لکانک لست من هذه الامة و امارتک صبیا یشرب الشراب و یلعب بالکلاب ما اراک الا و قد اوبقت نفسک و اهلکت دینک و اضعت الرعیة ...(79)
یعنى (اى معاویه ) آیا تو نیستى کشنده حجر و یاران او؟! آنهائى که عبادت خدا مى کردند و (با تکاء خدا) داراى طمانینه و سکون نفس بودند، آن مردانى که از بدعت ترس و هراس داشتند و امر به معروف و نهى از منکر مى نمودند. پس تو کشتى آنها را از راه ستم و عداوت بعد از آن که به آنها اطمینانهاى شدید و پنهانى پى در پى دادى (که با آنان آزار نرسانى ) (تو آنها را کشتى ) در حالى که با این عمل در برابر خدا جرات نمودى و پیمان او را سبک شمردى آیا تو نیستى کشنده عمرو بن حمق ؟! آن کسى که عبادت صورت او را کهنه و فرسوده ساخت ، تو او را کشتى بعد از آن که به او پیمانهائى دادى که اگر آن پیمانها را با آهو مى دادند و او درک مى کرد (مطمئن مى گشت ) و از فراز کوهها پائین مى آمد. آیا تو نیستى که زیاد را در اسلام ادعا نمودى و گمان کردى که او پسر ابوسفیان است ؟! با این که پیغمبر خدا (ص ) حکم کرد و فرمود فرزند متعلق به فراش است و براى زانى و فاجر حجر است . سپس مسلط ساختى او را بر اهل اسلام ، آنها را مى کشد و دست و پاى آنها را از خلاف (80) قطع مى سازد و آنان را بر بالاى چوبه ها مى کشد. سبحان الله شگفتا اى معاویه آن چنان با مسلمانان رفتار مى کنى که گویا تو از این امت نیستى و این ملت از تو نیستند.
...بدان اى معاویه خداوند تو را فراموش نمى کند اینکه مردم را با گمان مى کشى و آنان را با تهمت دستگیر مى سازى و بچه اى یزید را بر مردم امارت و حکومت مى دهى که شراب مى نوشد و با سگ بازى مى کند (اى معاویه ) من نمى بینم تو را مگر آن که خود را به هلاکت افکندى و دینت را فانى ساختى و اجتماع اسلامى را ضایع و نابود نمودى ....
آرى کشتن حجر بن عدى آن آزاد مردى که ستمگریها و خیانتهاى معاویه و عمال وى را بر ملا مى ساخت و از آشکار ساختن شیفتگى و علاقه شدید خود نسبت به على مرتضى علیه السلام و خاندان پاکش هیچ گونه به خود راه نمى داد.
نه تنها شخصیتى آسمانى چون حسین بن على علیهماالسلام را سخت غمگین و سوخته دل ساخت بلکه افرادى مانند حسن بصرى را که حتى در برابر و سوخته دل ساخت بلکه افرادى مانند حسن بصرى را که حتى در برابر حکومت هاى بیدادگر هم وضع مبهمى داشتند به ناله در آورد، این مرد (با آن که از نظر عقائد و روش صحیح اسلامى مستقیم نبود) درباره ابوسفیان گفتارى دارد که بسیار جالب و در خور اهمیت است در این گفتار حسن بصرى چهار گناه بزرگ و خیانت عظیم براى معاویه مى شمرد که یکى از آنها داستان حجر و شهادت وى بدست آن ناپاک است ، حسن بصرى در این گفتار از شهادت حجر یاد مى کند اما یارى توام با ناله و آه که در خلال آن مى توان عظمت و موقعیت و نفوذ معنوى و عمیق حجر را در بین تمام طبقات عصر وى (حتى در فردى مانند حسن بصرى ) به خوبى بدست آورد اینک متن گفتار حسن :
اربع خصال کن فى معاویة لو لم تکن فیه الاواحدة لکانت موبقة : انتزائه على هذه الامة بالسیف حتى اخذ الامر من غیر مشورة و فیهم بقا با الصحابة و ذو و الفضیلة ، و استخلافه بعد ابنه سکیرا خمیرا بلبس الحریر و یضرب بالطنابیر و ادعاوه زیادا و قد قال رسول الله صلى الله علیه و آله الولد للفراش و للعاهر الحجر، و قتله حجرا و اصحاب حجر فیا و یلاله من حجر و یا و یلاله من حجر و اصحاب حجریعنى چهار خصلت در معاویه بود که اگر نبود در وى مگر یکى از این چهار، هر آینه او را به هلاکت مى رساند.
یک - با شمشیر، خود را بر این امت تحمیل کرد تا بالاخره حکومت را در دست گرفت بدون آن که با مسلمین مشورت نموده باشد! با این که در بین امت باقى ماندگان از اصحاب پیغمبر و مردان با فضیلت بودند!
دو- فرزندش را به جانشینى از خود بر گزید با آن که همیشه مست و مخمور بود و لباس حریر مى پوشید و طنبور مى نواخت .
سه - زیاد را برادر خود خواند و وى را فرزند ابوسفیان نامید با آن که پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود فرزند متعلق به فراش است و براى زانى و فاجر سنگ .
چهار- کشتن او حجر و اصحاب حجر را پس واى بر وى از حجر و باز هم واى بر وى از حجر و اصحاب حجر.
کشتن حجر بن عدى و اصحاب وى یعنى آزاد مردان و زبان هاى گویاى اجتماع یکى از برنامه هاى ننگین حکومت معاویه بود، معاویه مى خواهد زمینه کشور را از هر نظر براى اجراى مقاصد شوم و پنهانى خود آماده سازد و براى رسیدن به این اهداف شیطانى و کثیف حتما باید اجتماع را از مردانى که تحمل ستمگریها و خود سرى ها و خلاف کارى هاى وى براى آنان غیر ممکن است خالى سازد، به دنبال اجراى این فکر بود که معاویه دست خود را به خون مردان خدا آغشته کرد و حجر و یاران آزاده او را تنها به جرم حق گوئى و آزادگى به شهادت رساند.
گناهى بزرگ و خیانتى عظیم  
معاویه براى دست یافتن به نیات شوم خود و تسلط هر چه بیشتر بر اجتماع و از میان برداشتن مردان خدا و آزاده است احتیاج به کسانى دارد که با دست آنها بتواند مقاصد پلید خود را اجراء سازد.
او باید ناپاکان اجتماع را استخدام کند تا از نیروهاى انسانى آنها به نفع خود بهره بر دارد و با کمک آنان پاکان کشور را نابود سازد، براى تامین این منظور حتما باید فرزند ابوسفیان به سراغ زیاد برود زیرا کاردانى و زیرکى او از یک طرف ، جرات و جسارتش از سوى دیگر اطلاع کافى و احاطه او بر شیعیان کوفه و دوستان کوفه و دوستان خاندان على (ع ) از طرف سوم به طور ضرورت ایجاب مى کند که معاویه او را صید کند و در دام خود افکند، معاویه یک سیاستمدار تمام عیارى است که با اصول خدعه و نیرنگ کاملا آشنائى دارد، روانشناسى خاص معاویه که آن را در هنگام صید افراد به کار مى بندد ایجاب کرد که وى از نقطه ضعف زیاد بن ابیه استفاده کند و از این راه او را به سوى خود متمایل سازد، معاویه مى داند که رنج بزرگ زیاد بن ابیه از نداشتن پدر و مشخص و معین است ، تا کى مردم او را زیاد بن ابیه و یا زیاد بن سمیه که نام مادرش بود، خطاب کنند؟! او به خوبى مى داند که این مشکل در زندگى زیاد عقده اى بزرگ براى وى ایجاب کرد، او مى تواند این عقده را بگشاید و با گشایش آن زیاد و تمام نیروها و امکانات او را استخدام کند، معاویه به دنبال این فکر شیطانى تصمیم خود را گرفت و اراده کرد زیاد را فرزند ابوسفیان بخواند و بدینوسیله او را به برادرى با خود مفتخر سازد.
این عمل معاویه که فرزندى را از راه زنا به یک فرد زانى نسبت دهند عملى است بر خلاف ضرورت اسلام و گفتار صریح پیغمبر که فرمود:... و للعاهر الحجر اما فرزند ابوسفیان بالاخره این فکر غیر اسلامى خود را عملى ساخت ، عظمت خیانت و گناه معاویه در این باره از نظر همگان (حتى مورخین سنى مذهب ) مسلم است تا جائى که ابن اثیر پیش از آن که این داستان را نقل کند ابتداء چنین مى نویسد:
...فانه من الامور المشهورة الکبیرة فى الاسلام لاینبغى اهمالها(81)
مورخ مشهور نام برده و پس از ذکر این مقدمه اصل داستان و علت اقدام معاویه در این امر و هدف شیطانى وى را در انجام این خیانت بزرگ این گونه نقل مى کند:
... و راى معاویة ان یستمیل زیادا واستصفى مودته باستلحاقه واحضر الناس وحضر من یشهد الزیاد و کان فیمن حضرابو مریم السلونى فقال له معاویة بم تشهد یا ابا مریم . فقال اشهد ان اباسفیان حضر عندى و طلب منى بغیا فقلت له لیس عندى الاسمیة فقال ائتنى بها على قذرها و وضرها فاتیته بها فخلابها ثم خرجت من عنده ان استکیتها لیقطران منیا(82)
یعنى معاویه مصلحت دید که علاقه و میل زیاد را متوجه خود سازد و مودت او را تنها براى خود قرار دهد از این راه که او را به پدر خود ملحق گرداند و فرزند وى بخواند....براى این منظور جمعى از مردم را احضار کرد و کسانى را که درباره زیاد شهادت بدهند در آن مجلس حاضر ساخت و از افرادى که به منظور شهادت دادن وى را حاضر نمود مردى به نام ابو مریم سلونى بود، معاویه به او گفت اى ابا مریم در این باره بچه چیز گواهى مى دهى ؟ ابو مریم گفت شهادت مى دهم که بوسفیان در جاهلیت نزد من آمد و از من زانیه اى خواست من به او گفتم که اکنون نزد من جز سمیه (مادر زیاد)زن دیگرى نیست ابوسفیان گفت بیاور سمیه را با آن که وى چرکین و کثیف است پس من سمیه را نزد وى آوردم و ابوسفیان با او خلوت نمود. پس از زمانى سمیه از نزد ابوسفیان بیرون آمد در حالى که از زیر جامه او منى خارج بود.
خوانندگان ارجمند: معاویه به اتکاى این شهادت زیاد را به ابوسفیان ملحق ساخت و او را فرزند وى خواند با آن که پیغمبر اسلام صریحا فرمود که براى زانى سنگ است نه فرزند!!!
راستى غم انگیز است ! شما منظره این مجلس را در نظر مجسم سازید و به ببیند کار ننگ و فضاحت در اسلام باید تا کجا بالا بگیرد که شخصى مانند معاویه که در راس حکومت اسلامى قرار گرفته و خود را امیرالمومنین !!! و جانشین پیغمبر!!! معرفى مى کند مجلسى را مهیا سازد و در آن در برابر چشم دهها نفر زیاد ایستاده و ابو مریم سلونى (که در جاهلیت زنان معروفه را براى جوانان عرب در اختیار داشت ) به پا خیزد و داستان شرم آور را ابوسفیان و سمیه را با آن صورت شرمگین بیان کند و با اداى این گونه مطالب ، معاویه زیاد را (بر خلاف ضرورت اسلام ) به ابوسفیان ملحق سازد و وى را برادر خود بخواند!!! این جاست که باید گفت تفو بر تو اى چرخ گردون تفو! اى هزاران لعن و نکبت بر آن اجتماع منحطى که در راس خود چنین رهبرى را بپذیرد و در برابر او تسلیم گردد.
زیاد بن ابیه از آن تاریخ به بعد زیاد بن ابوسفیان خوانده مى شود!!! ولى نقشه اصلى معاویه تا این جا پایان نیافت معاویه زیاد را به پدر خود ملحق ساخت چرا؟! به همان منظورى که حسین بن على علیهماالسلام ضمن نامه خود به معاویه اشاره فرمود (و ما در پیش نقل کردیم )
ثم سلطته على اهل الاسلام یقتلهم و یقطع ایدیهم وارجلهم من خلاف و یصلبهم على جذوع النخل

معاویه زیاد را فرزند ابوسفیان خواند و سپس او را بر ملت مسلمان و جمعیت شیعه مسلط ساخت ، او را بر مردم مسلط ساخت تا آزاد مردان امت را بکشد، سرهاى آن را جدا سازد، دست و پاى آنها را قطع کند و آنها را بدار بیاویزند: آرى . معاویه این ماموریت لعنتى را به زیاد واگذاشت و او هم به بدترین صورت آن را انجام داد.
مسعودى مى نویسد: زیاد در کوفه دستور داد که باید همه مردم على (ع ) را سب و لعن کنند و گفت هر کس اطاعت نکرد بلا درنگ او را بکشند(83)اکنون که معاویه کارها و نقشه ها را تا این جا بر طبق مراد و مقصود خود عملى ساخت باید مراحل بعدى را با جدیت هر چه تمام تر و پیش از آن که فرصت از دست برود انجام دهد.
فرزند ابوسفیان به مبارزه با على بر مى خیزد. 
معاویه که زمینه کشور را تا حدود زیادى براى اجراى نقشه هاى ضد اسلامى خود آماده ساخت و کار گردانان و جیره خواران کثیفى مانند زیاد بن ابیه را هم به طور کامل استخدام کرد، اکنون مى خواهد ضربه هاى کارى خود را بر پیکر اسلام وارد سازد، او اگر در دل آرزو دارد که نام پیغمبر را یکباره دفن کند و این نیت پلید را هم صریحا به مغیرة بن شعبه باز گو مى کند، اما به خوبى مى داند که هنوز نمى تواند علنا به مبارزه با پیغمبر اسلام قیام نماید، این کار را ممکن است معاویه بالاخره انجام دهد اما نه اکنون و در این شرائط، معاویه اگر نمى تواند به مبارزه علنى و مستقیم علیه پیغمبر عزیز اسلام بر خیزد مى تواند مخالفت خود را با على و خاندان وى آن کسى که خداوند او را نفس پیغمبر خواند.
تا آن جا علنى سازد که مردم را جبرا به سب و لعن آن حضرت وا دارد، او اگر در این جا موفق گردد نقشه هاى شوم خود را براى در هم کوبیدن على و خاندان على (ع ) اجراء سازد دیگر تا رسیدن به مقصود نهائى و هدف اصلى خویش چند قدم بیشتر فاصله ندارد. فرزند ابوسفیان مقصود خود را در این باره ابتداء به صورت دیگر انجام داد یعنى پیش از آن که دستور سب على را صادر کند ابتداء به تمام عمال و استانداران خود نوشت که روایاتى در مدح و منقبت براى عثمان و معاویه و خاندان بنى امیه (با دستیارى جمعى از خائنین و راویان و خطباى مزدور) جعل کنند و آنها را به پیغمبر اسلام نسبت بدهند تا در دلهاى مردم به نام دین و مقدسات اسلامى جاى بگیرد.
ابن ابى الحدید منشور معاویه را در این باره چنین نقل مى کند:
...و کتب الیهم ان انظروا من قبلکم من شیعة عثمان و محبیه و اهل و لایته و الذین یروون فضائله و مناقبه فادنوا مجالسهم و قربوهم و اکرموهم واکتبوا الى بکل ما یروى کل رجل منهم و اسمه و اسم ابیه و عشیرته (84)
یعنى معاویه به عمال خود نوشت که به آنهائى که نزد شما هستند بنگرید، کسانى که از پیروان عثمان و دوستداران او و اهل علاقه به وى هستند و آنهائى که درباره فضائل و مناقب عثمان روایت نقل مى کنند آنها را به خود و دستگاه حکومت خود نزدیک سازید و به آنان احترام بگذارید و روایات آنها را براى من بفرستید و نام آن راوى و نام پدر و قبیله او را هم براى من بنویسید.
این بخش نامه از سوى معاویه براى تمام نواحى کشور صادر گردید و به عموم مردم ابلاغ شد، اکنون در نظر بگیرید که در مملکت چه غوغائى و جنبشى به منظور جعل روایات در فضائل عثمان و خاندان او یعنى بنى امیه سر پا مى گردد، فرصت طلبان و ناپاکان اجتماع در ساختن روایات با یکدیگر مسابقه گذاردند و هر یک سعى مى کرد آن گونه در ستایش از عثمان و خاندان بنى امیه مبالغه کند و در آن باره روایت از پیغمبر نقل نماید!!! که دیگران از انجام آن عاجز باشند، این روایات جعلى طبق دستور قبلى براى معاویه فرستاده مى شد و دستگاه تبلیغاتى وى هم حداکثر بهره بردارى از آن را انجام مى داد تا جائى که ابن ابى الحدید مى نویسد:
....و القى الى معلمى الکتاتیب فعلموا من ذلک صبیانهم و غلمانهم من ذلک الکثیر الواسع حتى رووه و تعلموه کما یتعلمون القرآن و حتى علموه بناتهم و نسائهم و خدمهم وحشمهم فلبثوا بذلک ماشاءالله (85)
یعنى آن روایاتى را که در فضائل عثمان و خاندان بنى امیه جعل شده بود به معلمین و مکتب داران سپردند، آنها هم از آن همه مجعولات فراوان به بچه ها و غلامانشان تعلیم دادند به حدى که آن روایات را نقل مى کردند و تعلیم مى گرفتند همان گونه که قرآن را فرا مى گرفتند و حتى آنها را به دختران و زنان و نوکران و خویشاوندان خود تعلیم مى دادند و مدتها بر این روش ‍ باقى بودند...
و با این ترتیب معاویه توانست خاندان بنى امیه را از نظر اکثریت اجتماع آن روز به صورت خاندانى با فضیلت معرفى کند که از نظر اسلام و از زبان وحى یعنى پیغمبر، مقدس و محترم هستند اکنون که زمینه فکرى اجتماع تا این جا آماده شد، مرحله دوم این نقشه را معاویه شروع مى کند و مبارزه خود را براى ساقط کردن على و خاندان على (ع ) از نظر مردم و افکار آنان علنى مى سازد مورخین معتبر و بزرگ سنى مذهب دنباله فعالیت معاویه را چنین نوشته اند:
...ثم کتب الى عماله بنسخة واحدة الى جمیع البلدان . انظروا الى من قامت علیه البینه انه یحب علیا و اهل بیته فامحوه من الدیوان و اسقطوا عطائه ورزقه و شفع ذلک بنسخة اخرى من اتهمتموه بموالاة هولاء القوم فنکلوا به واهد موا دار(86)
یعنى پس زا آن که مدتها معاویه مردم را به شنیدن مناقب مجعوله عثمان و خاندان بنى امیه عادت داد آن گاه به عمال خود به یک نسق نوشت که بنگرید به کسى که بینه درباره او شهادت داد که وى دوستار على و خاندان او است پس نام او را از لیست عطاء محو کنید و جوائز و حقوق او را از بیت المال ساقط نمایید، معاویه با این بخشنامه ، بخشنامه اى شدید اللحن ترى فرستاد که هر کس نزد شما متهم به دوستى على بن ابیطالب و خاندان اوست (چه این اتهام به ثبوت برسد یا نه ) او را مورد شکنجه و آزار قرار دهید و خانه او را ویران سازید.
در نامه دیگر معاویه به عمال خود درباره سب على (ع ) مى نویسد:
....ان برئت الذمة ممن روى شیئا من فضل ابى تراب و اهل بته فقامت الخطباء فى کل کورة و على کل منبر یلعنون علیا و یبرون منه و یقعون فیه وفى اهل بیته (87)
یعنى معاویه به عمال خود نوشت که ذمه من برى است و از امان من خارج است کسى که در فضیلت ابو تراب (ع ) و خاندان او سخن بگوید و روایتى نقل کند، به دنبال این نامه خطباء و گویندگان در هر اجتماع و بر بالاى هر منبر على را لعن کردند و از او بیزارى جستند و درباره او سخن گفتند.
در یکى از نامه ها که معاویه در این باره به عمال خود مى نویسد چنین مى نگارد:
الا یجیز و الاحد من شیعة على و اهل بیته شهادة (88)
یعنى مراقبت کنید که شهادت دوستان على و خاندان وى را نپذیرید و قبول نکنید.
بخشنامه هاى معاویه درباره سب و لعن على و خاندان وى (ع ) و شکنجه و آزار و کشتار دوستان و شیعیان آن حضرت و ویران ساختن خانه هاى آنها یکى پس از دیگرى براى عمال وى و جیره خواران کثیف آن حکومت صادر مى گردید و در نتیجه در سراسر کشور نه تنها شیعیان و دوستان شناخته شده و مشخص خاندان على (ع ) بر جان و مال خود هیچ گونه تامین نداشتند بلکه هر کس صرفا اگر متهم به دوستى آن ذوات مقدس و عصاره هاى فضیلت و انسانیت مى گردید به سخت ترین وجه دچار عذاب و شکنجه و محرومیت مى شد، این وضع مرگبار و رعب انگیز در سراسر کشور
حکومت مى کرد ولى کوفه در این مصیبت و بلا نسبت به نقاط دیگر سهم بیشترى داشت زیرا از یک طرف آن جا مرکز دوستان و شیعیان على (ع ) بود و از سوى دیگر معاویه زیاد ابن امیه را (که دوست داران على و خاندان او را به خوبى مى شناخت ) بر آن جا مسلط گردانده بود. این استاندار ناپاک و بى اصالت که مادر وى از زنان معروفه حجاز بوده است آن چنان بى شرمانه دست خود را به خون شیعیان امیرالمومنین آلوده ساخت که دانشمند و نویسنده مشهور اهل تسنن یعنى ابن ابى الحدید درباره جنایات وى مى نویسد:
فقتلهم تحت کل حجر و مدر و اخافهم و قطع الایدى و الارجل و صلبهم على جذوع النخل و طردهم و شردهم عن العراق فلم یبق بها معروف منهم (89)
یعنى زیاد بن ابیه دوستان على و خاندان او را زیر هر سنگ و کلوخى که یافت به قتل رساند و آنها را دچار وحشت ساخت ، دست و پاهاى آنها را قطع نمود و آن را بر بالاى دار آویخت و از عراق آنها را متفرق ساخت تا جائى که حتى یک فرد معروف (از شیعیان آن حضرت ) در عراق باقى نماند!
فرمان لعنتى معاویه درباره سب و لعن على (ع ) در کشور اسلامى سالیانى دراز آن چنان با مراقبت اجراء گردید که علامه امینى مى نویسد:
و قد صارت سنة جاریه و دعمت فى ایام الامویین سبعون الف منبر یلعن فیها امیرالمومنین (ع ) و اتخذوا ذلک کعقیدة راسخة او فریضة ثابته اوسنة متبعة یرغب فیها بکل شوق و توق حتى ان عمر بن عبدلعزیز لما منع عنها لحکمة عملیة اولسیاسة و قتیة حسبوه کانه جاء بطامة کبرى او اقترف اثما عظیما(90)
یعنى سب و لعن به على (ع ) و خاندان وى مانند یک سنت جاریه گردیده بود و هفتاد هزار منبر در عصر امویان در سراسر کشور نصب کرده بودند که بر بالاى آنها امیرالمومنین را لعن مى نمودند و این عمل را مانند یک اعتقاد راسخ و یا یک واجب همیشگى و دستور لازم الاتباع مى پنداشتند و با تمام شوق و علاقه به سوى آن میل مى کردند تا جائى که عمر بن عبدلعزیز در آن هنگام که به علت سیاسیت خاص و یا به جهت مصلحتى از لعن آن حضرت منع کرد مردم گویا چنین گمان کردند که وى داهیه اى بزرگ آورد یا گناهى عظیم مرتکب گردید.
معاویه تنها از مردم نمى خواست که على بن ابیطالب و خاندان مقدس او را لعن کنند بلکه خود هم عملا در این گناه بزرگ و خیانت عظیم شرکت داشت و شخصا بر بالاى منابر آن بزرگوار را لعن مى نمود و در پایان هر خطبه اى که مى خواند چنین مى گفت :
اللهم ان اباتراب الحد فى دینک و صد عن سبیک فالعنه لعنا و بیلا و عذبه عذابا الیما(91)
فرزند ابوسفیان کار ننگ و فضاحت را در این باره به جائى رسانده بود که از شخصیتهاى معروف عرب که گاهى نزد وى مى آمدند و بر او وارد مى گردیدند مى خواست در برابر مردم على (ع ) را لعن کنند و از او بیزارى بجویند.
تاریخ درباره عبیدالله بن عمر مى نویسد هنگامى که او در شام بر معاویه وارد گردید به او گفت : ...فاصعدالمنبر و اشتم علیا و اشهد علیه انه قتل عثمان ...(92)
یعنى بر بالاى منبر قرار گیر و على را سب کن و درباره او شهادت بده که عثمان را کشته است .
روزى احنف بن قیس نزد معاویه نشسته بود در این هنگام مردى از اهل شام بر وى وارد گردید و سخنانى گفت در پایان سخن خود على (ع ) را لعن کرد احنف بن قیس سخت از این وضع ننگین ناراحت شد و خطاب به معاویه گفت :
...این هذا القائل لو یعلم ان رضاک فى لعن المرسلین للعنهم فاتق الله با امیرالمومنین و دع عنک علیا فلقد لقى ربه و افراد فى قبره و خلابعمله و کان و الله ، المبر و رسیفه ، الطاهر ثوبه ، العظیمة مصیبة فقال له معاویه : یا احنف لقد اغضیت العین على القذى و قلت ماترى و ایم الله لتصعدن المنبر فتلعنه طوعا او کرها. فقال له الا حنف یا امیرالمومنین ان تعفنى فهو خیر لک و ان تجبرنى على ذلک فو الله لایجرى شفتاى به ابدا(93)
یعنى احنف بن قیس به معاویه گفت اگر این گوینده بداند که خشنودى تو در
لعن پیامبران و فرستادگان خدا است هر آینه آنها را لعن مى کند پس بترس از خداوند اى معاویه و واگذار على را، او خداى خود را ملاقات کرده و تنها در قبر خود قرار گرفته و با عمل خود سرو کار دارد و به خدا قسم شمشیر على نیکو بود و دامن او پاک ، و مصیبت او بزرگ . معاویه با حنف گفت چشم را بر هم نهادى و آن چه در نظر داشتى بیان کردى ؟! به خدا قسم باید بر بالاى منبر روى و على را با رغبت یا کراهت لعن کنى . احنف به او گفت اى امیرالمومنین اگر مرا از انجام این کار عفو کنى براى تو بهتر است و اگر مرا بر لعن على مجبور نمائى به خدا قسم لبان من با آن هیچ گاه باز نخواهد شد.
این عمل ننگین و کفرآمیز آن چنان عمومى و شایع گردیده بود که از کوچک و بزرگ ، شهرى و دهاتى ، در اجتماع و در تنهائى و خلاصه همه کس در همه حال آن را مانند یک سنت ثابت و فریضه واجب اجراء مى کردند.
مسعودى مى نویسد:
ثم ارتقى بهم الامر فى طاعته الى ان جعلوا اللعن على سنة ینشاء علیها الصغیر و یهلک علیها الکبیر(94)
یعنى کار اطاعت مردم از معاویه تا آن جا بالا گرفت که لعن على (ع ) را به دستور معاویه بر سنت و روشى قرار داده بودند که کودکان بر آن سنت متولد مى شدند و بزرگان بر آن روش مى مردند؟ خلفاى بنى امیه هم که بعد از معاویه سر کار آمدند بر نامه هاى ضد اسلامى حکومت وى را تایید کرده و همچنان اجراء مى نمودند و با این ترتیب دهها سال بر ملت اسلامى گذشت که در تمام آن مدت على بن ابیطالب (ع ) آن کسى که لم یشرک بالله طرفة عین مورد لعن و سب قرار داشت !!!
امیر المومنین یعنى آن راد مردى که با فداکاریها و جانبازیهاى خود در حساسترین لحظات تاریخ ، اسلام را از سقوط همیشگى و محو و نابودى نجات بخشید. همان شخصیت بزرگ سالیانى دراز به نام دین و براى خشنودى خداوند!!! مورد انواع اهانت قرار مى گرفت و دستگاه تبلیغاتى معاویه آن چنان در وارونه ساختن حقایق کوشید که توانست مسلمانان را معتقد سازد که على بن ابیطالب نماز نمى گذارد!!! و با اصول اسلامى اعتقادى ندارد!!! تا جائى که آن ناپاک خود در هنگام لعن بر آن حضرت در بالاى منبر مى گفت : اللهم ان اباتراب الحد فى دینک و صد عن سبیلک ...سبحان الله ننگ و بى شرمى تا کجا؟!
معاویه فرزند ابوسفیان که تا دیروز خود و پدر و قبیله اش در برابر پیغمبر شمشیر در دست گرفته و علیه آن حضرت مى جنگیدند تا بالاخره از ترس ‍ قدرت مسلمین با کراهت اسلام را پذیرفتند، این مرد اکنون خود را حامى دین و پشتیبان راه خدا مى شمارد و على بن ابیطالب علیه السلام را مانع راه خدا و ملحد در دین معرفى مى نماید!!! نصر بن مزاحم کوفى مى نویسد: در جنگ صفین جوانى از لشکر معاویه خارج شد و اراده جنگ با یاران على را نمود در حالى که پى در پى آن بزرگوار را لعن مى کرد و ناسزا مى گفت هاشم بن مرقال که از ارتشیان آن حضرت بود به وى گفت :
ان هذا الکلام بعده الخصام و ان هذا القتال بعده الحساب فاتق الله فانک راجع الى ربک فسائلک عن هذا الموقف و ما اردت به قال فانى اقاتلکم لان صاحبکم لا یصلى کما ذکر لى و انکم لا تصلون (95)
یعنى اى جوان این سخنان تو بعد از آن مخاصمه و محاکمه الهى است و پس این جنگ حساب است ، از خدا بترس زیرا به سوى او باز مى گردى و از موقعیت و موقفى که اکنون دارى از تو پرسش خواهد کرد و هدف تو را از آمدن در این جنگ جویا خواهد شد.
جوان شامى در پاسخ گفت که من با شما جنگ مى کنم به این علت که رهبر شما على (ع ) آن گونه که به من گفته اند نماز نمى خواند و شما هم نماز نمى گذارید.
آرى وسعت دستگاه شیطانى تبلیغات معاویه تا این جا بود و اثر لعنتى آن هم تا این حد. این سب و لعن نسبت به دومین فرد جهان انسانیت و اشرف اولاد آدم بعد از پیغمبر اسلام هم چنان ادامه داشت و بازارش گرم بود تا آن که نوبت حکومت به عمرو بن عبدالعزیز رسید وى به علل خاصى دستور اکید داد که مردم از سب و لعن امیرالمومنین على (ع ) خوددارى کنند.
مسعودى در سیره حکومت وى مى نویسد:
...و ترک لعن على (ع ) على المنابر و جعل مکانه : ربنا اغفر لنا و لا خواننا الذین سبقونا بالایمان و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذین آمنوا ربنا انک روف رحیم (96)
یعنى عمر بن عبدالعزیز لعن على را بر بالاى منابر ممنوع ساخت و گفت به جاى آن این آیه را بخوانند: پروردگارا غفرانت را بر ما و بر برادران ما آنهائى که پیش از ما به تو ایمان امام خمینى ورزند شامل گردان و قرار مده در دل ما کینه را نسبت به کسانى که ایمان آوردند، پروردگار ما! به درستى که تو روف و مهربانى (97)
خوانندگان عزیز- این بود که یکى از شوم ترین و خطرناکترین برنامه هائى که معاویه درصدد بود آن را اجراء سازد و متاسفانه همان گونه که مطالعه فرمودید این نقشه خطرناک با موفقیت کامل پیش رفت و آن مرد ناپاک توانست با دستیارى علماء و خطباء سودجو و بى ایمان و با استفاده از دستگاه وسیع تبلیغاتى خود على و خاندان على را مورد سب و شتم و لعن مردم قرار داده و خاندان بنى امیه را در راس کشور پهناور اسلامى نهد و آنها را از نظر دینى و اسلامى تا حدود زیادى در دل ملت مسلمان جاى دهد، و ما بخواست خداوند بزودى روشن خواهیم که اگر این برنامه همچنان با دست یزید هم اجراء مى گردید و نهضت خونین حسین بن على علیهما السلام این نقشه هاى شیطانى را براى همیشه عملا نقش بر آب نمى کرد چگونه تا چند سال دیگر نه از اسلام در جهان خبرى بود و نه از قرآن اثرى .
اکنون که معاویه سه مرحله بزرگ و اساسى از برنامه هاى وسیع خود اجراء کرد یعنى پست ترین و ناپاک ترین و در عین حال جسور و سخت دل ترین افراد کشور مانند زیاد بن ابیه را در استخدام خود در آورده و در اختیار حکومت خود قرار داده است و سپس با دست این نمونه همکاران نا انسان خود بسیارى از انسانها و مردان آزاده و غیور را که در برابر خود سرى ها و ستمگریهاى حکومت وى تاب سکوت و طاقت تحمل نداشتند به وحشیانه ترین وجه به قتل رسانده و از میان برداشت و در مرحله سوم هم بالاخره توانست احادیث مجعوله اى را که راویان از خدا بى خبر از قول پیغمبر بزرگ اسلام در مدح وى و خاندان بنى امیه ساخته بودند در بین مسلمانان شایع سازد و خود و قبیله خود را بنام دین در دلهاى اکثریت نادان و بى درک اجتماع جاى دهد. و قسمت دوم این برنامه را هم با رایج ساختن سب و لعن نسبت به على بن ابیطالب و خاندان پاکش و دشمنى شدید از طبقات مختلف نسبت به آن حضرت و فرزندان معصومش ، توانست با موفقیت عملى سازد. اکنون دیگر زمینه کشور و اجتماع تا حدود زیادى براى اجراى نقشه هاى پنهانى و ضد اسلامى وى و تبدیل حکومت اسلامى به یک حکومت نژادى آماده است .
آخرین برنامه اى که باید با دست معاویه اجراء شود تا رسالت شیطانى او به طور کامل به پایان برسد تعیین جانشین براى خود مى باشد معاویه مى خواهد فرزند پلیدش یزید را به رهبرى جهان اسلام !!!
نصب کند تا بدین وسیله هم حکومت اسلامى را به طور موروثى در خاندان خود نگاه داد و هم این جانشین و خلف شایسته !!! بتواند دنباله کارهاى او را بگیرد و طرحهاى باقى مانده وى را با اجرا در آورد تا آرزوى قلبى معاویه را که چیزى جز همان دفن کردن نام پیغمبر و در نتیجه دفن اسلام و قرآن نبود، انجام دهد و با آن جامه عمل و تحقق بپوشد.
معاویه براى یزید بیعت مى گیرد! 
اراده معاویه براى تعیین جانشینى براى خود حتمى است و نامزد این کار هم جز یزید فرزند او نیست . اما آیا یزید از نظر شرائط براى احراز این مقام آمادگى دارد تا معاویه وى را براى جانشینى از خود تعیین کند و از مردم براى او بیعت بگیرد؟! جواب این پرسش منفى است زیرا فرزند معاویه نزد همگان به بدنامى مشهور است ولى با این حال این موضوع مشکلى نیست که براى پسر ابوسفیان غیر قابل حل باشد.
معاویه با آن همکاران ننگینى که در سراسر کشور دارد مى تواند هر عملى را انجام دهد و هر خیانتى را مرتکب گردد، همکارانى که براى حفظ پست خود و رسیدن به مقام و قدرت و ثروت بیشتر کثیف ترین و شرمگین ترین کارها را انجام مى دهند و اتفاقا داستان جانشینى یزید و خلافت او از همین نمونه افراد شروع مى شود.
ابن اثیر مورخ مشهور سنى مى نویسد:
معاویه اراده کرد مغیرة شعبه را که از جانب وى در کوفه حکومت مى کرد از مقامش عزل کند و دیگرى را به جاى وى بگمارد، مغیرة که از این تصمیم آگاه شده بود فکر کرد که مسئولیت تازه و خدمت نوى براى خود نسبت به معاویه در کوفه بتراشد تا بدینوسیله بتواند سمت خود را براى مدتهاى طولانى هم چنان حفظ کند، به دنبال این فکر شیطانى با خود گفت چه بهتر که داستان ولایتعهدى یزید را طرح کنم و مسئولیت گرفتن بیعت را از مردم کوفه خود بر عهده بگیرم تا بتوانم از این راه به آرزویم دست یابم و بر خر مراد همچنان سوار باشم براى اجراى این نقشه بلافاصله به شام آمد و یکسره به نزد یزید رفت و به وى چنین گفت :
انه قد ذهب اعیان اصحاب رسول الله و کراء قریش و ذوواسنانهم و انما بقى ابنائهم و انت من افطنهم و احسنهم رایا و اعلمهم بالسنة و السیاسة و لا ادرى ما یمنع امیرالمومنین ان یعقد لک البیعة قال اوترى ذلک یتم ؟ قال نعم .(98)
یعنى مغیرة به یزید گفت بزرگان اصحاب رسول خدا و زورمندان قریش و صاحبان عمر آنها از جهان رفتند و تنها فرزندان آنها باقى مانده اند و تو افضل آنها و بهترین شان هستى از نظر راى و فکر و داناتر از تمام آنها مى باشى به سنت و سیاست و من نمى دانم چه چیز امیرالمومنین را مانع شد از این که براى تو به خلافت بیعت بگیرد؟! یزید گفت آیا تو فکر مى کنى بیعت گرفتن براى جانشینى من عملى باشد و به پایان برسد؟ مغیره گفت آرى ...
به دنبال این گفتگو هر دو نزد معاویه رفتند و قضیه را با او در میان گذاشتند معاویه به مغیره گفت اکنون به کوفه بر گرد و در این باره با دوستان و یاران خود مشورت کن تا دستور من برسد، مغیرة ابن شعبه که تا این جا خود را موفق دید نقشه خویش را دنبال کرد، به کوفه آمد و جمعى از خدا بى خبران و دوستان بنى امیه را خواست و داستان ولایتعهدى و مکالمات خود را با معاویه با آنها در میان گذارد و از آنان براى یزید بیعت گرفت و آن گاه ده نفر از آنها را به رهبرى فرزندش موسى به شام فرستاد تا خوش خدمتى مغیره را نسبت به خاندان بنى امیه نزد معاویه بازگو کنند و او را براى اعلام عمومى این تصمیم تشویق نمایند و به هر یک از آن ده نفر در برابر این کار سى هزار درهم داد، آنها بر معاویه وارد شدند و موسى فرزند مغیره جریان بیعت آنها را با یزید به اطلاع فرزند ابوسفیان رساند. آنان هر یک از آن ده نفر به نحوى معاویه را براى بیعت گرفتن از مردم براى ولایتعهدى یزید تشویق نمودند و سخنانى ادا کردند معاویه در پاسخ آنها گفت :
لاتعجلوا باظهار هذا الامرو کونوا على رایکم .ثم قال لموسى بکم اشترى ابوک من هولاء دینهم ؟ قال بثلاثین الفقال لقد هان علیهم دینهم (99)
یعنى در آشکار ساختن این کار عجله نکنید و همچنان بر تصمیم و راى خود باقى باشید سپس معاویه به موسى فرزند مغیرة گفت پدر تو دین این ها را به چه مبلغ خریدارى نمود؟ گفت به سى هزار درهم معاویه گفت دین آنها در نزدشان سبک و کم قیمت بود.
معاویه این جمعیت را به کوفه باز گرداند ولى خود در طرح نقشه اى است تا بتواند زمینه فکرى اجتماع را براى پذیرفتن ننگ بیعت با یزید آماده سازد، او مى داند کار فضاحت فرزندش به قدرى بالا گرفته که تمام سران ملت اسلامى از اعمال نامشروع و ضد دینى وى به خوبى آگاهند، همه مى دانند یزید مشروب مى نوشد، قمار بازى مى کند، مجالس عیش و طرب دارد، چگونه ممکن است از مردم خواست که با چنین فرید به عنوان خلافت و جانشینى از پیغمبر اسلام بیعت کنند!!!
با توجه به این جهات است که مى بینیم معاویه دستان جانشینى و ولایتعهدى یزید را با یک احتیاط عجیب و حزم کافى مطرح ساخت ، گاهى دیگران را تحریک مى کند که موضوع را به صورت پیشنهاد در مجمع عمومى عنوان کنند، گاهى خود به صورت مشورت ، از یزید و خلافت وى سخن به میان مى آورد تا از این راهها بر مشکلات کار به خوبى آگاه شود و براى مقاله با آنها آماده گردد.
ابن قتیبه در تحریک نمودن معاویه دیگران را که موضوع جانشینى یزید را در مجمع عمومى با او پیشنهاد کنند داستانى نقل مى کند که در آن شدت حزم و احتیاط معاویه پسر ابوسفیان در این باره و در عین حال نقشه هاى شیطانى و نیرنگ بازیهاى او را براى انجام این کار لعنتى مى توان به خوبى مشاهده کرد، مورخ نامبرده مى نویسد هنگامى که وفودى از شهرهاى بزرگ و شخصیتهائى از بلاد کشور در شام نزد معاویه آمدند او یکى از یاران نزدیک خود را به نام ضحاک بن قیس قهرى خواست و به وى چنین گفت :
اذا جلست على المنبر و فرغت من بعض موعظتب و کلامى فاستاذنى للقیام فاذا انت لک فاحمدالله تعالى واذکر یزید و قل فیه الذى یحق اله علیک من حسن الثناء علیه ثم الدعنى الى تولیة من بعدى فانى قدر ایت و اجمعت على تولیة فاسال الله تعالى فى ذلک و فى غیره الخیرة و حسن القضاء ثم دعا عبدالرحمن بن عثمان الثقفى و عبدالله بن مسعدة الفزارى و ثور بن معن السلمى و عبدالله بن عصام الاشعرى فامرهم ان یقوموا اذا فرغ الضحاک و ان یصدقوا قوله و یدعوه الى یزید(100)
یعنى معاویه به ضحاک بن قیس گفت هنگامى که من بر منبر نشستم و قسمتى از سخنان و مواعظ خود را بیان کردم تو از من اذن بخواه تا قیام کنى پس از آن که من به تو اذن دادم بر خیز و حمد خداى را به جاى آور سپس ‍ درباره یزید سخن بگوى و آن چه که شایسته است نیت به وى از مدح و فضیلت بیان کن سپس از من بخواه که او را پس از خود زمامدار سازم و سر پرست اجتماع اسلامى گردانم زیرا من در این باره تصمیم گرفتم و بر جانشینى او از خود عزم کردم آن گاه از خداوند بخواه که در این کار و همه امور، خزر را پیش آورد و نیک مقدر سازد. سپس عبدالرحمن بن عثمان ثقفى و عبدالله بن سمعده فزارى و ثوربن معن سلمى و عبدالله بن عصام اشعرى را نزد خود خواند و با آنها فرمان دادم که هنگامى که ضحاک بن قیس از سخن خود فارغ شد شما بر خیزید و گفته هاى او را تصدیق کنید مرا براى انجام زمامدارى و خلافت یزید دعوت نمائید.
این نقشه ها و نیرنگها را معاویه انجام مى داد تا افکار عمومى را براى بیعت با یزید آماده سازد ولى با هنگامى که حضرت مجتبى (ع ) در حال حبات بود رسما در این باره دست به کار نگردید و پس از شهادت آن بزرگوار بود که این موضوع را علنا مطرح ساخت و به عمال و فرمانداران خود نوشت براى یزید از مردم بیعت بگیرند. ابن قتیبه مى نویسد:
لم یلبث معاویة بعد وفاة الحسن رحمه الله الا یسیرا حتى بایع لیزید بالشام و کتب ببعیه الى الافاق (101)
یعنى پس از وفات حضرت حسن رحمة الله معاویه درنگ نکرد مگر بسیار کم آن گاه از مردم شام براى یزید گرفت و بیعت او را به سراسر کشور نوشت .
بزرگترین مشکلى که در بیعت گرفتن براى یزید در برابر و معایه قرار داشت تسلیم نمودن حجاز و مخصوصا مردم مدینه در برابر این امر بود به ویژه که در بین آنان چهار نفر از شخصیتهاى معروف بودند که آنان از بیعت با یزید امتناع داشتند. این چهار نفر حسین ابن على علیهما السلام بود که در راس ‍ آنان قرار داشت پس از عبدالله ابن عباس و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن زبیر بود که در شمار مخالفین بیعت با یزید بودند، معاویه به فرماندار مدینه سعید بن عاص نوشت که از مردم آن جا براى یزید بیعت بگیرد و در انجام این ماموریت شدت عمل و خشونت از خود نشان دهد.
فلما قدم علیه کتاب معاویة اخذهم بالبیعة اعنف ما یکون ما الاخذ و اغلظه فلم یبایعه احد منهم و کتب الى معاویة انه لم یبا یعنى احد و انما الناس تبع لهولاء النفر فلو بایعوک با یعک الناس جمیعا و لم یتخلف عنک احد(102)
یعنى هنگامى که نامه معاویه به دست سعید بن عاص رسید مردم را براى بیعت با یزید در فشار شدید و سختى قرار داد، با این حال کسى از اهل مدینه براى بیعت با یزید حاضر نگردید، سعید بن عاص به معاویه نوشت که هیچ یک از مردم مدینه بیعت نکرد. اینان تابع این چند نفر هستند (حضرت حسین بن على علیهماالسلام ، عبدالله بن عباس ، عبدالله - ابن زبیر، عبدالله بن جعفر) و اگر اى جمع با یزید بیعت کنند مردم همگى با او بیعت مى کنند.
فرزند ابوسفیان هنگامى که جواب فرماندار مدینه را مطالعه کرد دانست که باید براى انجام این کار ابتداء با آن چهار نفر کنار آید و به هر ترتیبى شده از آنان بیعت بگیرد، از این به سعید بن عاص نوشت که درباره گرفتن بیعت هیچ گونه اقدامى نکن تا من به مدینه در آیم ، به دنبال این دستور پس از چندى خود به سوى مدینه رفت در آن جا روزى حسین بن على علیهما السلام و عبدالله بن عباس را خواست و نسبت به آنان سخت ملاطفت نمود آن گاه سخن را به یزید و ذکر فضائل و کمالاتى از وى کشاند و از آن دو خواست در برابر او تسلیم گردند و جانشینى او را از وى بپذیرند و بالاخره یزید را به رهبرى جهان اسلام !!! به رسمیت بشناسند، در این هنگام حسین بن على علیهماالسلام لب به سخن گشود و در پاسخ معاویه بیاناتى فرمود که ضمن آن سخت معاویه را مورد عتاب قرار داده و بافته هاى او را درباره یزید به شدت رد مى کند و در آن جا مى فرماید:
...و فهمت ماذکرته عن یزید من التماله و سیاسته لامة محمد (ص ) تریدان توهم الناس فى یزید کانک تصف محجوبا او تنعت غائبا و تخبر عما کا مما احتویته بعلم خاص ؟! و قد دل یزید من نفسه على موقع رایه فخذ لیزید فیما اخذ به من استقرائه الکلاب المهارشة عند التحارش والحمام السبق لاترابهن والقینات ذوات المعازف و ضروب الملاهى تجده ناصرا ودع عنک ماتحاول ...(103)
یعنى فهمیدم آن چه که تو درباره یزید بیان کدرى از سیاست او و پیشرفتها و کمالى که او براى اجتماع اسلامى و امت محمد صلى الله علیه و آله در نظر دارد!!! معاویه تو با حرفهائى که نسبت به یزید گفتى مى خواهى مردم را درباره او دچار اشتباه سازى ؟! معاویه گویا تو از کسى سخن مى گوئى که کارهاى او در پشت پرده پوشیده است و یا از کسى مدح مى کنى که غائب است و دیگران به اعمال او نگران نیستند؟ یا تو درباره یزید دانش و اطلاعات خاصى دارى که دیگران ندارند؟! یزید خود شخصا طرز فکر خود را آشکار مى سازد، تو وضع یزید را از اعمال او بنگر و بیاب ، از این که او در جستجوى سگهاى ستیزه جو است در هنگام صید، و در پى یافتن کبوترانى است که در بازى بر امثال خود پیشى بگیرند، یزید به دنبال زنان مغنیه است که آلات غنا مى نوازند و در پى نواختن آلات لهو است (معاویه ! اگر این اعمال یزید را بنگرى ) آنها را حجت و ناصرى بر گفتار ما مى یابى (معاویه ) واگذار آن چه را که از دریچه چشم خود مى بینى (و در فکر خود مى اندیشى ).
این پاسخ تند و کوبنده اى که حسین بن على علیهماالسلام به معاویه داد و حقایقى که آن حضرت درباره یزید و اعمال ننگین او صریحا و بى پرده در برابر وى ادا کرد امید معاویه را یکباره نا امید ساخت و دانست که امکان ندارد از آن بزرگوار با میل و رغبت براى یزید بیعت بگیرد و از سوى دیگر اگر حضرت حسین (ع ) بیعت نکند نه مردم مدینه بیعت خواهند کرد و نه آن سه نفر، پس باید فرزند ابوسفیان چاره اى بیندیشد تا بتواند بر خر مراد سوار شود و زمامدارى یزید را به سامان برساند، براى انجام این مقصود براى آخرین بار به مکه آمد و آن چهار نفر یعنى حسین بن على علیهما السلام و عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن زبیر را در یک مجلس نزد خود حاضر ساخت و داستان بیعت با یزید را با آنها در میان گذاشت آنها سخن او را نپذیرفتند و عبدالله بن زبیر در پاسخ وى مطالبى بیان داشت ، معاویه که یکباره از آنها و بیعت آنان مایوس شده بود ناچار آخرین نقشه شیطانى خود را که قبلا طرح کرده بود به مرحله اجراء گذارد و به آنها گفت اکنون من با شما در میان جمعیت مى روم و بر بالاى منبر قرار مى گیرم .
و انى قائم بمقالة فاقسم بالله لئن رد على احدکم کلمة فى مقامى هذا لاترجع الیه غیرها حتى یسبقها السیف الى راسه فلا یبقین رجل الا على نفسه ثم دعا صاحب حرسه بحضر تهم ، فقال اقم على راس کل رجل من هولاء رجلین و مع کل واحد سیف فان ذهب رجل منهم یرد على کلمة بتصدیق او تکذیب فلیضرباه بسیفهما ثم خرج و خرجو امعه حتى رقى المنبر فحمدالله و اثنى علیه ثم قال ان هولاء الرهط سادة المسلمین و خیار هم و لا یتبز امر دونهم و لا یقضى الا عن مشورتهم و انهم قد رضوا و بایعوا لیزید...ثم رکب رواحله وانصرف الى المدینة .(104)
یعنى من بر بالاى منبر مى روم و یخنى خواهم گفت و قسم به خداوند اگر هر یک از شما گفتار مرا رد کند هیچ سخنى به او گفته نمى شود مگر آن که شمشیر بر آن سخن پیشى بگیرد و بر سر او فرود آید پس هیچ یک از شما مراقبت نکند مگر بر حفظ جان خود، سپس معاویه رئیس گارد محافظ خود را در حضور آنها خواند و به وى گفت بالاى سر هر یک از این چهار نفر دو سرباز با شمشیر بگمار، اگر هنگام سخن گفتنم یکى از اینان بخواهد کلمه اى در تصدیق یا تکذیب من ادا کند آن دو مامور با شمشیر به وى ضربت وارد آورند (و او را به قتل برسانند).
در این هنگام معاویه از آن جا خارج شد و آن چهار تن هم با او بیرون آمدند، معاویه در برابر جمعیت بر بالاى منبر رفت و آن چهار نفر در میان جمعیت قرار گرفتند. در این جا معاویه حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و سپس ‍ گفت این چهار نفر از عزیزان و بزرگان مسلمین و از خوبان آنها هستند، سلب نمى شود امرى جبرا بدون اینان و حکم نمى شود (درباره موضوعى ) بدون مشورتشان ، و این چهار نفر راضى شدند و بیعت نمودند با یزید، این مطالب را معاویه به پایان رساند و از منبر به زیر آمد و بلا درنگ با کاروان خود به سوى مدینه رهسپار گردید.
معاویه با اجراى این نقشه شیطانى ، این چهار تن را در برابر یک عمل انجام شده قرار داد و در برابر آنان خبر ساختگى بیعت آنها را با یزید با اطلاع مردم رساند، اما در شرائطى که براى آنها هیچ گونه امکان سخن گفتن و تکذیب نمودن وجود نداشت ، معاویه پس از آن که این پرده را بازى کرد به سوى مدینه رهسپار گردید، اما مردم اطراف آن چهار تن را گرفتند و با آنها گفتند شما اطمینان داده بودید با یزید بیعت نکنید پس چرا تخلف ورزیدید؟!
آنها گفتند ما بیعت نکردیم و گفته هاى معاویه را تکذیب نمودند و شرائط خاصى که معاویه در آن مجلس به وجود آورده بود تا امکان مخالفت و تکذیب را از آنان سلب کند براى مردم بازگو کردند اما به هر حال کار از کار گذشته و مقصود معاویه عملى گردیده بود و دیگر تکذیب نتیجه مهمى نداشت .
و با این ترتیب معاویه با آخرین آرزوى خود هم که مکان انجام آن براى او بود رسید و یزید را بالاخره به جانشینى خود نصب کرد و با تهدید و تطمیع و نیرنگ و افتراء و تهمت براى وى از مردم بیعت گرفت ، این بود آخرین برنامه اى که معاویه آرزوى انجام آن را داشت .نتیجه مباحت این فصل 

خوانندگان عزیز- با در نظر گرفتن مطالبى که ما در این فصل بر شمردیم به خوبى مى توانید شرائط دردناک اجتماع اسلامى را تا هنگام مرگ معاویه در نظر مجسم سازید، عوامل ریشه دار فساد که مهمتر و خطرناکتر از همه وجود معاویه در راس حکومت شامات بود نه تنها در زمان حکومت امیرالمومنین و امام مجتبى علیهماالسلام محو و نابود نگردید بلکه کاملا ریشه دارتر و تا سر حد تسلط بر سراسر کشور پهناور اسلامى نیرومند شد، این ریشه اصلى فساد هنگامى که یک تنه در محیط قدرت اسلامى میدان دار گردید هدفهاى شیطانى خود را یکى بعد از دیگرى با نیرنگهاى خاصى انجام داد و با در نظر گرفتن آن چه که ما در بخش اول این فصل نقل کردیم به طور وضوح درک مى شود که هدفهاى پنهانى فرزند ابوسفیان و مقاصد قلبى او (که گاهى هم از روى آنها پرده بر مى داشت ) چیزى جز محو ساختن حقیقت اسلام و جایگزین کردن یک حکومت نژادى و اموى بجاى حکومت نیرومند اسلامى نبود و همان گونه که در بخش دوم این فصل مطالعه فرمودید کارهائى که براى مهیا ساختن زمینه فکرى اجتماع و آماده نمودن شرائط براى رسیدن به آن هدفهاى پنهانى با دست او باید انجام شود، معاویه در حکومت خود انجام داد.
از یک طرف اراذل و اوباش و افراد غیر اصیلى مانند زیاد را کاملا در اختیار حکومت خود در آورد و با دست این نمونه از ناپاکان مردان آزاده اجتماع و زبان هاى گویاى خلق مانند حجر بن عدى و یاران با وفاى او را از میان برداشت و سپس با جعل احادیث و روایات ساختگى بوسیله راویان خدا نشناس و آبستنهاى سیم و زر که روایات خود را به پیغمبر بزرگ و زبان وحى نسبت مى دادند و در مدح بنى امیه و عثمان و معاویه نقل مى کردند قلوب مردم بى درک و نادان را به نام دین به خود و خاندان بنى امیه خوش بین ساخت ، آن گاه تمام قدرت و نیروى حکومت خود را بسیج کرد تا على و خاندان او را نه تنها از آن درجه از عظمت و احترامى که از نظر دینى در دلها و افکار مسلمین داشتند ساقط کند بلکه درصدد بر آمد، آن بزرگوار و اهل بیت معصومش را دشمن !!! و معاند با اسلام !!! جلوه دهد و سب و لعن نسبت به آن شخصیتهاى آسمانى را رائج سازد و متاسفانه بزودى هم توانست به این مقصد پلید و شیطانى خود برسد، و بعد از آن به فکر جانشین براى خود افتاد تا حکومت اسلامى را به طور موروثى در خاندان بنى امیه حفظ کند. به فکر افتاد فرزند خلف خود را (که راستى هم خلف معاویه بود) به ولایتعهدى نصب نماید و همانگونه که در گذشته خواندید توانست این نیت شوم را هم با هزاران تهدید و خدعه و نیرنگ عملى سازد.
اکنون اواخر عمر معاویه است در حالى که بنى امیه به طور کامل بر اوضاع کشور مسلطند و تمام منابع قدرت را در اختیار دارند و اهل بیت وحى و تنزیل یعنى على و خاندان او سخت از نظر اجتماع مورد طعن و لعن و سب واقع شدند، افکار اجتماع کاملا در اختیار دستگاه تبلیغاتى فرزند ابوسفیان است و مسیر آنها بوسیله آن حکومت تعیین مى گردد و رهبرى مى شود، کار اجتماع اسلامى به جائى رسیده که از نظر مذهبى تا سر حد سقوط همیشگى چند قدم دیگر بیشتر فاصله ندارد. موقعیت خاص و وحشت انگیزى که ملت مسلمان از نظر معنوى در آن روز داشت از سخنان حضرت حسین بن على علیهماالسلام که در منى ، (پس از آن که معاویه از مسلمین براى فرزند خود بیعت گرفت ) ایراد فرمودند به خوبى هویدا است .
حضرت حسین (ع ) در آن هنگام که به سفر حج رفته بودند در منى بیش از هزار تن از بنى هاشم و دیگر مردم را انجمن ساخت و سعى فرمود تا اصحاب رسول خدا و تابعین و فرزندان ایشان را که در دسترس بودند جمع آورى نمایند و در آن جا ضمن یک خطبه طولانى بسیارى از فضائلى را که از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله درباره على بن ابى طالب علیه السلام صادر گردیده بود یک یک تذکر دادند و از حاضرین درباره آنها اعتراف گرفتند، این عمل بهمان علت انجام شد که آن بزرگوار خود در مقدمه خطبه یادآور شدند و آن مقدمه این است :
اما بعد فان هذه الطاغیة قد صنع بنا و بشیعتنا ما قد علمتم ورایتم وشهدتم و بلغکم و انى اریدان اسالکم عن اشیاء فان صدقت فصدقونى و ان کذبت فکذبونى اسمعوا مقالتى و اکتموا قولى ثم ارجعوا الى امصارکم و قبائلکم من آمنتموه و وثقتم به فادعوه الى ما تعلمون فانى اخاف ان یندرس ‍ الحق و یذهب و الله متم نوره و لو کره الکافرون (105)
یعنى این معاویه طاغى و متجاوز نسبت به ما و شیعیان ما انجام داد آن چه که شما مى دانید و خود دیدید و مشاهده کردید و یا به اطلاع شما رسیده است و من اکنون مى خواهم از شما مسائلى را پرسش کنم اگر راست گفتم مرا تصدیق کنید و اگر خلاف بود تکذیبم نمائید سخنان مرا بشنوید و مطالب مرا پنهان دارید و آنگاه که به شهرها و قبیله هاى خود بر گشتید هر که را به او ایمان دارید و مورد اطمینان شما است او را به سوى این حقایقى که مى دانید بخوانید زیرا (اگر این حقایق گفته نشود) مى ترسم که دین خدا محو گردد و نابود شود، خدا نور خود را به پایان مى رساند اگر چه کفار نخواهند و کراهت داشته باشند.
در این گفتار حسین (ع ) آن چنان از وضع خاص اجتماع از نظر اسلامى اظهار نگرانى مى کنند که مى فرمایند من مى ترسم که حق یکباره محو گردد و نابود شود، آرى این است شرائط تلخ و ناگوارى که تا پایان حکومت معاویه بر امت حکمفرماست اکنون نوبت حکومت به یزید مى رسد یعنى این کشور و اجتماع پهناور با تمام امکانات و شرائط خاص خود در اختیار فرزند معاویه قرار مى گیرد.
حال باید دید یزید کیست و چه نقشه ها و طرحهائى دارد و با سر نوشت اسلام و مسلمین چگونه مى خواهد بازى کند تا با روشن شدن این مباحث به خوبى اثبات گردد که عوامل و موجبات نهضت حسین علیه السلام که ما از هنگام انعقاد نطفه آن تا این مرحله قدم به قدم آن را تعقیب کردیم در حکومت یزید چگونه به ثمر و به کمال رشد خود رسیده است .
یزید در راس حکومت اسلامى قرار مى گیرد 
حوادث و پیش آمدهاى دردناکى که از زمان حکومت عثمان تا هنگام مرگ معاویه براى جهان اسلام و اجتماع اسلامى پیش آمد کرده بود همه آنها را (در حدود هدف کتاب ) مورد بحث قرار داده ایم اکنون نوبت حکومت به یزید مى رسد و قدرت عظیم کشور پهناور اسلامى در اختیار وى قرار مى گیرد، حال ما باید به وضع یزید و بررسى زندگى شخصى و سیاسى وى بپردازیم .
تاریخ زندگى یزید بن معاویه همانند پدرش در دو بخش مورد بحث ما واقع مى شود:
بخش اول - مطالعه در زندگى خصوصى و روش و کردار او و اعتقادات قلبى وى که خود صریحا با آنها اعتراف کرده است ، در این بخش ما روش خاص ‍ یزید را در زندگى فردى او و قضاوتهاى دیگران را درباره وى مورد توجه قرار مى دهیم .
بخش دوم - در شرح کارهاى شرمگین و غیرانسانى است که وى در مدت کوتاه خلافت خود آنها را انجام داده است آن گاه به روشن ساختن نتایج این فصل به طور تفصیل مى پردازیم .
بخش اول - یک مطالعه کوتاه و اجمالى در تاریخ زندگى یزید بن معاویه کافى است که این حقیقت را براى هر فردى به خوبى اثبات نماید که او جوانى بود عیاش ، آلوده به گناه و معتاد به مشروب کسى که نه تنها اعتقادى به اصول اسلامى و مقررات آن نداشت بلکه در صدد بود زمینه انهدام و محو کامل اسلام را با سرعت هر چه بیشتر آماده سازد و حکومت نیرومند اسلامى را به حکومت نژادى تبدیل نماید، انحراف او از مسیر آسمانى اسلام و آلودگى و ناپاکى فرزند معاویه در دوران زندگى خود تا جائى روشن و علنى بود که طبقات مختلف و گوناگون در عصر وى و پس از وى همگى زبان به شتم و ذم گاهى هم لعن او گشودند.
مسعودى مورخ مشهور سنى مذهب درباره علل قیام مردم مدینه و روش ‍ آنان در برابر حکومت یزید مى نویسد:
و لما شمل الناس جور یزید و عماله و عماله و عمهم ظلمه و ما ظهر من فسقه من قتل ابن بنت رسول الله صلى الله علیه و آله و انصاره و ما ظهر من شرب الخمور و سیره سیرة فرعون بل کان فرعون اعدل منه فى رعیته و انصف منه لخاصته و عامته ...(106)
یعنى ظلم و ستم یزید و عمال او شامل طبقات مسلمین گردید و همگان را فرا گرفت و فسق و گناه او علنى گشت زیرا وى فرزند دختر پیغمبر و یاران آن بزرگوار به قتل رساند و علنا شرب خمر مى نمود و مانند فرعون در کشور عمل مى کرد بلکه فرعون براى ملت خود عادل تر و با انصاف تر از یزید بود.
مسعودى از این که فرعون را عادل تر و با انصاف تر از یزید مى شمرد و قانع نمى شود و دنباله سخن را در مذمت از او تا جائى پیش مى برد که علنا وى را در شمار مشرکین و منکرین نبوت به حساب آورده و او را جزء کسانى مى داند که غفران و آمرزش خداوند شامل آنان نمى گردد و باید از رحمت خدا مایوس باشند. مورخ نامبرده در تعقیب مطالب بالا مى نویسد:
و لیزید اخبار عجیبة و مثالب کثیرة من شرب الخمر و قتل ابن الرسول و لعن الوصى و هدم البیت و احراقه و سفک الدماء و الفسق و الفجور و غیر ذلک مما ورد الوعید بالیاس من غفرانه کوروده فیمن جحد توحیده و خالف رسله (107)
یعنى براى یزید داستانهاى عجیب و معایب فراوانى مانند نوشیدن خمر، کشتن پسر پیغمبر، لعن نمودن بر على (ع ) وصى و جانشین پیامبر، ویران ساختن خانه خدا و آتش زدن ، و ریختن خونها و انجام فسوق و غیر این ها از گناهانى که درباره آنها خداوند فرموده که باید از رحمت و غفران او مایوس ‍ باشند مانند وعده هاى عذابى که درباره مشرکین و دشمنان مقام نبوت و انبیاء وارد گردیده است .
احمد بن حنبل که از ائمه بزرگ اهل تسنن است و مذهب حنبلى به دو نسبت داده مى شود در پاسخ فرزند خود صریحا لعن یزید را با استناد صریح قرآن جایز مى شمرد و او را از شمار مسلمین خارج مى داند!
ابن جوزى مى نویسد:
صالح بن احمد بن حنبل قال قلت لابى ان قوما ینسبونا الى توالى یزید فقال یا بنى و هل یتوالى یزید احد یومن بالله فقلت فلم لا تلعنه ؟! فقال ما رایتنى لعنت شیئا. با بنى الم لانلعن من لعنه الله فى کتابه فقلت فاین لعن الله یزید فى کتابه ؟ فقال فى قوله تعالى : فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامکم اولک لعنهم الله فاصمهم و اعمى ابصارهم (108)فما یکون فساد اعظم من القتل (109)
یعنى صالح فرزند احمد بن حنبل مى گوید: من به پدرم گفتم که مردم ما را به دوستى یزید نسبت مى دهند پدرم گفت فرزندم آیا ممکن است کسى داراى ایمان به خدا باشد و با این حال یزید را دوست بدارد؟ گفتم (اکنون که این گونه است ) پس چرا او را لعن نمى کنى پدرم گفت فرزندم تو تا کنون ندیدى من چیزى را لعنت نمایم (سپس اضافه کرد) اى فرزند چگونه ما لعن نکنیم کسى را که خداوند در کتاب خود او را لعنت کرده است ؟!
گفتم در کجاى از کتاب خود خداوند یزید را لعن نموده ؟ گفت آنجا که مى گوید: آیا نزدیک شدید که اگر حکومت بدست گیرید و والى شوید در روى زمین فساد کنید و قطع رحم نمائید؟!
این کسان را (که داراى این صفاتند) خداوند لعن نموده و (از شنیدن و دیدن حق ) گوشهاى آنها را کر و چشمهایشان را کور گردانده است .
فرزندم آیا هیچ فسادى بزرگتر از قتل نفس و کشتن (بر خلاف حق )است ؟!
خوانندگان عزیز- در این جا احمد بن حنبل با آن که خود را در زندگى مردى محتاط مى داند و به فرزندش مى گوید که در تمام عمر ندیدى مرا که چیزى را لعنت کنم با این حال لعن یزید را صریحا طبق نص قرآن جایز مى شمرد و او را از رحمت خدا مطرود مى داند و مى گوید امکان ندارد فردى داراى ایمان به خدا باشد و یزید را هم دوست بدارد.
این گونه سخن از احمد بن حنبل جاى تعجب و شگفت نیست زیرا فرزند معاویه به حدى ننگین و رسوا بود که حتى ناپاکترین افراد عصر او مانند زیاد بن ابیه او را تقبیح مى کرد و با زمامدارى و حکومتش مخالفت مى نمود و صریحا کارهاى زشت و پلید وى را براى معاویه بر مى شمرد، و او را از این که مى خواهد فرزندش را به ولایتعهدى بر گزیند بر حذر مى داشت !!!
یکى از مورخین بزرگ اسلامى گفتارى را در این باره از زیاد نقل مى کند او مى نویسد:
...و کتب معاویة الى زیاد بالبصرة ان المغیرة قد دعا اهل الکوفة الى البیعة لیزید بولایة العهد بعدى و لیس المغیرة باحق بابن اخیک منک فاذا وصل ایلک کتابى فادع الناس قبلک الى مثل مادعاهم الیه المغیرة و خذعلیهم البیعة لیزید فلما بلغ زیادا و قرا الکتاب دعا برجل من احابه یثق بفضله و فهمه فقال انى ارید ان ائتمنک على مالم ائتمن علیه بطون الصحائف ، ایت معاویة و قل له یا امیرالمومنین ان کتابک ورد على بکذا فما یقول الناس اذا دعونا هم الى بیعة یزید و هوو یلعب بالکلاب و القرود و یلبس المصبغ و یدمن الشراب و یمسى على الدفوف و بحضرتهم الحسین بن على و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر؟! ولکن تامره یتخلق باخلاق هولاء حولا اوحولین فعسانا ان نموه على الناس فلما صارالرسول الى معاویة وادى اله الرسالة قال ویلى على ابن عبید لقد بلغنى ان الحادى حد اله ان الامیر بعدى زیاد و الله باردنه الى امه سمیة و الى ابیه عبید(110)
یعنى هنگامى که زیاد استاندار بصره بود معاویه به وى نوشت که مغیره (استاندار کوفه ) مردم کوفه را به بیعت با یزید دعوت نمود که او بعد از من متصدى کار گردد و زمامدار شود، و مغیره به پسر برادرت (یزید) از تو سزاوارتر نیست ، پس هنگامى که نامه من به تو برسد مردم بصره را از جانب خود دعوت کن و آنها را بخوان بهمان عملى که مغیره مردم کوفه را به آن عمل خوانده است و از آنان براى یزید بیعت بگیر، چون این نامه بدست زیاد رسید و آن را قرائت کرد مدرى را که به فضل و فهم او اعتماد داشت نزد خود خواند و به او گفت من مى خواهم تو را بر موضوعى امین گردانم که بر صفحات نامه براى این موضوع اعتماد نکردم (آن گاه گفت ) نزد معاویه به شام برو و با او بگو اى امیرالمومنین ! نامه شما درباره یزید به من رسیده اما اگر ما مردم را براى بیعت با فرزندت دعوت کنیم آنها به ما چه مى گویند؟! با آن که یزید با سگها و بوزینه ها بازى مى کند و لباسهاى الوان مى پوشد و به نوشیدن خمر معتاد است و با الات موسیقى روز را به پایان مى رساند!!! (چگونه ما مردم را به بیعت چنین کسى دعوت کنیم ؟!) با آن که در برابر اجتماع کسانى مانند حسین بن على و عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر هستند؟! ولى (اگر تو حتما مى خواهى از مردم براى یزید به خلافت بیعت بگیرى ) امر کن فرزندت را یک سال یا دو سال مانند این چهار نفر رفتار کند و اخلاق و روش آنها را در پیش بگیرد تا ما بتوانیم (از این راه ) امر را بر مردم مشتبه سازیم و از آنها براى او بیعت بگیریم این پیام هنگامى که بوسیله فرستاده زیاد به اطلاع معاویه رسید گفت واى بر زیاد! به من خبر داده اند که به او گفتند امیر بعد از من زیاد است !!! و به خدا قسم که من (نسبت ) زیاد را به مادر او سمیه و پدر او عبید برمى گردانم (پس از آن که او را به ابوسفیان ملحق نمودم ).
در این پیام زیاد ابن ابیه صریحا به معاویه مى گوید به یزید بگو یک سال یا دو سال وضع خود را تغییر دهد و از کارهاى همیشگى خود دست بر دارد تا از این راه بتوان مردم را درباره وى به اشتباه انداخت .
زیاد بن ابیه در این پیام با صراحت معایب یزید را بر مى شمرد و مفاسد اخلاقى او را شرح مى دهد و مى گوید که نمى توان مردم را به بیعت با چنین فرد آلوده اى دعوت کرد، از این پیام صریح و روشن به خوبى استفاده مى شود که کار ننگ و فضاحت فرزند معاویه تا آن جا بالا گرفته بود که حتى فردى مانند زیاد ابن ابیه هم از وى انتقاد مى کند و او را با داشتن آن همه ناپاکى و گناه شایسته زمامدارى نمى داند!!! این جاست مصداق کامل آن جمله اى که گفته اند: ویل لمن کفره نمرود!کارهاى ننگین و رسوائى که زیاد براى یزید بر شمرد و صریحا در پیام خود به معاویه آنها را شرح داد مطالبى نبود که بر فرزند ابوسفیان مخفى باشد.
معاویه خود بهتر از همه کس یزید را مى شناخت و به کردار پلید او واقف بود، او به خوبى مى دانست که فرزندش نالایق تر از آن است که زمام حکومت اسلامى را در دست گیرد، اما چه باید کرد؟! یزید مورد علاقه شدید پدر قرار گرفته و معاویه سخت به این فرزند دل بسته است ، این علاقه و محبت ایجاب مى کند که فرزند ابوسفیان یزید را به جانشینى از خود انتخاب کند!
حالا این عمل بر خلاف مصلحت اجتماع است و به منزله بازى کردن با مصالح عمومى کشور و جهان اسلام است ! اینها مطالبى است که اصولا از نظر معاویه مطرح نیست !!!
معاویه خود صریحا مى گفت : لولا هواى فى یزید لا بصرت رشدى (111)یعنى اگر نبود که من شیفته یزیدم هر آینه مصلحت خود را مى دانستم (و بر طبق آن عمل مى کردم ).
یزید از نظر دانشمندان بزرگ اهل سنت 
عشقبازى هاى یزید  
فرزند معاویه آن چنان به مصالح اجتماع و ملت اسلامى بى اعتنا است که درد ناک ترین حادثه و پیش آمدها براى آنان (اگر به عشقبازى هاى او لطمه نزند) کوچکترین تاسف و تاثر براى وى به وجود نخواهد آورد، یزید مى خواهد خوش باشد یا در بدبختى ، سعادتمند باشد یا تیره بخت !!! مورخین بزرگ سنى مذهب داستانى در عشقبازى یزید و اشعارى از وى در این باره نقل مى کنند که بى اعتنائى او را به مصالح عمومى و درجه رسوائى وى را به خوبى در آن مجسم و آشکار مى سازند. متن داستان این گونه است :
فى سنة تسع و اربعین سیر معاویة جیشا کثیفا الى بلاد الروم للغزاة و جعل علیهم سفیان بن عوف و امر ابه یزید بالغزاة معهم فتثاقل و اعتل فامسک عنه ابوه فاصاب الناس فى غزاتهم جوع و مرض شدید فانشاء یزید یقول :

ما ان الى بما لاقت جموعهم

 

بالفر قدوند من حمى و من موم

 

اذا اتکات على الانماتط مرتفعا

 

بدیر مران عندى ام کلثوم (112)

 

یعنى در سال چهل و نه هجرى معاویه جمع زیادى از مسلمین را براى جنگ به سوى روم فرستاد و سفیان ابن عوف را فرمانده آنان قرار داد و به یزید فرزند خود هم گفت که با آنها در جنگ شرکت نماید، یزید کوتاهى کرد و تمارض نمود و به سوى روم حرکت نکرد، معاویه هم او را معذور داشت و از وى صرف نظر نمود. اتفاقا در این جنگ گرسنگى ، تب ، و سینه درد شدیدى به مردم مسلمان روى آورد. هنگامى که این خبر به یزید رسید وى در دیرمران با یکى از معشوقه ها و سوگلى هاى خود یعنى ام کلثوم به عیاشى سر گرم بود در آن جا این اشعار را سرود:
مرا چه باک است اگر در فرق دونه مسلمین دچار تب و سینه درد شدید شدند در این هنگام که در دیرمران با بالشهاى پرقو تکیه زدم و نزد من ام کلثوم است .
در این اشعار یزید صریحا مى گوید که اگر ام کلثوم در آغوش من باشد هیچ غمى ندارم از این که مردم مسلمان در یک نقطه دور افتاده دچار تب و مرض گردیدند و گرسنگى آنها را رنج مى دهد!!!
آرى این است ایده آل فردى که زمام حکومت اسلامى را پس از معاویه در دست مى گیرد!!!
یزید در ستایش از خمر و غنا شعر مى سراید 
فرزند معاویه یعنى همان کسى که ادعاى جانشینى از پیامبر اسلام را دارد و در راس حکومت اسلامى قرار گرفته کار ننگ و رسوائى را تا جائى رساند که علنا در مدح خمر و غنا اشعار مى سراید و آنها را ستایش مى کند یزید بن معاویه نه تنها خود همواره مست و مخمور است و با خوانندگان و نوازندگان بسر مى برد بلکه در این اشعار و مدیحه !!! صریحا دیگران را هم به همین اعمال شیطانى دعوت مى کند!!! وى در این باره سروده است :

 

معشر الندمان قوموا

 

و اسمعوا صوت الاغانى

 

و اشر بوا کاس مدام

 

واتر کوا ذکر المعانى

 

شغلتنى نغمة العیدان

 

عن صوت الاذان

 

و تعوضت عن الحور

 

عجوزا فى الدنان (113)

 

یعنى اى دوستان برخیزید و صداى آلات موسیقى را بشنوید و پیاله هاى پى در پى بنوشید و مسائل معنوى و علمى را فراموش کنید، نغمه هاى تار مرا از شنیدن صداى اذان باز داشته است و من حاضرم حورالعین را با یک شراب کهنه که در ته ظرف است معاوضه نمایم .
فرزند زاده هند در این اشعار نه تنها از نغمه هاى موسیقى و پیاله هاى مى تمجید مى کند و دوستان خود را به شنیدن و نوشیدن آنها تشویق مى نماید بلکه صریحا به نغمه هاى آسمانى اذان باز داشته است !!! فرزند معاویه در این اشعار معتقدات اسلامى را درباره قیامت و بهشت و حور مورد انکار و استهزاء قرار مى دهد و مى گوید من حاضرم حورالعین را با شراب کهنه اى معاوضه نمایم !!! آیا این اشعار به خوبى گواهى نمى دهد که یزید (همانند پدر خود) با اصول و معتقدات اسلامى هیچ گونه رابطه اى نداشت و براى آنها در دل احترامى قائل نبود؟!
یزید با پسرِ زیاد مى مى نوشد 
مورد دیگرى که فرزند معاویه باز از مى و لذت آن سخن به میان آورد هنگامى بود که با استاندار کثیف کوفه شبى را مست به صبح آورد و اشعارى مى سراید که در آن ، ضمن خواستن شراب از ساقى عبیدالله بن زیاد را مدح مى کند و جنایات او را مى ستاید، یکى از مورخین بزرگ اهل تسنن ، مى نویسد:
انه استدعى ابن زیاد الیه و اعطاه اموالاکثیرة و تحفا عظیمة و قرب مجلسه ورفع منزلته و ادخلسه على نسائه و جعله ندیمه و سکر لیلة و قال للمغن غن ثم قال یزید بدیها:

 

اسقنى شربة تروى فوادى

 

ثم مل فاسق مثلها ابن زیاد

 

صاحب السرو الاماتة عندى

 

و لتسدید مغنمى و جهادى

 

قاتل الخارجى اعنى حسینا.

 

و مبید الاعداء و الحساد(114)

 

یعنى (پس از حادثه کربلا) یزید فرزند زیاد را نزد خود خواند و اموال بسیار و هدایاى فراوانى بدو بخشید و او را نزد خود مقرب ساخت و به وى رفعت مقام عظما نمود، او را ندیم خود ساخت و به وى اجازه داد که نزد زنان و بر حرم سرایش داخل شود، و شبى را یزید (کنار ابن زیاد) مست بود در آن هنگام به نغمه سرایان و موسیقى دانان گفت بنوازید و براى ما غنا بخوانید. سپس خود بالبداهه خطاب به ساقى اشعارى سرود، در آن چنین گفت : اى ساقى به من شرابى بنوشان که قلب مرا نشاط بخشد و سیراب گرداند، سپس جام را پر کن و مانند همان شراب به پسر زیاد هم بنوشان ، آن کسى که صاحب اسرار و امانت من است ، همان کسى که کار خلافت و غنیمت براى من با دست او محکم گردید، این پسر زیاد که کشنده آن مرد خارجى یعنى حسین است و کسى است که به وحشت انداخت دشمنان و حد ورزان بر من را!
یزید الحاد مى ورزد و تکفیر مى شود 
یزید بن معاویه در پرده درى و بى اعتنائى نسبت به اسلام معتقدات مذهبى تا آن جا پیش رفت که در یکى از اشعارش صریحا الحاد مى ورزد و عقائد کثیف و شیطانى خود را آشکارا بیان مى کند، فرزند معاویه در این اشعار آن چنان بى پرده سخن گفت که یکى از علماى بزرگ سنى مذهب تنها همانها را براى اثبات کفر وزندقه وى کافى مى شمرد.
ابن جوزى حنبلى مورخ مشهور اسلامى پیش از آن که به نقل این قسمت از اشعار وى بپردازد استنباط خود را از آن درباره عقاید یزید این گونه مى نویسد:
و مما یدل على کفره و زندقته فضلا عن سبه و لعنه اشعاره التى افصح بها بالالحاد و ابان عن خبث الضمائر و سوء الاعتقاد قوله فى قصیدته التى اولها:

 

علیة هاتى و اتنى و ترنمى

 

بذلک انى لااحب التنا جیا

 

حدیث ابى سفیان قدما سمى بها

 

الى احد حتى اقام البوا کیا

 

الاهات و اسقینى على ذاک قهوة

 

تخیرها العانى کرما شامیا

 

اذا مانظر نا فى امور قدیمة

 

وجدنا حلالا شربها متوالیا

 

و ان مت یا ام الاحم فانکحى

 

و لا تاملى بعد الفراق ملاقیا

 

فان الذى حدثت عن یوم بعثنا

 

احادیث طسم تجعل القلب ساهیا

 

و لابدلى من ان ازور محمدا

 

بمشمولة صفراء تروى عظامیا(115)

 

یعنى از شواهدى که بر کفر وزندقه یزید گواهى مى دهد چه رسد به سب و لعن او اشعارى است که به خوبى از الحاد وى سخن مى گوید و از خبث طینت و سوء اعتقاد او (نسبت به اسلام و معتقدات آسمانى آن ) پرده بر مى دارد.
قصیده اى است از وى که اول آن این گونه شروع مى شود: اى علیة (116) نزد من بیا و به من شراب بده و نغمه بخوان زیرا من مناجات را دوست نمى دارم ، داستان جدم ابوسفیان را که بلند منزلت بود براى من بخوان آن هنگامى که (براى جنگ با مسلمین ) به احد رفته بود (و آن چنان در برابر محمد (ص ) مقاومت نمود و از مسلمین کشت ) تا آن که گریه کنندگان و نوحه گرانى اقامه کرد (که بر کشته گان مسلمانان گریه کنند) اى علیه - بیا نزد من و به من خمر بنوشان ، خمرى که تشنه گان آن را اختیار کنند - خمرى که از انگورهاى شام بدست آمده باشد اى علیه ، هنگامى که ما به گذشته (در دوران جاهلیت ) نگاه مى کنیم مى بینیم نوشیدن شراب پى در پى حلال بوده است ، اى ام احیم (117)پس از مرگم شوهر اختیار کن و آرزوى ملاقات مرا در دل مدار زیرا آن چه که درباره قیامت و روز رستاخیز گفته اند سخنان تاریک و باطلى است که براى دل فراموشى مى آورد، من بالاخره باید به زیارت محمد (ص ) بروم اما در حالى که خمر نوشیده باشم - خمرى که استخوانهاى مرا سیراب کرده باشد.
یزید بن معاویه در این جا بى شرمانه ترین سخنان کفرآمیز خود را بیان کرده و کثیف ترین پندارهاى پلید خود را صریحا آشکار ساخت ، در این اشعار فرزند معاویه نه تنها سخن از مى و خمر به میان مى آورد و از آن پیاله هاى پى در پى مى مى طلبد بلکه علنا مى گوید من راز و نیاز با خدا را دوست ندارم و به نغمه ها و ترنمات معشوقه خود علیه دل بسته ام ، یزید در این جا از ابوسفیان و جنگهاى وى علیه اسلام سخن به میان مى آورد و از این که لشکر او جمع زیادى از مسلمین را در به شهادت رساند و از زنان مسلمان بر آنها گریه کردند احساس لذت مى کند و از سوگلى خود مى خواهد آن داستان را براى وى ترنم کند!!
آن گاه دامنه اشعار خود را به قیامت و روز رستاخیز مى کشاند و با صراحت آنرا پندارى باطل و اعتقادى تاریک و ظلمانى مى نامد و بالاخره در پایان این قصیده شوم زشت ترین تعبیرات و اهانتها را بر زبان آورده و مى گوید من باید مست و مخمور و سیراب از خمر به زیارت محمد (ص ) بروم !!!
این است رهبر جهان اسلام !!! و زمامدار حکومت اسلامى که بنام جانشینى از پیغمبر قدرت را در دست گرفته است !!!
بى بند و بارى یزید سر مشق قرار مى گیرد 
تظاهر یزید به گناه و فجور و بى بندو بارى او آن چنان بزودى اثر سوء خود را در طبقات مختلف اجتماع به جاى گذارد که در مقدس ترین مراکز و شهرهاى اسلامى مردم به غنا و موسیقى و نوشیدن شراب تظاهر مى کردند و علنا آلات لهو استعمال مى نمودند.
مسعودى مورخ مشهور اسلامى پس از آن که درباره یزید مى نویسد:
و کان یزید صاحب طرب و جوارح و گلاب و قرود و فهود و منادمة على الشراب ....آنگاه اضافه مى کند: و غلب على اصحاب یزید و عماله ما کان یفعله من الفسوق و فى ایامه ظهر الغناء بمکة و المدینة و استعملت الملاهى و اظهر الناس شرب الشراب (118)
یعنى یزید مرد عیاشى بود و داراى حیوانات شکارى و سگها و بوزینه ها و یوزها بود و همواره شراب مى نوشید...(و در اثر تظاهر او به گناه ) در ببین مردم و عمال و کارمندان حکومت در عصر وى فسق و فجور شایع گردیده بود و در مکه و مدینه (که دو شهر مذهبى و مقدس بودند) غنا و استعمال آلات لهو و نوشیدن شراب علنا انجام مى گردید.
آرى . در کشورى که زمامدار آن و کسى که ادعاى جانشینى از پیامبر اسلام را دارد آن گونه متظاهر به گناه باشد و علنا سگ بازى کند، مشروب بنوشد، مجالس غنا و موسیقى ترتیب دهد جاى تعجب نیست اگر این گونه انحرافات در طبقات پائین اجتماع هم سرایت کند و حتى در مکه و مدینه که پایگاه قدس اسلامى بود مردم آشکار مشروب بنوشند و خوانندگى و غنا انجام دهند!!!
در ادبیات فارسى گفته اند:

 

اگر ز باغ عیت ملک خورد سیبى

 

بر آورند غلامان او درخت از بیخ

 

کاروان مدینه درباره یزید سخن مى گوید 
هنگامى که مردم مدینه در اثر ستمگریهاى بى حد فرزند معاویه و خونریزیهاى بى حساب و تجاوزات صریح وى به مقررات اسلامى در برابر حکومت شام شورش کردند فرماندار وقت آن جا از سران و بزرگان آنها خواست تا به شام روند و اعتراضات خود را از نزدیک با یزید در میان گذارند شاید او پاسخهاى قانع کننده اى به آنها مى دهد، سران مدینه که در راس آنها عبدالله بن حنظله بود این پیشنهاد را پذیرفتند و جمعى از آنها - ابن حنظله و عبدالله ابن عمر و منذربن زبیر هم در میان آنان بودند به سوى شام رهسپار شدند، مورخین بزرگ سنى مذهب مى نویسند:
فقد موا على یزید فاکرمهم و احسن الیهم و اعظم جوائزهم فاعطى عبدالله بن حنظله و کان شریفا فاظلا عابدا سیدا ماة الف درهم و کان معه ثمانین بنین و اعطى کل ولد عشرة آلاف فلما رجعوا قدموا المدینة الاالمنذربن الزبیر فانه قدم العراق على ابن زیاد و کان یزید قد اجازه بماة الف فلما قدم اولئک النفر الوفد المدینة قاموا فیهم فاظهروا شتم یزید و عیبه و قالوا قدمنا من عندرجل لیس له دین ، یشرب الخمر و یضرب بالطنابیر و یعزف عندالفتیان و یلعب بالکلاب و یسمر عند الحراب و الصوص ....و قام عبدالله بن خنظلة الغسیل فقال جئتکم من عند رجل لولم اجد الابنى هولاء لجاهدته بهم و قد اعطانى و اکرمنى و ما قبلت منه عطائه الا لاتقوى به ....و قال منذربن زبیر بعد ماقدم المدینة انه قداجازنى بماة الف و لایمتعنى ماصنع بى ان اخبرکم خبره و الله انه لیشرب الخمر و الله لیسکر حتى یدع الصلوة ...(119)
یعنى هنگامى که کاروان مدینه بر یزید وارد شد یزید آنها را اکرام نمود و با آنان احسان کرد و جوائز بزرگى داد؛ به عبدالله بن حنظله که مردى عابد و دانشمند و بزرگوار و شریف بود صد هزار درهم جایزه داد و با عبدالله هشتاد نفر از فرزندان او بودند به هر یک از آنها ده هزار درهم داد اینان هنگامى که به مدینه برگشتند معایب و مفاسد یزید را آشکار ساختند و در برابر مردم مدینه ایستاده و گفتند ما از نزد کسى مى آئیم که دین ندارد و شراب مى نوشد، آلات غنا و موسیقى مى نوازد و زنان خواننده نزد او مى خوانند کسى که سگ بازى مى کند و شب را با ربایندگان اموال مردم به صبح مى آورد و آنها دزدانى بیش نیستند....عبدالله بن حنظله گفت : من از نزد کسى آمدم که اگر نیابم فردى را مگر همین فرزندانم هر آینه با او جنگ خواهم کرد، او به من جایزه داد و احترام گذارد اما من جوائز او را نپذیرفتم مگر براى آن که از نظر مالى نیرومند گردم (و از آن نیرو علیه او استفاده کنم ) منذر بن زبیر که از یزید صد هزار درهم جایزه گرفته و هنگام مراجعت از شام به سوى کوفه نزد پسر زیاد رفته بود پس از چندى به مدینه بر گشت و در برابر مردم ایستاد و گفت که یزید به من صد هزار درهم جایزه داد اما این جایزه مرا از گزارش وضع او به شما (و آن چه که من از وى دیدم ) باز نمى دارد، مردم مدینه ! به خدا قسم یزید خمر مى نوشد به خدا قسم او آن قدر در حال مستى به سر مى برد که نماز خود را ترک مى گوید....
آرى آلودگى و فسق و فجور یزید تا آن جا علنى و ظاهر بود که کاروان مدینه نتوانست آنها را نادیده بگیرد و به اطلاع مردم نرساند، آنها با آن که مورد لطف یزید قرار گرفته بودند و جوائز فراوانى با آنان داده بود با این حال حقایق تلخ و دردناکى که از نزدیک دیده بودند براى مردم مدینه بازگو کردند.
یزید عقائد خود را آشکار مى سازد 


یکى از موارد صریح و روشنى که یزید اصولى ترین معتقدات اسلامى را یک باره انکار مى کند و بغض و عناد خود را نسبت به پیامبر عالى قدر اسلام صلى الله علیه و آله علنى مى سازد اشعارى است که وى پس از شهادت حضرت حسین بن على علیهماالسلام ، هنگام ورود اسراء به شام در مجمع عمومى سروده است در آن روز که فرزند معاویه در فکر کوتاه و ضعیفش ‍ خود را از هر نظر فاتح و پیروز مى دید و تنها رقیب سر سخت و تسلیم ناشدنى خود را کشته و خاندان مقدس آن حضرت را در برابر خود اسیر مشاهده نمود آن چنان غرور و نخوت بر مغز پلیدش غلبه کرد و قدرت کاذب او وى را سر مست ساخت که به غلط تصور کرد کارها به پایان رسیده و تمام هدفهاى شیطانى و اصلى او و پدرش انجام گردیده و دیگر از اسلام و خاندان پیغمبر اسمى باقى نخواهد ماند در این جا بود که پرده از روى عقائد باطنى خود برداشت و افکار جهنمى خود را صریحا در آن مجلس ‍ بزرگ و عظیمى که به وجود آورده بود روشن ساخت وى ضمن اشعارى گفت :

 

لیت اشیاخى ببدر شهدوا

 

جزع الخزرج من وقع الاسل

 

لعبت هاشم بالملک فلا

 

خبر جاء ولا وحى نزل

 

لست من خندف ان لم انتقم

 

من بنى احمد ما کان فعل

 

قداخذنا منعلى ثارها

 

و قتلنا الفارس اللیث البطل

 

و قتلنا القرن من ساداتهم

 

و عدلناه ببدر فالغدل

 

فجز یناهم ببدر مثلها

 

و با حد یوم احد فاعتدل

 

لو راوه لاستهلوا فرحسا

 

ثم قالوا یا یزید لاتشل

 

و کذاک الشیخ اوصانى به

 

فاتبعت الشیخ فیما قدسئل (120)

 

یعنى اى کاش پدران من ، آنهائى که در جنگ بدر کشته شدند مى بودند و ناله هاى خزرج را از فرود آمدن نیزه ها مى شنیدند محمد (ص ) با ملک و حکومت بازى کرد نه وحى بر او نازل شده بود و نه از آسمان خبرى داشت - من از قبیله خود نیستم اگر از فرزندان احمد انتقام نگیرم آن چه که او درباره پدران من انجام داد- ما خونى از على طلب داشتیم گرفتیم و سوار دلاور چون شیر را کشتیم - ما در زمان خود بزرگان آنها را کشتیم و این کار مساوى بود با آن چه که آنها در بدر نسبت به قبیله ما انجام دادند. ما آنها را با آن چه که در بدر نسبت به ما انجام داده بودند مجازات نمودیم و در روز احد هم آنها را پاداش دادیم .
اگر پدران من مى دیدند آن چه که من نسبت به فرزندان احمد در کربلا انجام دادم هر آینه از کثرت شادى و سرور فریاد بر مى آوردند و مى گفتند اى یزید دست تو شل مباد- این انتقامى که من از بنى هاشم گرفتم همان وصیتى است که پدرم به من نمود و من هم فرمان او را متابعت کردم و خواسته او را انجام دادم .
در این اشعار یزید دیگر چیزى در دل نگه نداشت و آن چه که در نهاد وى پنهان بد صریحا بیان کرد. فرزند معاویه در این جا با صراحت داستان وحى و نبوت پیغمبر اسلام را انکار کرده و ادعاى آن را تنها براى به دست آوردن حکومت و قبضه کردن قدرت مى داند، یزید در این گفتار خود علنا از مشرکین و کفار قریش که در جنگ بدر شرکت کرده بودند حمایت مى کند و بر مصائب آنان تاسف مى خورد!!
این فرزند زاده هند از حادثه کربلا و شهادت فرزند رسول خدا سخت مسرور است و آن را به حساب انتقامى از کشته شدگان بنى امیه و مشرکین در جنگ بدر مى گذارد، نوه بوسفیان در این اشعار آرزو مى کند که ایکاش ‍ پدران وى و دشمنان پیغمبر اسلام مى بودند و حادثه خونین کربلا را مى دیدند و آن گاه از خوشحالى و سرور نعره مى کشیدند و به او مى گفتند اى یزید دست تو شل مباد!!! آرى این است حامى دین و پناهگاه اسلام آن کسى که مسئولیت مستقیم حفظ قرآن و آئین و مصالح ملت اسلامى را بر عهده گرفته است !!!
بخش دوم
اکنون که از بخش اول این فصل فارغ شدیم و ماهیت پلید یزید و عقائد قلبى و معتقدات باطنى او را آن گونه که بود دانستیم به شرح بخش دوم بحث خود مى پردازیم :
در این بخش ما زندگى سیاسى یزید و اعمالى را که وى در دوران حکومت خود انجام داد مورد بررسى قرار مى دهیم .
خوانندگان عزیز- با در نظر گرفتن مسائلى که ما در بخش نخستین این فصل طرح کردیم به خوبى مى توان حوادث تلخ دوران حکومت فرزند معاویه را پیش بینى کرد مردى که در دوران زندگى فردى خود هیچ فکرى جز فکر مى و نغمه و ترانه و سگ بازى و عیاشى ، شهوت رانى و قمار بازى در سر نداشته باشد و نسبت به معتقدات و مقررات اسلامى هم نه تنها در دل احترامى قائل نیست بلکه سخت از آنها و آورنده آنها و خاندان معصومش ‍ کینه در دل درد چنین فردى به خوبى پیداست که در هنگام قدرت و تسلط خود بر جهان اسلام و اجتماع اسلامى چه خواهد کرد زیرا طبیعى است که از کوزه همان برون تراود که در اوست .
با این حساب ، شگفت انگیز نیست اگر نوه بوسفیان در دوران کوتاه حکومت خود وحشتناک ترین و کثیف ترین جنایات و خیانتها را مرتکب گردد.
ابن جوزى حنبلى مى نویسد که از یکى از علماى بزرگ اهل تسنن پرسیدند درباره یزید چه مى گوئى در پاسخ گفت :
ما تقولون فى رجل ولى ثلاث سنین .فى السنة الاولى قتل الحسین و فى الثانیة اخاف المدینة و اباحها و فى الثالثة رمى الکعبة بالمجانیق و هدمها(121)
یعنى چگونه قضاوت مى کنید درباره مردى که سه سال حکومت کرد. در سال اول حسین (ع )را به شهادت رساند. و در سال دوم مردم مدینه را دچار وحشت ساخت و آن چه که در مدینه بود براى لشکریان خود مباح گرداند و در سال سوم خانه خدا کعبه را با منجنیق سنگ باران کرد و ویران ساخت .
خوشبختانه دوران حکومت پسر معاویه بسیار کوتاه و محدود بود اما در همین مدت کوتاه ننگین ترین جنایت و خیانتها با دست وى انجام شد.
اولین حادثه بزرگ و بهت انگیز که در سال اول زمامدارى او به وقوع پیوست داستان شهادت حضرت حسین علیه السلام و یاران و نزدیکان پاک آن حضرت و اسارت خاندان رسالت و وحى بوده است شرح جنایتها و وحشیگریها و درندگیهائى که در این حادثه انجام گردید (در حدود هدف اصلى کتاب ) به خواست خداوند بزودى در قسمت دوم این کتاب نگاشته خواهد شد و از این نظر اکنون از نگارش آن خوددارى مى کنیم .

مولف : شهید سید عبد الکریم هاشمى نژاد

ادامه دارد...



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
shima tahsiri
کنیز بانو زینب(س)
موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

یا زهــــرا


Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

Seo Analytics
پیج رنک گوگل