عاشـــورا(تقدیم به حضرت زهـــــــرا(س))
آشنایی با حاضران وجوانان وکودکان وشهدای نهضت عاشورا
چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ :: ٦:۳٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : shima tahsiri

 

 

 

143- روح عزت و بزرگ منشى  
امام حسین علیه السلام مى فرماید: موت فى عز خیر مت حیاه فى ذل ؛ (152) مردن در سایه عزت بهتر است از زندگى با ذلت ، امام حسین علیه السلام نمى گوید: جهاد با نفس حکم مى کند که ما تن به حکم یزید و ابن زیاد بدهیم ، چون بیشتر خودمان مجاهده کرده ایم ! الا و ان الذعى ابن الدعى قد رکز بین الثنین بین السله و الذله ، و هیهات منا الذله ، یاءبى الله ذلکلنا و رسوله و المؤ منین و حجور طابت و طهرت ؛ (153) پسر زیاد! این ناکس پسر ناکى که از من خواسته است که یکى از این دو را برگزینم : یا تن به ذلت بدهم و یا شمشیر و هیهات منا الذله ما کجا و تن ره ذلت دادن کجا! خدا راضى نمى شود بن به ذلت بدهم . یعنى مى خواست بفرماید نه اینکه احساسات شخصى من است ، مکتب من ، به من اجازه نمى دهد، خداى من ، به من اجازه نمى دهد، پیغمبر من ، به من اجازه نمى دهد، تربیت من ، به من اجازه نمى دهد، من در دامن على علیه السلام و در دامن زهرا علیه السلام بزرگ شده ام ، از پستان زهرا شیر خورده ام ، آن پستانى که به من شیر داده به من اجازه نمى دهد؛ یعنى گویى مادرم اینجا حاضر است و به من مى گوید: حسین ! تو از پستان من شیر خورده اى ؛ آنکه از پستان من شیر خورده ، تن به ذلت نمى دهد.


امام حسین علیه السلام نفرمود: ما مى رویم تن به ذلت ابن زیاد مى دهیم ، بگذار هر کارى مى خواهد بکند، مگر غیر از این است که به ما اهانت و توهین مى کند و فحش مى کند و فحش مى دهد؟ هر چه او بیشتر از این کارها کند، بیشتر جهاد با نفس کرده ایم ! ابدا چنین چیزى نیست لا و الله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل ، و لا افرا فرار العبید؛ (154) من هرگز دست ذلت به شما نمى دهم و مانند بندگان فرار نمى کنم . یا به نقل دیگرى : و لا اقد اقرار العبید؛ مانند بندگان فرار اعتراف نمى کنم و تن به ذلت نمى دهم . از این نوع تعبیرات در قرآن و حدیث و در کلمات ائمه اطهار علیه السلام - مخصوصا در کلمات امام حسین علیه السلام - خیلى زیاد است . (155)
144- عزت در مرگ سرخ است  
(حسین علیه السلام ) چون در راهى قدم بر مى دارد که با یک آدم هلاک شده بدبخت و گناهکار مثل یزید مخالفت مى کند بگذار کشته بشود. شما مى گویید کشته مى شوم ، یکى از این دو بیشتر نیست : یا زنده مى مانم یا کشته مى شوم . فان عشت لم اندم ؛ اگر زنده ماندم ، کسى نمى گوید تو چرا زنده ماندى .
و ان مت لم الم ؛ و اگر در این راه کشته بشوم ، احدى در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد اگر بداند که من در چه راهى رفتم . کفى بک ذلا ان تعیش و ترغما؛ براى بدبختى و ذلت تو کافى است که زندگى بکنى اما دماغت را به خاک بمالند.
باز مى بینید که حماسه است . در بین راه نیز خطابه مى خواند و مى فرماید: الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهى عنه بعد در آخرش مى فرماید: انى لا ارى الموت الا سعادع و لا الحیوه مع الظالمین الا برما؛ من مردن را براى خودم سعادت ، و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مى بینم . (156)
145- حسین مرد بیعت نیست !  
حر بعد از برخورد با ابا عبدالله مى خواست ایشان را به طرف کوفه ببرد و امام امتناع کرد. حسین حاضر نبود تن به ذلت بدهد، چون او مى خواست آقا را تحت الحفظ ببرد. فرمود: ابدا من نمى آیم .
بالاخره پس از مذاکرات قرار شد راهى را بگیرند که نه منتهى به کوفه بشود و نه منتهى به مدینه ، یعنى به اصطلاح جهت غرب را بگیرند، که آمدند تا منتهى شد به سرزمین کربلا.
146- روح عزت طلبى در حسین (ع )  
از حضرت امام حسین بر خلاف حضرت امیر به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت ، کلمات زیادى به دست ما نرسیده است . از امیرالمؤ منین روایات مستند زیادى به صورت خطبه و خطابه داریم . مخصوصا خطبه ها و خطابه هاى دوران پنج ساله خلافت . ولى از حضرت امام حسن و امام حسین علیه السلام و مخصوصا از حضرت امام حسین علیه السلام به واسطه آن اختناق فوق العاده اى که در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاویه وجود داشت که شنیده اید چه وضع عجیبى بود، کسى جراءت نمى کرد به ایشان نزدیک بشود و اگر سخنى شنیده بود جراءت نمى کرد نقل بکند، خیلى کم نقل شده است . من یک وقتى کتابهایى را که کلمات حضرت را نقل کرده اند مطالعه مى کردم ، دیدم عجیب است ، با آنکه کلمات امام حسین آنقدر زیاد نیست ، ولى هیچ مطلبى در کلمات ایشان به اندازه بزرگوارى به چشم نمى خورد، اصلا مثل اینکه روح حسین مساوى است با بزرگوارى ، همه اش دم از بزرگوارى مى زند. (157)
147- شرافت امام  
در بین راه (امام ) وقتى که با اصحاب خودش صحبت مى کند، مکرمت و بزرگوارى و ترجیح دادن مردن با شرافت بر زندگى با ننگ ، شعار اوست ؛ الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتناهى عنه ؟ نمى بینید؟ چشم هایتان باز نیست ؟ نمى بینید که به حق عمل نمى شود، نمى بینید که این همه فساد وجود دارد و کسى از آن نهى نمى کند؟ در چنین شرایط لیرغب المؤ من فى لقاء الله محقا؛ مؤ من باید مرگ را طلب کند. کرامت و شرافت را از پذیرش به ارث برد. (158)
148- مرگ سرخ به از زندگى ننگین است !  
با اینکه از امام حسین علیه السلام کلام زیادى نقل نشده ، اگر به نسبت حساب کنیم ، در میان ائمه از ایشان بیشتر از همه در مساءله کرامت و عزت نفس ماءثور است . از جمله کلمات قصار ایشان است که در بحار نقل مى کند: موت فى عز خیز من حیوه فى ذل ؛ (159) مردم با عزت ، از زندگى در ذلت بهتر است و بر آن ترجیح دارد. جمله معروف ایشان : هیهات منا الذله عجیب است و از آن جمله هایى است که تا نفس مى بارد: الا و ان الدعى ابن الدعى قد رکز بین اثنین بین السله و الذله وهیهات منا الذله یاءبى الله ذلک لنا و روسله و المؤ منون و حجور طابت و طهرت و انوف حمیه و نفوس ابیه من ان نؤ ثر طاعه اللنام على مصارع الکرام .
(در روز عاشورا امام حسین ) گاهى سوار اسب مى شد و با مردم صحبت مى کرد. یک نوبت که مى خواست صدایش را همه بشنوند سوار شتر شد که بلند باشد (مثل کسى که روى منبر است و از دیگران بالاتر است . چون دیگران سوار اسب بودند) و در وسط میدان همه او را ببینند. آنگاه جملات فوق را فرمود: هیهات منا الذله ما کجا و تن به خوارى دادن کجا! تفاوت از زمین تا آسمان است . خداى ما براى ما ذلت را نمى پسندد، پیامبر نیم پسندد، آن دامن هایى که ما در آن دامن ها پرورش یافته ایم ، دامن على و پستان زهرا به ما اجازه نمى دهد. (کاءنه مى گوید) اگر از مؤ منین جهان تا دامنه قیامت بپرسند، رفراندوم کنند که شما براى حسین ذلت را مى پسندید یا شمشیر را، تمام مؤ منین عالم خواهند گفت : ما شمشیر را مى پسندیم نه ذلت را. من ان نؤ ثر طاعه اللئام على مصارع الکرام آنها نمى پسندند که ما اطاعت لئیمان و پست فطرتان را ترجیح بدهیم بر خوابگاه مردمان بزرگوار یعنى بر مقاتل و کشتنگاه ها .
از سخنان امام در روز عاشورا است : لا والله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید. (160) همچنین از سخنان آن حضرت است : الصدق عز و الکذب عجز (نظیر این کلمات در کلمات ائمه زیاد داریم ) راستى ، عزت است و دروغ از ناتوانى است . نکته ها همه در این موارد است که تدریجا شرح مى دهم .
اینگونه تعبیرات خیلى معنى دارد: به این دلیل باید دنبال راستى بود که راستى عزت است و یک انسان دنبال عزت و شرف است ، و به این دلیل از دروغ باید پرهیز کرد که دروغ عجز و ناتوانى است . آدم دروغگو به دلیل احساس عجز و ناتوانى و زبونى که در روح خودش مى کند دروغ مى گوید. یعنى محال است یک انسان در روح خودش احساس عزت و نیرو و شرف بکند و حاضر باشد یک کلمه دروغ به زبان خودش بیاورد. (161)
149- یزید و امام حسین (ع )  
از جنبه زیست شناسى ، از نظر یک پزشک و حتى از نظر یک روانشناس که درباره جهازات بدنى یا جهازات روانى انسان گفتگو مى کنند، بین این دو نفر نمى توان فرقى گذشت ، همچنانکه میان امام حسین علیه السلام و یزید نمى توان فرقى گذاشت ، هر دو از نظر زیست شناسى و پزشکى و حتى روانشناسى انسان هستند ولى آیا انسانیت انسان ، آنچه که شرافت و کمال انسانى نامیده مى شود به همین است ؟ (162)
150- حماسه هایى احساسى  
حماسه هاى امام حسین ، همه در اطراف کرامت و عزت و شرافت و نفاست نفس دور مى زند. او امر به معروف و نهى از منکرش هم احساسى است از اینگونه احساس ها. مى فرمود: الا ترون ان الحق لا یعمل به و ان الباطل لا یتنهاهى عنه لیزغب المؤ من فى لقاء الله محقا. (163) مردم ! چشم هایتان نمى بیند؟ آیا نمى بینید نیکى ها چگونه دارد مهجور و متروک مى شود و به آنها عمل نمى شود؟ نمى بینید زشتى ها چگونه رایج شده است ؟ یک مؤ من اسلام ، یک انسان شریف ، مرگ را بر زندگى اى که در آن همواره با چنین تابلوهاى زشت مواجه باشد و از تابلوهاى عالى انسانیت هرگز به چشمش نخورد ترجیح مى دهد: لیرغب المؤ من فى لقاء الله محقا؛ (164) باید چنین باشد که مؤ من در چنین شرایطى به لقاء پروردگار خودش رغبت کند، یعنى اصلا از این دنیا بیزار بشود. یا تعبیر دیگر حضرت : انى لا ارى الموت الا سعاده مع الظالمین الا برما. (165) این چه احساسى است در انسان : زندگى با ستمکاران ، زندگى اى که بخواهد چشمم فقط به ستمکاران بیفتد و من با اینها همراه باشم و همراهى کنم ، براى من سعادت این است که در چنین شرایطى بمیرم . مردن براى من در چنین شرایطى سعادت است .
در روز عاشورا مى آید بر در خیمه مى ایستد، خطاب مى کند و خواهر بزرگوارش : یا اختاه ! ایتینى الرضیع طفل شیر خوار مرا بیاور حتى اودعه (166) براى اینکه مى خواهم با او هم وداع و خداحافظى بکنم . با این که مادر این طفل در آنجا حیات دارد، ولى عبدالله مى خواهد ثابت بکند که قافله سالار بعد از من زینب است ، لذا به خواهرش خطاب مى کند. زینب مى رود طفل شیر خوار ابا عبدالله را مى آورد. حسین به چهره این طفل نگاهى مى کند. چند روز است که مادرش 90سیراب نبوده است ) و زن ، طبق معمول وقتى یک ناراحتى پیدا کند دیگر پستانش شیر نمى دهد چه رسد به اینکه چند شبانه روز هم سیراب نبوده است . خود به خود در این طفل ابا عبدالله آثار گرسنگى و تشنگى پیدا است . حسین که کانون محبت است این طفل را مى گیرد براى اینکه ببوسد. دشمن به یکى از افراد لشکر خودش فرمان مى دهد که ببین چه هدف خوبى پیدا کردن ، اگر بتوانى مهارت به خرج بدهى نشانه کنى . مى گوید چه را نشانه کنم ؟
مى گوید: کودک را. طفل را همانطور که در دست ابا عبدالله است ، یک وقت مى بیند مثل مرغ سر بریده دارد دست و پا مى زند. ولى حسین آن کوه وقار، کارى که مى کند، مشتهایش را پر از خون مى کند و مى پاشد و طرف آسمان : هون على انه بعین الله در راه رضاى حق است و چشم حق دارد مى بیند، دیگر بر حسین ناگوار نیست . (167)
151- پیام شهید  
مر مقابل سى هزار نفر که مثل دریا دارند موج مى زنند و هر کدام شمشیرى به دوش گرفته و نیزه اى در دست ، در حالى که همه اصحابش کشته شده اند و تنها خودش است ، فریاد مى کسد: این ناکس پسر ناکس ، این حرامزاده پسر حرامزاده ، یعنى این امیر و فرمانده شما، این عبدالله بن زیاد به من پیغام داده است که حسین مخیر است میان این دو کار، با شمشیر یا ذلت ؛ حسین و تحمل ذلت ؟ هیهات منا الذله ما کجا و ذلت کجا؟ خداى ما براى ما نمى پسندد. این پیام شهید است . خداى من براى من ذلت نمى پسندد پیامبر من ، براى من ذلت نمى پسندد. مؤ منین جهان ، نهادها و ذات هاى پاک (تا روز قیامت مردم خواهند آمد و در این موضوع سخن خواهد گفت )، مؤ منینى که بعدها مى آیند، هیچ کدامشان نمى پسندند که حسین شان تن به ذلت بدهد. من تن به ذلت بدهم ؟! من در دامن على بزرگ شده ام ، من در دامن زهرا بزرگ شده ام ، من از پستان زهرا شیر خورده ام .ما تن به ذلت بدهیم ؟!(168)
152- شعارهاى زندگى امام  
1- در تاریخ یعقوبى نقل مى کند که : از حسین بن على علیه السلام سوال کردند که کلمه اى که خودش از رسول اکرم صلى الله علیه وآله شنیده نقل کند فرمود: از رسول خدا شنیدم : ان الله یحب معالى الامور و یبغض ‍ سفسافها.
(هر چند این کلمه از رسول اکرم است اما چون از غیر حسین بن على علیه السلام تاکنون نقل نشده ، به نام آن حضرت نقل کردیم . این جمله را سفینه البحار نیز از رسول خدا نقل مى کند.
در المنجد مى گوید: السفساف : الردى من کل شى ء یقال : فلان سفساف الکلام اى لیس لکلامه معنى . الامر الحقیر. (169)
2- ایضا امام فرمود: الناس عبید الدنیا و الدین لعن على السنتهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون . (170)
المنجر: اللعقه : ما تاءخذه فى الملعقه او باصبعک . القلیل مما یقعق . (171)
این جمله امام ، مخصوصا کلمه عبید مى رساند عزت نفس امام و تحقیر بندگى و بندگان دنیا را.
3- نظیر این جمله است جمله معروف و منقول در الانوار البهیه صفحه 45: و فى وصیه موسى بن جعفر علیه السلام لهشام قال : الحسین بن على علیه السلام : ان جمیع ما طلعت علیه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها، بحرها و برها، و سهلها و جبلها عند ولى من اولیاء الله و اهل المعرفه بحق الله کفى ء الظلال . ثم قال : الا حر یدف هذه اللماظه (172) لاهلها (یعنى الدنیا لیس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبیعوها بغیرها. فانه من رضى من الله بالدنیا فقد رضى بالخسیس . (173)
از این سه جمله که نقل شد فهمیده مى شود که اولا روح حسین روح خاصى است که به دنى و پستى تن نمى دهد، طالب معالى الامور است (جمله اول ) و معلوم مى شود هر هدف مادى و دنیایى را که در نهایت امر منتهى به رضاى خدا یعنى هدف کل آفرینش نباشد و بخواهد از هدف کل آفرینش جدا کند، آنرا پست و حقیر مى داند، نه اینکه مثل ناپلئون بگوید: فرانسه براى من کوچک است ، روسیه را هم مى خواهم ضمیمه کنم ؛ یا مثل اسکندر بگوید: یونان برایم کوچک است ، ایران را هم مى خواهم ضمیمه کنم (جمله سوم ) .و معلوم مى شود تمام مردمى که خود را بسته اند به مقامات دنیوى ، و به خاطر این مقامات و ثروتهاى خود را پست مى کنند، در نظر حسین علیه السلام بسیار حقیر و پست مى باشند (جمله دوم ) (174)
153- مرگ سرخ به از زندگى ننگین است  
امام این اشعار را خواند:

سامضى و ما بالموت عار على الفتى

لذا ما نوى حقا و جاهد مسلما

و واسى الرجال الصالحین بنفسه

و فارق مثبورا و خالف مجرما

فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

کفى بک ذلا ان تعیش و ترغما

خیر من مى روم ، مرگ براى یک جوانمرد در صورتى که نیتش از راهى که مى رود و در آن راه کشته مى شود حق است و مانند یک مسلمان جهاد مى کند نه تنها ننگ نیست بلکه افتخار است . مرگى که در راه همکارى و همراهى با صالحان است مرگى که در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است . یا من مى مانم ، یا مى میرم . یا کشته مى شوم یا زنده مى مانم . در آن راهى که مى روم اگر زنده بمانم زندگى ام با افتخار است و دیگر ننگ آمیز نیست .اگر هم بمیرم مورد ملامت نیستم . کفى بک ذلا ان تعیش و ترغما؛ اى کسى که مرا منع مى کنى ! این ذلت براى تو کافى است که زنده بمانى و دماغت به خاک مالیده باشد. من زنده باشم و دماغم به خاک مالیده باشد؟! ابدا. من زندگى را تواءم با سربلندى مى خواهم ، زندگى با سرشکستگى براى من مفهوم ندارد. ما مى رویم .(175)
154- اوج تشنگى روز عاشورا 
مسئله تشنگى ابا عبدالله و خاندان و اصحابش مسئله شوخى اى نیست . هوا بسیار گرم (عاشوراى آن وقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده . هواى عرق زمستانش گرم است تا چه رسد به نزدیک تابستان آن )، سه روز است که آب را بر روى اهل بیت پیغمبر بسته اند، گو اینکه عاشورا توانستند مقدارى آب بیاورند در خیمه ها که حضرت فرمود: آب را بنوشید و این توشه شما خواهد بود. و به علاوه از نظر طبیعى یک قاعده اى است : هر کسى از بدنش ‍ خون زیاد برود که بدن کم خون شده و احتیاج به خون داشته باشد، تشنه مى شود. خداوند متعال بدن را به گونه اى ساخته است که وقتى به چیزى احتیاج دارد، فورا همان احتیاج جلوه مى کند. افرادى که زخم بر مى دارند، مى بینید فورا تشنگى بر آنها غالب مى شود، و این ، به واسطه رفتن خون از بدنشان است که چون بدن آماده مى شود براى ساختن خون و مى خواهد خون جدید بسازد، آب مى خواهد. خود رفتن خون از بدن ، موجب تشنگى است .
155- باز هم عزت نفس حسین (ع )  
یحول بینه و بین السماء العطش ؛ اینقدر تشنگى ابا عبدالله زیاد بود که وقتى به آسمان نگاه مى کرد بالاى سرش را درست نمى دید. اینها شوخى نیست . ولى من هر چه در مقاتل گشتن (آن مقدارى که توانستم بگردم ) تا این جمله معروفى را که مى گویند: ابا عبدالله به مردم گفت : اسقونى شربه من الماء؛ یک جرعه آب به من بدهید، ببینیم ، ندیدم . حسین کسى نبود که از آن مردم چنین چیزى طلب کند. فقط یک جا دارد که حضرت در حالى که داشت حمله مى کرد و هو یطلب الماء قرائن نشان مى دهد که مقصود این است : در حالى که داشت به طرف شریعه مى رفت (در جستجوى آب بود که از شریعه بردارد) نه اینکه از مردم طلب آب مى کرد.
156- من بزرگ شده دامان پاکانم !  
خطبه اى دارد ابا عبدالله در روز عاشورا، در آن وقتى که از نظر ظاهر، همه امیدها قطع شده است و هر کسى باشد، خودش را مى بازد. ولى این خطبه آنچنان شور و احساسات دارد که گویى آتش است که از دهان حسین بیرون مى آید، این قدر داغ است .
آیا این جمله ها شوخى است ؟: الا و ان الدعى قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله ، و هیهات منا الذله !
پسر زیاد از شمشیرش خون مى چکد. پدر سفاکش بیست سال قبل آنچنان از مردم کوفه زهر چشم گرفته بود که تا مردم کوفه شنیدند پسر زیاد ماءمور کوفه شده است ، خود به خود از ترس خزیدند به خانه هاى خودشان ، چون او و پدرش را مى شناختند که چه خونخوارهایى هستند.
همین که پسر زیاد آمد به کوفه و امیر کوفه شد، به خاطر رعبى که پدرش در دل مردم کوفه ایجاد کرده بود، مردم از دور مسلم پراکنده شدند، اینقدر مردم مرعوب اینها بودند.
حسین خطاب به مردم کوفه مى فرماید: الا و ان الدعى ابن الدعى مردم ! آن زنا زاده پسر زنازاده ، آن امیر و فرمانده شما قد رکز بین الثنتین بین السله و الذله (گریه استاد) مى دانید به من
چه پیشنهاد مى کند؟ مى گوید: حسین ! یا باید خوار و ذلیل من شوى و یا شمشیر. به امیرتان بگویید که حسین مى گوید: هیهات منا الذله حسین تن به خوارى بدهد؟! (گریه استاد) آیا او خیال کرده که من مثل او هستم ؟ یاءبى الله ذلک لنا و رسوله و المؤ منون و حجور طابت و طهرت (گریه استاد) خدا مى خواهد حسین چنین باشد. شما مگر نمى دانید، آن زنازاده مگر نمى داند که من در چه دامنى بزرگ شده ام ؟ من روى دامن پیغمبر بزرگ شده ام ، روى دامن على مرتضى بزرگ شده ام ، من از سینه فاطمه شیر خورده ام (گریه استاد) آیا کسى که از سینه زهرا شیر خورده باشد، تن به ذلت و اسارت مثل پسر زیاد مى دهد؟! هیهات منا الذله ما کجا و تن به خوارى دادن کجا؟!
157- مرگ بالاتر از زندگى ننگین 
شعار معروف حضرت سیدالشهداء است که در روز عاشورا فرمود: الموت اولى من رکوب العار؛ (176) مرگ از متحمل شدن یک ننگ بالاتر است . یعنى من فقط عزت مى خواهم . یا جمله ایشان : هیهات منا الذله (177) که شعار دیگرى است در آنروز، و تعبیرات دیگرى که در خلال عاشورا زیاد گفتند، و هیچ مطلبى جز این مطلب در خلال تاریخ عاشورا موج نمى زند. انى لا ارى الموت الا سعاده و الحیاه مع الظالمین الا برما. (178) و جزو کلماتى که از ایشان ذکر کرده اند این است : موت فى عز خیر من حیاه فى ذل ؛ (179) مردن با عزت از زندگى با ذلت بهتر است .
تعبیر دیگر که به مطلب ما نزدیک تر است باز از ایشان است : الصدق عز و الکذب عجز. (180) از آن جهت انسان باید راستگو باشد که راستى براى انسان عزت است (در اینجا راستى مبناى عزت قرار گرفته ) و دروغ گفتن عجز و ناتوانى است ؛ آدم ناتوان دروغ مى گوید، آدم قوى که دروغ نمى گوید.(181)
158- کلمات آخرین ابا عبدالله (ع )  
در روز عاشورا حسین علیه السلام حد آخر مقاومت را هم مى کند، دیگر وقتى است که 9 به کلى توانایى از بدنش سلب شده است . یکى از تیراندازان ستمکار، تیر زهر آلودى را به کمان مى کند و به سوى ابا عبدالله مى اندازد که در سینه ابا عبدالله مى نشیند و آقا دیگر بى اختیار روى زمین مى افتد. چه مى گوید؟ آیا در این لحظه تن به ذلت مى دهد؟ آیا خواهش و تمنا مى کند؟ نه ، بلکه بعد از گذشت این دوره جنگیدن ، رویش را به سوى همان قبله اى که از آن هرگز منحرف نشده است مى کند و مى فرماید: رضا بقضائک و تسلیما لامرک و لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین (182) این است حماسه الهى ، این است حماسه انسانى . (183)
159- آزاد مرد باشید اگر بى دینید!  
آن لحظات آخر را ابا عبدالله دارد طى مى کند. آنجا که حضرت افتاده بودند، جون زمین پایینى بود، اسمش را گذاشته اند گودال قتلگاه که وقتى حضرت اندکى از آن دور مى شدند (اهل بیت ) ایشان را نمى دیدند و از حالشان آگاه نبودند.
لحظات آخر است ، آن چنان زخم هاى زیاد، رفتن خون و تشنگى بر حضرت غلبه کرده است ، که دیگر قدرت به پا خاستن ندارد. آسمان در نظرش تاریک و تیره است . دشمن مى خواهد بریزد به خیام حرمش ، جراءت نمى کند، مى گوید: نکند حسین حیله جنگى به کار بده ، چون مى دانستند که اگر نیرو در بدن او باشد احدى نمى تواند در مقابل او مقاومت بکند.
یک کسى مى خواهد برود سر مقدسش را از بدنش جدا بکند، جراءت نمى کند نزدیک بشود. نقشه چنین کشیدند که گفتند حسین مردى است غیور، غیره الله است . محال است که جان در بدنش باشد و بتواند تحمل کند که در زندگى او ریخته اند به خیام حرمش . آزمایش زنده بودن یا نبودن حسین ، این بود که ناگاه لشکر هجوم آورد به طرف خیام ابا عبدالله . حضرت احساس کرد، با زحمت ، روى کنده هاى زانو به پا ایستاد، ظاهرا با تکیه دادن به شمشیر خودش . فریاد مردانه اش در آن وارى بلند شد (آنجا هم دم از غیرت و حریت مى زند.): ویلکم یا شیعه آل ابى سفیان انا اقاتلکم و انتم یقاتلوننى و النساء لیس علیهم جناح ؛ (184) از خود فروختگان به آل ابى سفیان ! با من مى جنگید و من با شما مى جنگیم . زن و بچه چه تقصیرى دارند؟! کونوا احرارا فى دنیاکم (185) اگر خدا را نمى شناسید، اگر به معاد ایمان ندارید، آن شرفى که یک انسان باید داشته باشد کجا رفت ؟! حریت و آزادیتان کجا رفت ؟! (186)
بخش دوم : کربلا؛ نمایشگاه ایثار و جوانمردى  
160- صحنه آزمایشى عجیب  
هر چه ملائک در سرشت بشر از بدى ها دیدند در کربلا ظاهر شد. و نیز آنچه خداى متعال به آنها گفت که شما یک طرف قضیه را دیدید و طرف دیگر آن یعنى صفحه نورانى و پر فضیلت بشر را ندیدید، تمام فضیلتهاى بشرى در حادثه کربلا ظاهر شد. یک چنین صحنه آزمایش عجیبى است . (187)
161- صحنه نمایش اخلاقیات  
مى آییم سراغ آنچه که آنرا اخلاق مى گویند اخلاق اسلامى .وقتى از این دید به حادثه کربلا مى نگریم ، مى بینیم یک صحنه نمایش اخلاق اسلامى است . بطور مختصر سه ارزش اخلاقى مروت ، ایثار و وفا را که در این حادثه وجود داشته اند، مختصر سه ارزش اخلاقى مروت ، ایثار و وفا را که در این حادثه وجود داشته اند، برایتان توضیح مى دهم : مروت ، مفهوم خاصى دارد و غیر از شجاعت است ، گو اینکه معنایش مردانگى است ولى مفهوم خاصى دارد. ملاى رومى از همه بهتر آن را مجسم کرده است ، آنجا که داستان مبارزه على علیه السلام با عمرو بن عبدود را نقل مى کند که على علیه السلام روى سینه عمر مى نشیند و او روى صورت حضرت آب دهان مى اندازد، بعد حضرت از جا حرکت مى کند و مى رود و بعد مى آید.اینجاست که ملاى رومى شروع مى کند به مدیحه سرایى و یک شعرش که راجع به على علیه السلام است چنین است :

در شجاعت شیر ربانیستى

در مروت خود که داند کیستى

در شجاعت ، تو شیر خدا هستى ، در مروت کسى نمى تواند تو را توصیف بکند که چقدر جوانمرد و آقا هستى . مروت این است که انسان به دشمنان خودش هم محبت بورزد. حافظ مى گوید:

آسایش دو گیتى ، تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

ولى فرمان اسالم از این بالاتر است ، اگر نزدیک تر مى شد به اسلام چنین مى گفت : با دوستان مروت ، با دشمنان هم مروت و مردانگى ، اینکه ابا عبدالله در وقتى که دشمنش تشنه است ، به او آب مى دهد، معنایش مروت است این بالاتر از شجاعت است ، همان طور که على علیه السلام این کار را کرد. (188)
162- روز سبقت صفات حسینى  
یکى از نویسندگان بسیار معروف ، عباس محمد عقاد جمله اى درباره ابا عبدالله علیه السلام دارد.مى گوید: در روز عاشورا مثل این بود که یک نوع مسابقه میان خصلتهاى حسینى برقرار شده بود، یعنى فضایل حسینى هر کدام با دیگرى مسابقه مى داد، صبر حسین مى خواست از سایر صفاتش ‍ جلو بیفتد، رضاى حسین به آنچه که رضاى خداست که صبرش جلو بیفتد، رضاى حسین به آنچه که رضاى خداست ، مى خواست از صبرش جلو بیفتد، اخلاص حسین مى خواست از همه اینها پیشى بگیرد. شجاعت حسین مى خواست سبقت را از صفات دیگر او برباید.
163- ظهور صفات اسلامى  
صفاتى که از ابا عبدالله در روز عاشورا ظهور کرد عبارت بود از:
1- شجاعت بدنى
2- قوت قلب و شجاعت روحى
3- ایمان کامل به خدا و پیغمبر و اسلام
4- صبر و تحمل عجیب
5- رضا و تسلیم
6- حفظ تعادل و هیجان بى جا نکردن و یک سخن سبک نگفتن نه خودش ‍ و نه اصحابش
7- کرم و بزرگوارى و گذشت
8- فداکارى و فدا دادن (189)
164- نمایشى حماسى و عظیم  
حادثه امام حسین گویى براى ایجاد یک نمایش حماسى پرخاشگرى و تراژدى و وعظى و عشق الهى و مساوات اسلامى و عواطف انسانى ، همه در آخرین اوج به وسیله قهرمانهاى مختلف از پیر و جوان ، زن و مرد، آزاد و با آزاد شده ، بالغ و کورک به وجود آمده و همه ابعاد اسلام را هم نشان مى دهد. هم توحید و عرفان و عشق الهى و تسلیم و رضا و نرد محبت با حق باختن و پاکبازى با خدا، و هم در عین حال جنبه اخلاقى تحرک و پرخاشگرى شدید و همدردى با محرومان ، و هم حماسه اخلاقى تحرک و تحمس شجاعت و حماسه انسانى ، و هم وعظ و اندرز و سکون خاص به آن ، و هم برابرى و مساوات اسلامى ، و هم تجلى عالى ترین عواطف اخلاقیت و اسلامى ؛ مثلا ایثار (داستان ابوالفضل علیه السلام )، فداکارى و سبقت در آن . این است معنى جامع بودن قیام حسینى . اولا از نظر هدف و مقصد و ایده و فکر حامل همه ایده هاى اصلى اسلام است نه یک جنبه خاص . ثانیا از نظر بازى کنندگان و متعهدان به نقش .(190)
165- مروت امام  
در بین راه (کربلا) ناگهان یکى از اصحاب فریاد مى کشد: لا حول و لا قوه الا بالله ، یا لا اله الا الله یا: انا لله و انا الیه راجعون
(ذکرى مى گوید) مى گویند: چه خبر است ؟ مى گوید: من به این سرزمین آشنا هستم ، سرزمینى است که در آن نخل نبوده ، مثل اینکه از دور نخل دیده مى شود، شاخه نخل است ، مى فرماید: خوب دقت کنید. آنهایى که چشم هایشان تیزتر است مى گویند: نه آقا نخل نیست ، آنها پرچم است ، انسان است ، اسب است که از دور دارد مى آید، اشتباه مى کنید، خود حضرت نگاه مى کند، مى گوید: راست مى گویید، کوهى است در سمت چپ شما، آن کوه را پشت خودتان قرار بدهید. حر است با هزار نفر. حسین علیه السلام مثل پدرش على علیه السلام (در داستان صفین ) است که از این جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى کند. بلکه از نظر او، اینجا جایى است که باید مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد، فورا مى فرماید: آن آبها را بیاورید و اسبها را سیراب کنید، افراد را سیراب کنید. حتى خودشان مراقبت مى کنند که حیوانهاى اینها کاملا سیراب شوند. یک نفر مى گوید مشکى را در اختیار من قرار داد که نتوانستم درش را باز کنم ، خود حضرت آمدند و با دست خویش در مشک را باز کردند و به من دادند. حتى اسبها که آب مى خوردند، فرمود: اینها اگر خسته باشند، با یک نفس سیر نمى خورند، بگذارید با دو نفس ، سه نفس آب بخورند، همین در کربلا در همان نهایت شدتها مراقب است که ابتداى به جنگ نکند.(191)
166- تاکتیک تبلیغى مروت و انسانیت  
تاکتیک تبلیغاتى ابا عبدالله نشان دادن مروت و انسانیت در همه خلال حادثه بود - از بین راه تا دهم محرم - از قبیل آب دادن به دشمن و ابتدا به جنگ نکردن .(192)
167- رعایت اصول اخلاقى در جنگ  
بعد از آنکه امام حسین علیه السلام و حر به نینوا رسیدند و نامه عبیدالله رسید که : اما بعد فجعجع بالحسین حتى یبلغک کتابى و یقدم علیک رسولى ، فلا تنزله الا بالعراء فى غیر حصن و على غیر ماء زهیر پیشنهاد کرد که الان با اینها بجنگیم .
ابا عبدالله فرمود: انى اکره ان ابداءهم بالقتال . امام حسین یکى از مبانى و اصولش عدم شروع به جنگ بود. قصه على علیه السلام و کشتن کریب بن الصباح و خواندن آیه :
الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص * او لم تبداءونا ما بداءناکم . (193)
168- ابعاد اخلاقى و حادثه عاشورا 
الف - مروت :

در شجاعت شیر ربانیستى

در مروت خود که داند کیستى

داستان آب دادن به لشکر حر. قبول توبه حر. حاضر نشدن به اینکه ابتدا به تیر اندازى کند. حاضر نشدن به اینکه قبل از شروع جنگ تیر به سوى شمر پرتاب شود، همانطور که پدرش على براى ابن ملجم . (194)
ب - ایثار: داستان سه نفر یا ده نفر در جنگ موته یا غیر آن ، ایثار اهل البیت صلى الله علیه وآله و سوره دهر، ایثار ابوالفضل .
ج - صداقت و راستى .
د- وفا: عمرو بن قرطه (در حال شهادت ، خطاب به امام حسین علیه السلام ): اوفیت ؟ (نفس المهموم ص 140) (195)
بعد موعظه اى
اندرزهاى خود ابا عبدالله : الناس عبید الدنیا و الدین لعن على السنتهم . موعظه ها ضمن خطابه ها . مواعظ جناب زهیر و جمله ابا عبدالله که تو نصیحت را به اکمال رساندى . موعظه حنظله شبامى .(196)
169- نمایشگاه ایثار کربلا 
مى آییم سراغ ایثار، یکى دیگر از عناصر اخلاقى موجود در این حادثه . چه نمایشگاه ایثارى بوده است کربلا! شما ببینید آیا براى ایثار، تجسمى بهتر از داستان جناب ابوالفضل العباس مى توان پیدا کرد؟ (197)
170- فداى جان در راه حسین (ع )  
شب عاشورا است . عباس در خدمت ابا عبدالله علیه السلام نشسته است . در همان وقت یکى از سران دشمن مى آید، فریاد مى زند: عباس ین على و برادرش را بگویید بیایند.
عباس مى شنود، ولى مثل اینکه ابدا نشنیده است ، اعتنا نمى کند. آنچنان در حضور حسین بن على علیه السلام مؤ دب است که آقا به او فرمود: جوابش ‍ را بده ! هر چند فاسق است . مى آید مى بیند. شمر بن ذى الجوشن است . روى یک علاقه خویشاوندى دور که از طرف مادر با عباس دارد و هر دو از یک قبیله اند، وقتى که از کوفه آمده است به خیال خودش امان نامه اى براى اباالفضل و برادران مادرى او آورده است . به خیال خودش خدمتى کرده است . تا حرف خودش را گفت ، عباس علیه السلام پر خاش مردانه اى به او کرد، فرمود: خدا تو را و آن کسى که این امان نامه را به دست تو داده است ، لعنت کند! تو مرا چه شناخته اى ؟ درباره من چه فکر کرده اى ؟ تو خیال کرده اى من آدمى هستم که براى حفظ جان خودم ، امامم ، برادرم حسین بن على علیه السلام را اینجا بگذارم و بیایم دنبال تو؟ آن دامنى که ما در آن بزرگ شده ایم و آن پستانى که از آن شیر خورده ایم ، اینطور ما را تربیت نکرده است .
171- نهایت ایثار  
مردى است به نام عمرو بن قرظه بن کعب انصارى که او اولاد انصار مدینه است . او از آن کسانى است که ظاهرا در وقت نماز ابا عبدالله بوده و خودش ‍ را سپر ابا عبدالله کرده بود. آنقدر تیر به بدن این مرد خورد که دیگر افتاد. لحظات آخرش را طى مى کرد، ابا عبدالله خودشان را رساندند به بالینش ، تازه شک مى کند درباره خودش که به وظیفه خود عمل کرده ، یا خیز، مى گوید: اوفیت یا ابا عبدالله ؛ آیا وفا کردم یا نه ؟ (198)
172- اصول اجتماعى و برابرى اسلامى  
داستان جون مولا ابى ذر (نفس المهموم ص 155): فوقف علیه الحسین علیه السلام و قال : اللهم بیض وجهه ، و طیب ریحه ، و احشره مع الابرار، و فرف بینه و بین محمد و آله ؛ (199) حسین علیه السلام بالاى سر او ایستاد و گفت : خداوندا! صورتش را سپید کن ، و بویش را خوش گردان ، و با نیکو کاران محشورش بدار، و میان او و محمد و آل محمد آشنایى بر قرار فرما.
173- دین باید زنده بماند  
براى امام حسین مسئله این نیست که کشته بشود یا کشته نشود، مسئله این است که دین کشته نشود، یک اصل و لو اصل کوچک دین کشته نشود. صبح عاشورا مى شود. شمر بن ذل الجوشن که در بد سرشتى ، شاید در دنیا نظیر ندارد، شتاب دارد که قبل از شروع جنگ بیاید اوضاع را ببیند. فکر کرد که از پشت خیمه ها بیاید بلکه دست به یک جنایتى بزند، ولى نمى دانست که قبلا امام حسین تعبیه اى دیده است ، خیمه را دستور داده نزدیک یکدیگر به شکل خط منحنى در بیاورند، پشتش هم یک خندق بکنند و مقدارى نى خشک در آنجا بریزند و آتش بزنند که دشمن نتواند از پشت سر بیاید. وقتى آمد، مواجه شد با این وضع ؛ ناراحت شد و شروع کرد به فحاشى کردن . بعضى اصحاب جواب دادند. البته نه فحاشى . یکى از بزرگان اصحاب گفت : یا ابا عبدالله ! اجازه بدهید همین الان با یک تیر همین جا حرامش ‍ کنم .
فرمود: نه .
خیال کرد حضرت توجه ندارد به این جهت که او چه آدمى است ، گفت : یا بن رسول الله ! من این را مى شناسم و مى دانم چه شقیى است .
فرمود: مى دانم .
پس چرا اجازه نمى دهید؟
فرمود: من نمى خواهم شروع کرده باشم . تا در میان ما جنگ بر قرار نشده است هنوز به صورت دو گروه مسلمان رو به روى یکدیگر هستیم . تا آنها دست به جنگ و خونریزى نزنند من دست به جنگ نمى زنم .(200)
174- چگونگى آثار جنگ  
شنیده اید عمر سعد در روز عاشورا جنگ را چگونه شروع کرد و باز شنیده اید که ابا عبدالله اجازه نداد که جنگ از سوى خود و اصحابش شروع بشود. این سنتى است که در جنگ هایى که با یک فرقه به ظاهر مسلم صورت مى گرفت ، رعایت مى شد. على علیه السلام هم رعایت مى کرد.مى گفت من هرگز ابتدا به جنگ نمى کنم . آنها که جنگ را شروع کردند، بعد ما مى زنیم .
175- شروع کننده جنگ  
ابا عبدالله هم چنین بود. در تمام روز عاشورا، مقید بود که جنگ را، آنها که به ظاهر مسلمان و گوینده شهادتین بودند شروع کنند. گفت : بگذارید آنها شروع بکنند، ما هرگز شروع نمى کنیم .(201)
176- الهى رضا بقضائک !  
در روز عاشورا، اولین تیر را عمر سعد پرتاب کرد و بعد گفت : به امیر خبر بدهید که اولین تیر انداز که به طرف حسن تیر پرتاب کرد، من بودم . بعد از آن بود که جنگ شروع شد (امام حسین اصحابش را از اینکه آغازگر جنگ باشند، نهى فرموده بود) . با یک تیر هم جنگ ، خاتمه پیدا کرد. ابا عبدالله سوار اسب بودند و خیلى خسته و جراحات زیاد برداشته و تقریبا توانایى هایشان رو به پایان بود، تیرى مى آید و بر سینه حضرت مى نشیند و ابا عبدالله از روى اسب به روى زمین مى افتد و در همان حال مى فرماید:
رضا بقضائک و تسلیما لامرک ، لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین (202)
177- منطق ایثار  
منطق امام نه منطق غدر و کید بود و نه منطق معامله و همکارى انتفاعى ، صرفا منطق ایثار و عقیده و شهادت در راه عقیده بود. بشر یا منطق مکر دارد مثل اغلب سیاسیون دنیا، یا منطق معامله دارد مثل احزاب سیاسى امروز، یا منطق فدا و عقیده دارد، مثل نوادر خلقت از قبیل امام حسین علیه السلام .(203)
178- مروت آل على  
آل على همانطورى که با مخالفین خود از لحاظ مقصد و هدف فرق داشتند از نظر استخدام وسیله و سبب نیز فرق داشتن ، آنها هر وسیله اى را براى رسیدن به هدف به کار نمى بردند.مثلا معاویه به مسموم کردن که یکى از اعمال ناجوانمردانه دنیاست متوسل مى شود؛ امام حسن و اشتر نخعى و سعد وقاص و حتى عبدالرحمن بن خالد بهترین دوست نصیر خود را که چشم به خلافت بعد از معاویه داشت مسموم کرد و مى گفت : ان لله جنودا من عسل !
ولى آل على از بکار بردن این وسایل امتناع داشتند؛ زیرا مقصدشان که اشاعه فضیلت بود منافات داشت ، بر خلاف معاویه که مقصدى جز تکیه زدن به مسند خلافت نداشت . مسلم بن عقیل حاضر نشد ابن زیاد را در خانه هانى غیله و غفله بکشد و گفت : انا اهل بیت نکره الغدر (204)و یا گفت : من به یادم (هست ) حدیثى از پیغمبر که فرمود: الایمان قید الفتک . (205)(206)
179- اوج راءفت حسینى  
ببینید (امام حسین (ع )) در همان روز عاشورا و غیر عاشورا چه اندرزها به مردم داده است . اصحابش چقدر اندرز داده اند، خنظله بن اصعد الشبامى چه اندرزها داده ، زهیر بن قین چه اندرزها داده ، حبیب بن مظاهر چه اندرزها داده است ! وجود مبارک ابا عبدالله از بدبختى اینها متاءثر بود، نمى خواست حتى یک نفرشان به این حال بماند، با مردم لج نمى کرد بلکه له هر زبانى بود مى خواست یک نفر هم که شده از آنها کم بشود. او نمونه جدش بود، قد جائکم رسول من انفسک عزیز علیه ما عنتم ، حریص ‍ علیکم بالمؤ منین رؤ ف رحیم آیا مى دانید معنى عزیز علیه ما عنتم ، چیست ؟ یعنى بدبختى شما بر او گران است . بدبختى دشمنان پیغمبر بر پیغمبر گران بود. آنها خودشان که نمى فهمیدند، این بدبختى ها بر ابا عبدالله گران بود. یک دفعه سوار شتر مى شود و مى رود، باز مى گردد، عمامه پیغمبر را بر سر مى گذارد، لباس پیغمبر را مى پوشد، سوار اسب مى شود و به سوى آنها مى رود، بلکه بتواند از این گروه شقاوت کاران کسى را کم کند. در اینجا مى بینیم حسن یکپارچه محبت است ، یکپارچه دوستى است که حتى دشمن خودش را هم واقعا دوست دارد. (207)
180- مظهر فداکارى بسیار عجیب  
حادثه شهادت امام حسین علیه السلام نه تنها فجیع بود و نه تنها مظهر یک فداکارى عظیم و بى نظیر است ، حادثه بسیار عجیبى است .(208)
181- تیر آغاز و پایان جنگ  
امام حسین علیه السلام (براى لشکرش هم میمنه تشکیل مى دهد، میسره تشکیل مى دهد، قلب تشکیل نى دهد، پرچمدار قرار مى دهد، و فکر نمى کند که آنها سى هزار نفرند ما هفتاد و دو نفر. میمنه را مى دهد به زهیر، میسره را مى دهد به حبیب ، و پرچم را مى دهد به برادرش ابوالفضل العباس ‍ علیه السلام .مرد و مردانه در مقابل سى هزار نفر لشکر مى ایستد. ولى دشمن اصولى نیست ، اصلى ندارد، براى تو مردانگى و نامردى مطرح نیست ، عمر سعد هم طمع دنیا و حکومت رى جلوى چشمش را گرفته است و تمام کارهایش شکل چاپلوسى و جلب رضایت عبید الله زیاد را دارد که چه کار بکنیم که وقتى مى رویم نزد عبیدالله او از ما بیشتر راضى باشد و دیگر ایراد و اشکالى در حکومت رى وارد نشود. یک وقت تیرى به کمان مى کند. اول تیر را خود پسر سعد به طرف لشکر امام حسین پرتاب مى کند و بعد مى گوید: ایها الناس ! لشکریان من ! همه شما در حضور امیر شهادت بدهید که اول تیر را خودم پرتاب کردم .
پسر سعد حداقل چهار هزار تیر انداز دارد. تیر مثل باران به طرف امام حسین آمد. نوشته اند، عده اى از اصحاب امام حسین هم که تیر انداز بودند مخصوصا یک زانو را خم کردند و یک زانو را بلند، و مردانه شروع کردند به تیر اندازى کردن . در مقابل هى نفرشان که مى افتاد چند نفر از دشمن مى افتادند، که شاید بیشتر اصحاب ابا عبدالله در همین تیر اندازى از بین رفتند. ولى حسن شروع نکرد. جنگ روز عاشورا با یک تیر آغاز شد و با یک تیر پایان یافت . با تیر عمر سعد آغاز شد و با یک تیر سه شعبه زهر آلود پایان یافت . فوقف لیستریح ساعه ؛ حسین ایستاد تا لحظه اس استراحت کند، دشمن که ابدا فکر نمى کرد حسین یک نفر است و یا شمشیر مى جنگد و باید از نزدیک با او جنگید، از دور سنگ مى پرانند، پیشانى مقدس ابا عبدالله مى شکند را بالا مى برد که خونها را پاک کند؛ اینجاست که جنگ عاشورا پایان مى یابد، اباعبدالله از روى اسب به روى زمین مى افتد. دیگر نمى گویم چه شد. همین قدر عرض مى کنم که یک وقت شنیدند که فرمود:

بسم الله و بالله و على مله رسوله الله . (209)
182- حسین ،اسطوره مروت  
تاریخ حسن بن على را همه شما مى دانید که در چه وضعى قیام خود را آغاز کرد، در چه فشارى بود، و چه مظالمى وجود داشت . ولى در عین حال آنجا که پاى مسائل اخلاقى به میان مى آمد آیا حاضر بود حتى علیه دشمن از اخلاق تجاوز بکند؟ ابدا. مسلم بن عقیل یم تربیت شده اوست ، یک شیعه است ، سربازى است از طرف او؛ بهترین فرصتها به دستش مى آید که ابن زیاد را بکشد، ولى در همان حال فکر مى کند که اسلام با این جور مبارزه کردن مخالف است و اینگونه مبارزه را جوانمردى نمى داند به او گفتند: چرا از این صندوقخانه بیرون نیامدى که شر او را از سر مسلمین کم کنى ؟
گفت : همان وقت به فکر حدیث پیغمبر افتادم : الایمان قید الفتک ایمان اجازه نمى دهد که مسلمان و لو به آن کسى که بیرون مرز دینى خودش ‍ هست تجاوز بکند. این ناجوانمردانه و نامردانه است ، من نمى توانم (چنین کارى بکنم ) .
دشمن مى آید در بین راه در حالى که تشنه است . مى گویند از این فرصت استفاده بکنیم آب را به روى آنها ببندم ، مى فرماید: مبادا چنین کنید، طریق مبارزه ما این جور نیست که آب را به روى آنها ببندیم ؛ به آنها آب بدهید، به اسبانشان هم آب بدهید. پیشنهاد مى کنند الان بهترین موقع است براى جنگیدن .
مى فرماید: از لحاظ اینکه آنها را از بین ببریم بله ، ولى از لحاظ حق و قانون چطور؟ هنوز که آنها به ما تجاوز نکرده اند .آنها مسلمانند، ما هم مسلمان هستیم ؛ تا آنها تجاوز نکنند ما از خودمان دفاع نمى کنیم .این انضباط اخلاقى را ببینید. این همان اخلاقى است که بر پایه خداشناسى است . این اخلاق را هیچ چیز نمى تواند متزلزل بکند؛ منافع شخصى ، حب حیات ، حفظ خود، حفظ خانواده ، مقام ریاست و خلافت نمى توان آنرا متزلزل بکند.
حتى در همان روز خونین عاشورا یکى از شریرترین آنها از پشت مى آید شبیخون بزند تبى خبر از اینکه ترتیب خیمه ها و خندقى که کنده اند مانع از این است که شبیخون بزند. عصبانى مى شود و شروع مى کند به فحاشى کردن . یک نفر عرض مى کند: یا بن رسول الله ! اجازه بدهید که با یک چوب کلک این را بکنم .
فرمود: تا آنها ابتدا (به جنگ ) نکرده اند .براى ما جایز نیست . اول آنها باید شروع بکنند و بعد ما دفاع بکنیم . این انضباط اخلاقى ، دیگر خود در آن نیست ، شخص در آن نیست ، خانواده در آن نیست ، اهل محل در آن نیست ، اهل شهر و وطن در آن نیست ، آب و خاک در آن نیست ، نژاد و ملیت در آن نیست ، از انسانیت هم چند درجه آن طرف تر است ، جهانى است .
این است که مساءله خودى در اخلاق جز با دین با هیچ چیز دیگر حل نمى شود.(210)
183- مادر فداکارى  
در کربلا، ده یا نه طفل غیر بالغ شهید شدند. در مورد یکى از آنها، تاریخ مى نویسد: و خرج شاب قتل ابوه فى المعرکه جوانى که پدرش ‍ در معرکه شهید شده بود (ولى نگفته اند که پدرش چه کسى بود، یعنى براى ما مشخص نیست ) آمد خدمت ابا عبدالله و گفت : اجازه بدهید من بروم به میدان .
فرمود: نه . همچنین فرمود: به این جوان اجازه ندهید به میدان برود که پدرش کشته است ، همین بس است و مادرش هم اینجا حاضر است ، شاید او راضى نباشد.
عرض کرد: یا ابا عبدالله ! اصلا این شمشیر را مادرم به کمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان ابا عبدالله کن . شروع کرد به خواهش و التماس کردن تا ابا عبدالله به او اجازه داد و سر اینکه معلوم شد که او پسر مسلم بن عوسجه بوده یا پسر حرث بن جناده این است که این هر دو، با خاندانشان در کربلا بوده اند، البته عبدالله بن عمیر هم با خاندانش در کربلا بوده ، ولى این قدر معلوم است که او فرزند عبدالله بن عمیر نبوده است . وقتى این بچه آمد به میدان ، بر خلاف اغلب افراد که خودشان را به پدر و جدشان معرفى مى کردند که من فلانى هستم ، پسر فلانى ، این کار را نکرد، بلکه طور دیگرى حرف زد که در منطق ، گوى سبقت را از همه ربود. وسط میدان که رسید فریاد زد:

امیرى حسین و نعم الامیر

سرور فؤ اد البشیر انذیر

اى مردم ! اگر مى خواهید مرا بشناسید، من آن کسى هستم که آقاى او حسین است ، من آن کسى هستم که او ماسه خوشحالى قلب پیغمبر است ، سرور فواد البشر النذیر مى بینید بچه ، بزرگ ، شیر خوار، هر کدام در این حادثه ، مقامى دارند0(مقام عجیبى )، حالا مقام اهل بیت پیغمبر، وظیفه و رسالتى که زنها از نظر تبلیغ داشتند، به جاى خود (و در همه اینها خاندان ابا عبدالله ، خودشان از همه پیش هستند.) (211)
بخش سوم : حسین (ع )؛مظهر غیره الله  
184- دو وداع جانگداز  
اباعبدالله دوبار براى وداع آمدند. یک بار آمدند، وداع کردند و رفتند. بار دوم به این ترتیب بود که ایشان رفتند و به طرف شریعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند در این هنگام شخصى صدا زد: حسین ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟! ریختند به خیام حرمت ، دیگر آب نخورد و برگشت آمد براى بار دوم با اهل بیتش وداع کرد: ثم ودع اهل بیته ثانیا چه جمله هاى نورانى اى دارد! رو مى کند به آنها که اهل بیت من ! مطمئن باشید که بعد از من شما اسیر مى شوید، ولى کوشش کنید که در مدت اسارتتان ، یک وقت کوچک ترین تخلفى از وظیفه شرعیتان نکنید. مبادا کلمهاى به زبان بیاورید که از اجر شما بکاهد. ولى مطمئن باشید که این ، پایان کار دشمن است ؛ این کار، دشمن را از پا در مى آورد؛ و اعلموا ان الله منجیکم ؛ بدانید که خدا شما را نجات مى دهد و از ذلت حفظ مى کند .
این خیلى حرف است : اهل بیت من ! شما اسیر خواهید شد، ولى حقیر و ذلیل نخواهید شد؛ اسارت شما هم اسارت عزت است به همین جهت بود که وقتى در کوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نا مى دادند، زینب نمى گذاشت قبول کنند. اسیر بودند، ولى هرگز حاضر نشدند خوارى را تحمل کنند شیر را هم در زنجیر مى کنند، ولى شیر در زنجیر هم که باشد، شیر است ؛ روباه آزاد هم که باشد، روباه است . بار دوم که امام آمد، اهل بیت خوشحال شدند، دوباره اباعبدالله خداحافظى کردند. باز به امر اباعبدالله از خیمه بیرون نیامدند.
185- غیرت والاى ولایت  
مى دانید: اباعبدالله وقتى آمد براى وداع با اهل بیتش که دیگر احدى از کسانش زنده نبود. آن وداع هم خیلى جانسوز و جانگداز است . ولى به علت خاصى اباعبدالله براى نوبت دوم به وداع آمد و نوشته اند علتش این بود که در حملاتى که کرد، یک نوبت موفق شد لشکر دشمن را عقب بزند و داخل شریعه فرات بشود. اینها ناراحت بودند که مبادا اباعبدالله آب بیاشامد؛ زیرا اگر آب بیاشامد نیرو مى گیرد، در همان وقت کسى فریادى کرد، که اباعبدالله دیگر غیرتش به او اجازه نداد که این حرف را( خواه راست باشد خواه دروغ )بشنود و او مشغول نوشیدن آب باشد وقتى دست برد زیر آب تا مقدارى بردارد، کسى فریاد کرد: حسین ! تو مى خواهى آب بنوشى ؟! ریختند به خیام حرمت . فورا بیرون آمد. من نمى دانم گفت او راست بود و واقعا مى خواستند حمله بکنند یا نه ، ولى حمله سریع و بیرون آمدن به وقت اباعبدالله دیگر مجالى نداد. آقا وقتى که آمد، حمله اى به خیام حرم نشده بود.
186- اوج حمیت حسینى (ع )  
نوشته اند: اباعبدالله در حملات خود، نقطه اى را انتخاب کرده بود که نزدیک خیام حرم باشد. به دو منظور: یکى اینکه مى دانست دشمنان چقدر نامرد و غیر انسانند و این مقدار حمیت ندارند، که لااقل بگویند ما با حسین طرف هستیم ، پس متعرض خیمه ها نشویم . مى خواست تا جان در بدن دارد، تا رگ گردنش مى جنبد، کسى متعرض خیام حرمتش نشود، حمله مى کرد از جلو او فرار مى کردند، ولى زیاد تعقیب نمى کرد، برمى گشت ، تا خیام حرمش مورد تعرض قرار نگیرند. منظور نقطه اى را مرکز قرار داده بود که صدایش به آن ها مى رسید. وقتى که برمى گشت ، و در آن نقطه مى ایستاد. فریاد مى کرد: لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظیم فریاد حسین علیه السلام که بلند مى شد اهل بیت سکونت خاطرى پیدا مى کردند. مى گفتند: آقا هنوز زنده است (212).
187- غیرت الهى در نهاد حسین  
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را مرکز قرار داده بود. حمله مى کرد اول جنگ تن به تن عده اى آمدند، ولى تا آمدند، اباعبدالله به آن ها مهلت نداد، به طورى که رعب در دل دشمن قرار گرفت . عمر سعد فریاد کرد: چه مى کنید؟ والله نفس ابیه بین جنبیه باکى دارید مى جنگید؟ این فرزند همان على است هذا ابن قتال العرب این فرزند کسى است که عرب را مى کشت . مى خواست تعصب عربیت را علیه حضرت تحریک کرده باشد.
گفتند چه کنیم ؟
گفت : این طور مصلحت نیست . اگر یک یک بروید، یک نفر از شما را باقى نخواهد گذاشت حمله را همه جانبه ، کنید. اباعبدالله به هر طرف حمله مى کرد، فرار مى کرد، ولى مواظب بود که از خیمه ها دور نشود. غیرت حسین هم هست . حسین شجاع است ، صبور است راضى به رضاى الهى است مخلص است ولى غیرة الله هم هست ، غیرتش هم به او اجازه نمى دهد که زنده باشد و کسى نزدیک خیام حرم او بیاید. به اهل بیت دستور داد که شما ابدا از خیمه ها بیرون نیایید.
188- حسین بر قله شامخ غیرت  
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه اى را که به عنوان مرکز انتخاب کرده بود. یعنى وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا مى ایستاد و بعد حمله مى کرد به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواریخ ، کسى جراءت نکرد تن به تن با اباعبدالله بجنگند. البته ابتدا چند نفر آمدند و جنگیدند، ولى آمدن همان و از بین رفتن همان . پسر سعد فریاد کرد: چه مى کنید؟! ان نفس ابیه بین جنبیه یا ان نفسا ابیة بین جنبید این پسر على است روح على در پیکر اوست ، شما باکى دارید مى جنگید؟! با او تن به تن نجنگید، دیگر جنگ تن به تن تمام شد. آن وقت جنگى که از طرف آنها، نامردى بود شروع شد، سنگ پرانى و تیراندازى جمعیتى در حدود سى هزار نفر مى خواهند یک نفر را بکشند، از دور ایستاده اند، تیراندازى مى کنند یا سنگ مى پرانند. همین ها وقتى که اباعبدالله حمله مى کند درست مثل یک گله روباه که از جلوى شیر فرار مى کند، فرار مى کردند. ولى حضرت حمله را خیلى ادامه نمى داد؛ یعنى نمى خواست فاصله اش با خیام حرمش زیاد شود. غیرت حسین اجازه نمى داد که تا زنده است ، کسى به اهل بیتش اهانت کند.
مقدارى که حمله مى کرد و آنها را دور مى ساخت ، بر مى گشت ، مى آمد در آن منطقه اى که آنرا مرکز قرار داده بود. آن نقطه ، نقطه اى بود که صدا رس به حرم بود، یعنى اهل بیت اگر چه حسین را نمى دیدند ولى صدایش را مى شنیدند. براى اینکه مطمئن باشد زینبش ، براى اینکه مطمئن باشد سکینه اش ، براى اینکه بچه هایش مطمئن باشند که هنوز جان در بدن حسین است ، وقتى که مى آمد در آن نقطه مى ایستاد آن زبان خشک در آن دهان خشک به حرکت مى آمد و مى گفت : لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم یعنى این نیرو از حسین نیست ، این خواست که به حسین نیرو داده است . هم شعار توحید مى داد و هم به زینبش خبر مى داد که : زینب جان ! هنوز حسین تو زنده است ، به خاندانش دستور داده بد که تا من زنده هستم کسى حق ندارد بیرون بیاید. لذا همه در داخل خیمه ها بودند.
189- دلدارى حسین (ع ) به اهل خیام  
آقا اجازه نداد آنها (اهل بیت ) بیرون بیایند. ولى خودش نقطه اى را مرکز قرار داده بود که صدایش را مى شنیدند مى خواست به این وسیله به آنها اطمینان بدهد.
وقتى که بر مى گشت ، به آن مرکز مى رسید، با صداى بلند (من نمى دانم اینکه مى گویم صداى بلند، آن زبان خشک چگونه در دهان مى گردیده ) با هر مقدار که نیرو داشت فریاد مى کرد: لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم . خدایا! حسین هر چه نیروى روحى و جسمى دارد از توست . اهل بیت خوشحال مى شدند که آقا زنده است . مدتى استراحت مى کرد، آسایش پیدا مى کرد لشکر باز بر مى گشتند، حلقه را تنگ مى کردند تیر اندازى مى کردند، سنگ مى پراندند، باز نوبت دیگر آقا حمله مى کرد. این کر و فر ادامه داشت .
190- غیرت والاى حسین (ع )  
امام به اهل بیت فرموده بود: تا من زنده هستم از خیمه ها بیرون بیایید (این حرفها را باور نکنید که اهل بیت دائما بیرون مى دویدند ابدا.دستور آقا بود که تا من زنده هستم شما در خیمه ها باشید) .حرف سستى از دهانتان بیرون نیاید که اجر شما زایل شود، مطمئن باشید که عاقبت شما خیر است ، نجات پیدا مى کنید، خداوند دشمنان شما را به زودى عذاب خواهد کرد. آنها اجازه نداشتند که بیرون بیایند و بیرون هم نمى آمدند. غیرت حسین بن على اجازه نمى داد، غیرت و عفت خود آنها نیز اجازه نمى داد که بیرون بیایند. لذا صداى امام را که شنیدند: لا حول و لا قوه الا بالله و العلى العظیم . اطمینان خاطرى پیدا مى کردند. چون امام بعد از وداع کردن یک یا دو بار دیگر نیز آمده بودند و خبر گرفته بودند، این بود که اهل بیت امام هنوز انتظار آمدن ایشان را داشتند. در آن زمان اسبهاى عربى را براى میدان جنگ تربیت مى کردند، چون اسب حیوان تربیت پذیرى است . وقتى که صاحب آن کشته مى شد، عکس العمل خاصى از خود نشان مى داد.(213)
191- غیرت حسن اجازه نمى داد  
این دروغ است که شنیده باشید که اهل بیت مرتب بیرون مى آمدند و العطش مى گفتند فقط یک بار بیرون آمدند و آن ، وقتى بود که اسب بى صاحب اباعبدالله آمد. آن وقت هم که بیرون آمدند، اول نمى دانستند که قضیه از چه قرار است . صداى شیهه این اسب را که شنید، خیال کردند آقا براى وداع سوم آمده است .
مى گویند: این اسب اسب تربیت شده بود. نه تنها اسب اباعبدالله این طور تربیت داشت ، بلکه اسبهاى دشمنان هم اینطور تربیتها را داشتند که وقتى سوارش مى افتاد، این حیوان احساس مى کرد. این اسب یال خودش را به خون ابا عبدالله رنگین کرده بود و وقتى که دید آقا افتاده است و دیگر نمى تواند از جا بلند شود، آمد به طرف خیام حرم . در واقع مثل اینکه پیکى بود که مى خواست خبرى بدهد.اینها به خیال اینکه آقا برگشته اند، از خیمه بیرون آمدند، ولى وقتى که آن اوضاع را دیدند، چاره اى ندیدند جز اینکه دور این اسب را ببینند و ناله بکنند.
192- آزاد مرد و انسان باشید!  
یکى از سخنان امام همان جمله اى است که امام در واپسین لحظات حیاتش ‍ گفت خیلى هم شنیده اید، پس از آنکه آن جنگ ها را کرده است ؛ حمله کرده است ، جنگ تن به تن کرده است ، فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تیرها روى زمین افتاده و خون زیادى از بدنش آمده و دیگر قدرت روى پا ایستادن ندارد. حداکثر این است که مى تواند خودش را روى کنده هاى زانو بلند کند و به شمشیرى تکیه بدهد.
دیگر رمق در وجودش نیست . متوجه مى شود که گویا مى خواهند بروند خیمه هاى حرم را غارت کنند. به هر زحمتى هست بلند مى شود و فریادش ‍ را بلند مى کند: یا شیعه آل ابى سفیان ! اى خود فروختگان اى شیعیان آل ابى سفیان ! اى کسانى که خودتان را به نوکرى اینها پست کرده اید! واى بر شما ان لم یکن لکن دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فى دنیاکم ؛ اگر مسلمان نیستید، انسان باشید، یک ذره حریت در وجود شما باشد، آزاد مرد باشید. گیرم به خدا و قیامت معتقد نیستید، ولى این مقدار احساس شرافت در خودتان بکنید؛ یک انسان شریف یک کسى که بویى از انسانیت برده باشد، دست به چنین کارى که شما زدید نمى زند.
گفتند: چه مى گویى فرزند فاطمه ؟! ما چه کارى بر خلاف حریت کردیم ؟
فرمود: انا اقاتلکم و انتم تقاتلوننى و النساء لیس علیهم جناح (214)
193- غیرت و عزت در آخرین دم  
در لحظات آخر غیرت و عزت در آخرین دم حیات اباعبدالله ، وقتى در آن گودى قتلگاه افتاده است ، و قدرت حرکت کردن ندارد، قدرت جنگیدن با دشمن ندارد، قدرت ایستادن بر سر پا ندارد و به زحمت مى تواند حرکت کند، باز مى بینیم از سخن حسین غیرت مى جهد، عزت تجلى مى کند، بزرگوارى پیدا مى شود.
194- آزاد مرد باشید، اگر دین ندارید!  
لشکر مى خواهند سر مقدسش را از بدن جدا کنند، ولى شجاعت و هیبت سابق اجازه نمى دهد. بعضى ها مى گویند: نکند حسین حیله جنگى بکار برده است که اگر کسى نزدیک شد حمله کند و در مقابل حمل او کسى تاب مقاومت ندارد، نقشه پلید و نامردانه اى مى کشند، مى گویند: اگر به سوى خیمه هایش حمله کنیم او طاقت نمى آورد.امام حسین افتاده است . من نمى توانم آن حالت ابا عبدالله را مجسم بکنم . لشکر به طرف خیام حرمش ‍ حمله مى کنند. یک نفر فریاد مى کشد؛ حسن ! تو زنده اى ؟! به طرف خیام حرمت حمله کردند! امام به زحمت روى زانوهاى خود بلند مى شود، به نیزه اش تکیه مى کند و فریاد مى کشد:
ویلکم یا شیعه آلى ابى سفیان ! ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد، فکونوا احرارا فى دنیاکم ؛ (215)
اى مردمى که خود را به آل ابو سفیان فروخته اید! اى پیروان آل ابوسفیان ! اگر خدا را نمى شناسید، اگر به قیامت ایمان و اعتقاد ندارید، حریت و شرف انسانیت شما کجا رفت ؟!
ما تقول یابن فاطمه ؟! پسر فاطمه ؟ چه مى گویى ؟
فرمود: انا اقاتلکم و انتم تقاتلوننى و النساء لیس علیهم جناح طرف شما من هستم ، این پیکر حسین حاضر و آماده است ، براى اینکه آماج تیرها و ضربات شمشیرهاى شما واقع شود، ولى روح حسین حاضر نیست او زنده باشد و ببیند کسى به نزدیک خیام حرم او مى رود.
فصل ششم : نماز و عبادت امام حسین (ع ) 
بخش اول : شب عاشورا؛ شب دعا و مناجات  
195- در خواست یک شب مهلت  
در عصر تاسوعا بعد که ابا عبدالله آن جمله (جریان خواب ) را به زینب فرمود، فورا برادر رشیدش ابوالفضل را صدا کرد: برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اینها بگو خبر تازه چیست ؟ اگر هم مى خواهند با ما بجنگند، وقت غروب که طبق قانون جنگى وقت جنگ نیست . (معمولا اهل عرب ، صبح تا غروب مى جنگند، شب که مى شود مى روند در خرگاهها و مراکز خودشان ) حتما خبر تازه اى است .
ابوالفضل با چند نفر از کبار اصحاب : زهیر بن القین ، حبیب بن مظاهر مى رود و در مقابلشان مى ایستد و مى گوید: من از طرف برادرم پیام آورده ام که از شما بپرسم مگر خبر تازه اى است ؟
عمر سعد مى گوید: بله ، خبر تازه است ، امر امیر عبیدالله زیاد است که برادر تو فورا یا باید تسلیم بلا شرط بشود و یا با او بجنگیم .
فرمود: من از طرف خودم نمى توانم چیزى بگویم ، مى روم خدمت برادرم ، از او جواب مى گیرم .
وقتى که آمد خدمت ابا عبدالله ، اباعبدالله فرمود: ما که اهل تسلیم نیستیم ، مى جنگیم ، تا آخرین قطره خون خودم مى جنگیم ؛ فقط به آنها یک جمله بگو، یک خواهش ، یک تمنا، یک تقاضا از آنها بکن و آن این است که قضیه را به فردا موکول کنند.بعد براى اینکه توهمى پیش نیاید که حسین یک شب را غنیمت مى داند که زنده بماند، و براى اینکه بفهماند که زندگى غنیمت ندارد، چند ساعت بودن ارزش ندارد، بلکه او چیز دیگرى مى خواهد، فرمود: خدا خودش مى داند که من این مهلت را به این جهت مى خواهم که دلم مى خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم ، با خداى خودم راز و نیاز بکنم ، مناجات و عبادت بکنم ، قرآن بخوانم .
ابوالفضل علیه السلام رفت . آنها نمى خواستند بپذیرند، ولى بعد در میان خودشان اختلاف افتاد، یکى از آنها گفت : شما خیلى مردم بى حیایى هستید، چون ما با کفار که مى جنگیدیم ، اگر چنین مهلتى مى خواستند، به آنها مى دادیم ، چطور ما خاندان پیغمبر خودمان را چنین مهلتى ندهیم ؟
عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زیاد را زیر پا بگذارد تا میان لشکر خودش ‍ اختلاف نیفتد. گفتند: بسیار خوب ، صبح .
آن شب را ابا عبدالله با وضع فوق العاده اى ، با وضع روشنى ، با وضع پر از هیجانى ، با وضع پر از نورانیتى به سر برد.
196- شب مهلت  
در عصر تاسوعا دشمن حمله مى کند. حضرت ، برادرشان ابوالفضل را مى فرستند و به او مى فرمایند: من مى خواهم امشب را به خداى خودم راز و نیاز کنم و نماز بخوانم ، دعا و استغفار کنم ، تو به هر زبانى که مى خواهى امشب اینها را منصرف کن تا فردا البته با آنها خواهیم جنگید. آنها بالاخره منصرف مى شوند. (216)
197- تجلیگاه عشق بر معبود  
شما ببینید شب عاشوراى حسینى به چه حالى مى گذرد. این شب را ابا عبدالله چقدر براى خودش نگه داشت ، براى استغفار، براى دعا، براى مناجات ، براى راز و نیاز با پروردگار خودش . نماز روز عاشورا را ببینید که در جنبه هاى توحیدى و عبودیت و ربوبیت و جنبه هاى عرفانى ، مطلب چقدر اوج مى گیرد.(217)
198- جایگاه توبه و استغفار  
در عصر تاسوعا لشکر عمر سعد طبق دستور عبیدالله زیاد حمله کردند. همین شبانه مى خواهند با حسین علیه السلام بجنگند. حسین به وسیله برادرش ابوالفضل العباس از اینها مى خواهد که یک شب را مهلت بدهند، من فردا مى جنگم . من اهل تسلیم نیستم ، مى جنگم اما یک امشب را به مهلت بدهند، فردا. (وقت غروب بود) بعد براى اینکه گمان نکنند که حسین مى خواهد دفع الوقت بکند، این جمله را گفت : برادر! خدا خودش ‍ مى داند که من مناجات با او را دوست دارم . من مى خواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خداى خودم مناجات بکنم و شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم .
آن شب عاشورا اگر بدانید چه شب خودشان را پاکیزه مى کردند، حتى موهاى بدنشان را مى ستردند. خیمه اى بود به نام خیمه تنظیف . کسى داخل خیمه بود، دو نفر دیگر بیرون خیمه ایستاده و نوبت گرفته بودند، یکى از آنها که ظاهرا بریر است ، با دیگرى شوخى و مزاح مى کرد، دیگرى به او گفت : امشب شب مزاح نیست !
گفت : اساسا من اهل مزاح نیستم ، ولى امشب شب مزاح است .
وقتى که دیگران آمدند، این توابین و مستغفرین را دیدند، مى دانید درباره شان چه گفتند؟ پس از آنکه از کنار خیمه هاى حسین گذشتند، گفتند (دشمن این حرف را مى گوید): لهم دوى کدوى النحل ما بین راکع و ساجد؛ مثل اینکه انسان را کنار کندوى زنبور عسل گذشته باشد. صداى زمزمه زنبورها چگونه بلند است ؟ این صداى زمزمه حسین و اصحابش را ذکر و دعا و نماز و استغفار اینگونه بلند بود.
حسین علیه السلام مى گوید: من امشب را مى خواهم شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم (مى خواهد شب معراج خودش قرار بدهد)، آن وقت آیا ما نیازى به توبه نداریم ؟! آنها نیاز دارند و ما نیازى نداریم ؟! بله ، آن شب را حسین بن على با این وضع به سر برد. با حال عبادت به سر برد، به کارهاى خود و اهل بیتش رسیدگى کرد و در آن شب بود که آن خطابه غرا را براى اصحاب خودش قرائت کرد.(218)
199- آوارى تلاوت قرآن از خیام حسین (ع )  
شب عاشورا، صوت هاى زیبا و عالى و بلند و تلاوت قرآن را مى شنویم ، صداى زمزمه همهمه اى را مى شنویم که دل دشمن را جذب مى کند و به سوى خود مى کشد.(219)
بخش دوم : اقامه نماز خون در ظهر عاشورا 
200- نزدیک نماز ظهر عاشورا 
نزدیک شهر هست . نزدیک نماز ابا عبدالله . در روز عاشورا بیشتر اصحاب قبل از ظهر شهید شدند یعنى تا ظهر عاشورا هنوز عده اى از اصحاب و همه اهل بیت و وجود مقدس ابا عبدالله در قید حیات بودند. مرحله اول شهادت اصحاب در آن تیر اندازى اى بود که دو صف در مقابل یکدیگر ایستادند. صف کوچک ابا عبدالله با هفتاد و دو نفر بود، ولى با یک روحیه شجاعانه و پر حماسه بى نظیر.ابا عبدالله حاضر نشد یک ذره قیافه شکست به خود بگیرد. براى هفتاد و دو نفر میمنه و میسره و قلب قرار داد، فرمانده قرار داد، منظم و مرتب ؛ جناب زهیر بن القین را در میمنه اصحابش قرار مى دهد و جناب حبیب را در میسره پرچم را هم به برادر رشیدش ابوالفضل العباس مى دهد که از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسین و صاحب رایت حسین بن على معروف شد اصحاب اجازه مى خواهند جنگ را شروع کنند، مى فرماید: نه ، تا دشمن شروع نکرده ما شروع نمى کنیم .
201- عظمت نماز آخرین حسین (ع )  
مردى بنام ابو الصئدى ، مى آید خدمت امام حسین علیه السلام عرض ‍ مى کند: یا بن رسول الله ! وقت نماز است ، ما آرزو داریم آخرین نمازمان را با شما به جماعت بخوانیم .
ببینید چه نمازى بود! نماز، آن نماز بود که تیر مثل باران مى آمد ولى حسین و اصحابش ، غرق در حالت خودشان بودند، الله اکبر، بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمد لله رب العالمین
یک فرنگى مى گوید: چه نماز شکوفایى خواند حسین بن على ، نمازى که دنیا نظیر آنرا سراغ ندارد، صورت مقدسش را روى خاک داغ مى گذارد و مى گوید: بسم الله و بالله و على مله رسول الله (220)
202- نماز خوف امام حسین (ع )  
در روز عاشورا شنیده اید و مى دانید که کشتارها اغلب بعد از ظهر صورت گرفت یعنى تا ظهر عاشورا غالب صحابه ابا عبدالله و تمام بنى هاشم و خود اباعبدالله که بعد از همه شهید شدند، زنده بودند، فقط در حدود سى نفر از اصحاب ابا عبدالله در یک جریان تیر اندازى که بوسیله دشمن انجام شد، قبل از ظهر به خاک افتادند و شهید شدند، و الا باقى دیگر تا ظهر عاشورا در قید حیات بودند.
مردى از اصحاب ابا عبدالله یک وقت متوجه شد که الان اول ظهر است ، آمد عرض کرد: یا ابا عبدالله ! وقت نماز است . و ما دلمان مى خواهد براى آخرین بار نماز جماعتى با شما بخوانیم .
ابا عبدالله نگاهى کرد، تصدیق کرد که وقت نماز است .مى گویند این جمله را فرمود: ذکرت الصلوه یا: ذکرت الصلوه اگر ذکرت باشد، یعنى نماز به یادت افتاد. اگر ذکرت باشد یعنى نماز ره به یاد ما آورى . ذکرت الصلوه جعلک الله من المصلین ؛ نماز را یاد کردى ، خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد.
مردى که سر بر کف دست گذاشته است ، یک چنین مجاهدى را امام دعا مى کند که : خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد.
ببینید نمازگزار واقعى چه مقامى دارد! فرمود: بله نماز مى خوانیم . همانجا در میدان جنگ نماز خواندند، نمازى که در اصطلاح فقه اسلامى نماز خوف نامیده مى شود. نماز خوف مثل نماز مسافر دو رکعت است نه چهار رکعت ، یعنى انسان اگر در وطن هم باشد باز باید دو رکعت بخواند، براى اینکه مجال نیست ، در آنجا باید مخوف خواند. چون اگر همه به نماز بایستند وضع دفاعیشان به هم مى خورد، سربازان موظف هستند در حال نماز نیمى در مقابل دشمن بایستند و نیمى به امام جماعت اقتدا کنند. امام جماعت یک رکعت را که خواند صبر مى کند تا آنها رکعت دیگرشان را بخوانند. بعد آنها مى روند پست را از رفقاى خودشان مى گیرند در حالى که امام همین طور منتظر نشسته یا ایستاده است . سربازان دیگر مى آیند و نماز خودشان را به رکعت دوم امام مى خوانند.
ابا عبدالله چنین نماز خوفى خواند، ولى وضع ابا عبدالله یک وضع خاصى بود؛ زیرا چندان از دشمن دور نبودند. لهذا آن عده اى که مى خواستند دفاع کنند نزدیک ابا عبدالله ایستاده بودند و دشمن بى حیاى بى شرم حتى در این لحظه هم آنها را راحت نگذاشت . در حالى که ابا عبدالله مشغول نماز بود، دشمن شروع به تیر اندازى کرد، دو نوع تیر اندازى ؛ هم تیر زبان که یکى فریاد کرد: حسین ! نماز نخوان ، نماز تو فایده اى ندارد، تو بر پیشواى زمان خودت یزید، یاغى هستى ، لذا نماز تو قبول نیست !
و هم تیرهایى که از کمانهاى معمولیشان پرتاب مى کردند. یکى دو نفر از صحابه ابا عبدالله که خودشان را براى ایشان سپر قرار داده بودند، روى خاک افتادند. یکى از آنها سعید بن عبدالله حنفى به حالى افتاد که وقتى نماز ابا عبدالله تمام شد، دیگر نزدیک جان دادنش بود. آقا خودشان را به بالین او رساندند. وقتى به بالین او رسیدند، او جمله عجیبى گفت : عرض ‍ کرد: یا ابا عبدالله اوفیت ؛ آیا من حق وفا را به جا آوردم ؟ .
مثل اینکه هنوز هم فکر مى کرد که حق حسین آنقدر بزرگ و بالاست که این مقدار فداکارى هم شاید کافى نباشد. این بود نماز ابا عبدالله در صحراى کربلا.(221)
203- شادى دل حسین (ع )  
ابو ثمامه صائدى براى نماز که آخرین نماز را در خدمت بخوانیم دل حسین را شاد کرد که درباره اش دعا کرد. و از آن بالاتر آن فداکارى عجیب سعید بن عبدالله حنفى و گفتن جمله اوفیت ؟ (222)
204- سجده بر خاک گرم  
ابا عبدالله در این نماز تکبیر گفت ، ذکر گفت : سبحان الله گفت ، بحول الله و قوته اقوم واقعد گفت ، رکوع و سجود کرد. دو سه ساعت بعد از این نماز براى حسین علیه السلام نماز دیگرى پیش آمد، رکوع دیگرى پیش آمد، سجود دیگرى پیش آمد، به شکل دیگرى ذکر گفت . اما رکوع ابا عبدالله آن وقتى بود که تیرى به سینه مقدسش وارد شد و ابا عبدالله مجبور شد تیر را از پشت سر بیرون بیاورد. آیا مى دانید سجود ابا عبدالله به چه شکلى بود؟ سجود بر پیشانى نشد، چون ابا عبدالله قهرا از روى اسب بر زمین افتاد. طرف راست صورتش را روى خاک هاى گرم کربلا گذاشت . ذکر ابا عبدالله این بود: بسم الله و بالله و على مله رسول الله (223)
205- اشهد انک قد اقمت الصلوه  
ما باید امر به معروف و نهى از منکر را از نظر اسلام بشناسیم که این چه اصلى است ؟ این چیست که آنچنان اصالت و قدرت دارد و آنچنان از نظر اسلام اهمیت دارد که مردى مانند حسین بن على علیه السلام را وادار مى کند که در راه خودش جان خویش را از دست بدهد، خون خود را بریزد، خون عزیزان خود را بریزد، خون یاران خود را بریزد و تن به فاجعه اى بدهد که واقعا در دنیا کم نظیر است . آن وقت ما بعد از هزار و دویست سیصد سال در مقابل امام بایستیم و اینطور گواهى بدهیم :
اشهد انک قد اقمت الصلاه و آتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدن فى الله حق جهاده حتى آتاک الیقین . (224) در مفهوم این شهادت و گواهى درست فکر کنید: ما گواهى مى دهیم که تو نماز را به پا داشتى ، تو زکات و انفاق را به همه مراتبش ادا کردى . و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر تو آمر به معروف و ناهى از منکر هستى . تو امر به معروف و نهى از منکر کردى . یعنى تمام نهضت تو امر به معروف و نهى از منکر است و جاهدت فى الله جهاده در راه خدا کوشیدى ، آن حد اعلاى کوشش ، آن کوششى که سزاوار است یک بشر در راه خود بروز دهد.
206- جهاد در راه نماز و عبادت  
(حسین است ) معنى بزرگوارى روح و این است تفاوت بزرگان با بزرگواران . البته بزرگواران بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نیستند. همه بزرگواران بزرگند. این است که وقتى ما در مقابل این بزرگواران مى ایستیم ، همه اش از بزرگواریشان مى گوییم نه از بزرگى منهاى بزرگوارى اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر ما اگر در مقابل نادر شاه بخواهیم که تو رفتى هند را غارت کردى و الماس نور برایمان آوردى ، دریاى نور برایمان آوردى ، کوه نور برایمان آوردى ، اما به حسین مى گوییم که ما شهادت مى دهیم که تو زکات دادى ، و تو نماز را اساس پیوند بنده با خداست زنده کردى ، تو در راه خدا کوشیدى نه در راه شکم خودت ، نه در راه جاه طلبى خودت . تو یک جاه طلب بزرگ نبودى ، تو یک انتقام بزرگ نبودى ، تو یک کینه توزى بزرگ نبودى ، تو یک ثروت طلب بزرگ نبودى ، تو یک مجاهد فى سبیل الله بزرگ بودى . تو کسى بودى که خود فردى و حیوانى را فراموش کردى و آن خودى را که تو را به خدایت پیوند مى دهد زنده کردى . اشهد انک جاهدت فى الله حق جهاده ؛ ما گواهى مى دهیم که تو کوشیدى ، جهاد کردى ، ولى جهاد نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلکه در راه حق و حقیقت بود. (225)
207- ظاهرتر از خدا 
امام حسین مى فرماید: ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک . (226) آیا غیر از تو ظاهرتر است که من غیر تو را دلیل بر تو بگیرم ؟ (227)
208- خوش بود گر محک تجربه آید به میان  
مرحوم فیض در باره این جمله اى که از حضرت امام حسین (ع ) نقل شده است که ایشان در شب عاشورا فرمودند: من اصحاب بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . مى گفت : من باور نمى کنم چنین چیزى را امام فرموده باشد.
گفته بود: چرا؟
گفته بود: مگر آنها چه کار کردند که امام بگوید اصحابى از اینها بالاتر نیست . آنهایى که امام حسین را کشتند خیلى آدمهاى بدى بودند؛ اینهایى که امام حسین را یارى کردند کار مهمى انجام دادند. هر مسلمانى جاى آنها مى بود، وقتى مى گفتند فرزند پیغمبر، امام زمان در دست دشمن تنها مانده است ، قهرا نى ایستاد یک شب در هالم رؤ یا دید که صحراى کربلاست ، امام حسین با 72 تن در یک طرف ، لشکر 30 هزار نفرى دشمن هم در طرف دیگر. آن جریان را نظرش آمد که موقع ظهر است و مى خواهند نماز بخوانند. حضرت امام حسین علیه السلام به همین آقا فرمودند: شما جلو بایستید تا ما نماز بخوانیم . (همانطور که سعید بن عبدالله حنفى و یکى دو نفر دیگر خودشان را سپر قرار دادند) .دشمن تیر اندازى مى کرد، آقا رفت جلو ایستاد. اولین تیر از دشمن داشت مى آمد. تا دید تیر دارد مى آید، خم شد. ناگاه دید که تیر اصابت کرد به امام . در همان عالم خواب گفت : استغفرالله ربى و اتوب الیه ، عجب کار بدى کردم ! این دفعه دیگر نمى کنم . دفعه دوم تیر آمد. تا نزدیک او شد دو مرتبه خودش را خم کرد. چند دفعه این جریان تکرار شد؛ دید بى اختیار خم مى شود در این هنگام امام به او فرمود: انى لا اعلم اصحابا خیرا و لا افضل من اصحابى ؛ من اصحابى از اصحاب خودم بهتر نمى شناسم . یعنى تو خیال کرده اى هر که کتاب خواند مجاهد مى شود؟! این حقیقتى است : من لم یغز و لم یحدث نفسه بغر و مات على شعبه من النفاق ؛ کسى که عملا مجاهد نبوده است یا لا اقل این اندیشه را نداشته که مجاهد در درون روحش یک دو رویى وجود دارد یعنى موقع جهاد که مى شود در مى رود. (228)
بخش سوم : جنبه هاى عرفانى نهضت عاشورا 
209- نهضت عرفانى کربلا 
نهضت حسینى ، نهضتى است عرفانى ، خلوص الى الله ، فقط و فقط حسین است و خداى خودش ، گویى چیز دیگرى در کار نیست . اما از یک زاویه دیگر که نگاه مى کنیم (از دیدى که دعبل و کمیت اسدى و امثال اینها نگریسته اند) . مرد پرخاشگرى را مى بینیم که در مقابل دستگاه جبار قیام کرده است و به هیچ نحو نمى شود او را تسلیم کرد. گویى از دهانش آتش ‍ مى بارد و همه اش دم از عزت و شرافت و آزارى مى زند: لا والله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید؛ من هرگز دست ذلت به شما نمى دهم و مانند بردگان فرار نمى کنم . محال است ، هیهات منا الذله ، الموت اولى من رکوب العار، لا ارى سعاده والحیواه مع الظالمین الا برما.
هر کدام را در یک جا گفته است . اینها را که آدم نگاه مى کند، مى بیند حماسه است و شجاعت ، و به تعبیر اعراب ابا، یعنى عصیان و امتناع و زیر بار نرفتن است . عرب آن مردى را که حاضر نیستند. زیرا باز ظلم و زور بروند ابات مى گوید، یعنى مردى که به هیچ وجه زیر مار زور نمى روند.
ابن ابى الحدید یکعالم سنى است ، مى گوید: حسین بن على علیه السلام سید ابات است . سالار کسانى که زیر بار زور نرفتند حسین بن على است . از این دید که نگاه مى کنیم ، همه اش حماسه و پرخاشگرى و اعتراض و انتقاد مى بینیم . از دید دیگرى نگاه مى کنیم ، یک مقام دیگر، در یک کرسى دیگر، یک خیر خواه ، یک واعظ، یک اندرز گو را مى بینیم که حتى از سرنوشت شوم دشمنان خودش ناراحت است که اینها چرا باید به جهنم بروند، چرا این قدر بدبختند؟! (229)
210- تسلیم قضاى الهى  
من امشب ، جنبه هایى از حادثه کربلا را تا اندازه اى که بتوانم ، براى شما عرض مى کنم ، براى نشان دادن جنبه هاى توحیدى و عرفانى ، جنبه هاى پاکباختگى در راه خدا و اینکه ما سواى خدا را هیچ انگاشتن شاید همان دو جمله ابا عبدالله در اولین خطبه هایى که انشاء فرمود، یعنى خطبه اى که در مکه ایراد کرد، کافى باشد. سخنش این بود: رضى الله والله رضانا اهل البیت ، ما اهل بیت از خودمان پسند نداریم ، ما آنچه را مى پسندیم که خدا براى ما پسندیده است ، هر راهى را که خدا براى ما معین کرده است ، ما همان راه را مى پسندیم .(230)
211- تجلیگاه عرفانى حسینى  
الف - شجاعت بدنى .
ب - قوت قلب و روح
ج - ایمان به حقیقت ، که ساعت بر بشاشتش افزوده مى شد
د- صبر و تحمل
ه - رضا و تسلیم
و - طماءنینه و عدم هیجان روحى و نشنیدن یک سخن (از او) که حاکى از غضب و خشم و از جا در رفتن باشد.
ز - روح حماسى که چنان خطبه اى را انشاء کرد. (231)
212- محبت الهى حسین (ع )  
ما بچه هایمان را دوست داریم . ایا حسین بن على علیه السلام بچه هاى خود را دوست نداشت ؟! مسلما او بیشتر دوست داشت . ابراهیم خلیل این طور نبود که کمتر از ما اسماعیلش را دوست داشته باشد به این دلیل که از ما انسان تر بود و این عواطف ، عواطف انسانى است . او انسان تر از ما بود و قهرا عواطف انسانى او هم بیشتر بود. حسین بن على علیه السلام هم بیشتر از ما فرزندان خود را دوست مى داشت . اما در عین حال او خدا را از همه کس و همه چیز بیشتر دوست مى داشت ، در مقابل خداوند و در راه خدا هیچ کس را به حساب نمى آورد.
213- بعد عرفانى حادثه  
رضى الله رضانا اهل البیت * رضا بقضائک و تسلیما لامرک ، لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین . اشراق چهره آن حضرت در لحظات آخر. حدیث امام سجاد علیه السلام در باره بعضى اصحاب .زمزمه شب عاشورا و یا معراج حسینى . نماز روز عاشورا. عند الله احتسب ها در همه شدائد و مصائب .(232)
214- اوج اخلاق و طماءنینه  
من عرض مى کنم (البته من نمى توانم درباره اخلاص حسینى کوچک ترین سخنى بگویم ، کوچک تر از این هستم ، ولى مى توانم نگویم ) چیزى که در روز عاشورا بیش از هر چیز دیگر جلوه گر و نمایان است ، طماءنینه حسین ، اطمینان حسین آرامش و استقامت حسین است . این سخنى نیست که من مى گویم ، سخنى است که از همان روزها درک کردند. یک کسى که آنجا حاضر بوده است ، جمله اى دارد، تعبیر او مطابق عصر و زمان و فهم خودش ‍ خیلى عالى است . مى گوید: والله ما رایت مکثورا قط قد قتل ولده و اهل بیته و اصحابه اربط جاشا منه . (233) این مرد در واقع یک خبرنگار بوده و قضایا را نقل کرده است ، مى گوید: به خدا قسم ، من سراغ ندارم مرد دل شکسته اى ، مرد تحت فشار قرار گرفته اى را که فرزندانش (اهل بیتش ) جلوى چشمش قلم قلم باشند، اصحابش را ببیند در حالى که سرهاشان از بدنهایشان جدا شده است ، و این مقدار قوت قلب داشته باشد.
215- اوج اطمینان حسین  
وقتى که انسان کلمات و خطابات ابا عبدالله علیه السلام را به خاندان محترمش مى بیند که با چه ایمان و اطمینانى به آنها اطمینان مى دهد غرق در حیرت مى شود. یا رب ! چه روحیه و چه ایمان و چه اطمینان است و این تضمین را از کجا گرفته بود؟! در کتب نوشته اند: ثم ودع ثانیا اهل بیته ؛ براى بار دوم با اهل بیت خود وداع کرد، به آنها گفت : استعدوا للبلاء واعلموا ان الله حافظکم و حامیکم ؛ مهیا و آماده تحمل سختى ها باشید و بدانید خداوند شما را حفظ و حمایت خواهد مى کند. و سینجیکم من شر الاعداء و یجعل عاقبه امرکم الى خیر؛ شما را نجات خواهد داد و سر انجام کار شما را نیک خواهد کرد. و یعذب اعادیکم بانواع البلاء، و یعوضکم الله عن هذه البلیه بانواع النعم والکرمه ؛ دشمنان شما به به اقسام عذابها گرفتار خواهد کرد و به شما عوض ‍ این شدائد و بلایا انواعى از نعمتها و کرامتها خواهد داد. فلا تشکوا و لا تقولوا بالسنتکم ما ینقص من قدرکم ؛ (234) مبادا شکایت کنید و مبادا جمله اى بر زبان بیاورید که از قدر و قیمت شما بکاهد.
اطمینانى که حسین علیه السلام به پیروزى نهایى داشت و به خاندانش ‍ تلقین مى کرد، از همان آیه قرآن سرچشمه مى گیرد که مى فرماید: و من یتق الله یجعل له مخرجا این تضمین را از قرآن گرفته بود.از این نوع اطمینان و ایمانى است که یوسف صدیق داشت که هنگامى که به نتیجه تقواى خود رسید با خوشحالى و رضایت مى گفت : انه من یتق و یصیر فان الله لا یضیع اجر المحسنین ولى امام حسین علیه السلام قبل از آنکه داستان به آخر برسد و به نتیجه برسد نتیجه را مى دید.
کلمات شمرده حسین مثل تیر بر قلب خاندانش نشست . سختى ها و اسارتها را تحمل کردند، ولى در پناه صبر و تقوا، عاقبت کارشان همانطور شد که حسین علیه السلام به آنها وعده داده بود و خداوند در قرآن تضمین کرده بود (235)
216- جنبه هاى عرفانى کربلا 
ما در حادثه عاشورا، از تمام جنبه هاى اسلامى ؛ اخلاقى ، اجتماعى ، اندرزى ، پرخاشگرى ،توحیدى ، عرفانى ، اعتقادى تجسمهایى مى بینیم ، و افرادى که به اصطلاح این نقشها را به عهده گرفته اند، یعنى انجام داده اند، از طفل شیر خوار تا پیر مرد هفتاد و بلکه هشتاد ساله و تا پیر زن جناب عبدالله بن عمیر کلبى هستند.سه نفر هستند که با زن و بچه آمده اند خدمت ابا عبدالله که بعد زن و بچه هایش رفتند در حرم ابا عبدالله و با آنها بودند. بقیه زن و بچه هایشان همراهشان نبودند. یکى مسلم بن عوسجه است ، دیگرى عبدالله بن عمیر کلبى است و یکى دیگر، مردى است به نام جناده بن حرث الانصارى .(236)

فصل هفتم : خصایص و فضایل اصحاب و یاران حسین (ع ) 
217- اعلان وفاى یاران در شب عاشورا 
(در شب عاشورا) یکى از کارها این بود که به اصحاب (مخصوصا افرادى که اهل فن بودند) دستور داد که همین امشب ، شمشیرها و نیزه هایتان را آماده کنید، و خودشان هم سرکشى مى کردند. مردى به نام جون ، که اهل این کار یعنى اصلاح اسلحه بود.حضرت مى رفتند و از کار او سرکشى مى کردند.
کار دیگرى که ابا عبدالله در آن شب کردند، این بود که دستور دادند همان شبانه ، خیمه ها را که از هم دور بودند نزدیک قرار دهند، و آنچنان نزدیک آوردند که طنابهاى خیمه ها در داخل یکدیگر فرو رفت ، به گونه اى که عبور یک نفر از بین دو خیمه ممکن نبود. بعد هم دستور دادند خیمه ها را به شکل هلال نصب کنند و همان شبانه ، در پشت خیمه ها گودال حفر کنند. به طورى که اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت حمله نکند.
همچنین دستور داد مقدارى از خار و خاشاکهایى که ، در آنجا زیاد بود را انباشته کنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند، که تا اینها زنده هستند، دشمن نتواند از پشت خیمه ها بیاید. یعنى فقط از رو به رو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت سرشان اطمینان داشته باشند.
کارى دیگر حضرت این بود که همه اصحاب را در یک خیمه جمع کرد و براى آخرین بار اتمام حجت نمود. اول تشکر بسیار بلیغ و عمیق ، هم از خاندان و هم از اصحاب خودش . فرمود: من اهل بیتى بهتر از اهل بیت خودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم . در عین حال فرمود: همه شما مى دانید که اینها جز شخص من ، به کس دیگرى کارى ندارند، هدف اینها فقط من هستم ، اینها اگر به من دست بیابند، به هیچ یک از شما کارى ندارند. شما مى توانید از تاریکى شب استفاده کنید و همه تان بروید. از اطراف شروع کردند به گفتن اینکه : یا ابا عبدالله ! ما چنین کارى بکنیم ؟! بداهم بهذا القول العباس بن على علیه السلام ؛ اول کسى که به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود.
اینجااست که باز سخنانى واقعا تاریخى و نمایشنامه اى مى شنویم . هر کدام به تعبیرى حرفى مى زنند.
یکى مى گوید: آقا! اگر مرا بکشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاکسترم را به یاد بدهند و دو مرتبه زنده بکنند و هفتاد بار چنین کارى را تکرار بکنند، دست از تو بر نمى دارم ، این جان ناقابل ما قابل قربان تو نیست .
آن یکى مى گوید: اگر مرا هزار بار بکشند و زنده کنند، دست از دامن تو بر نمى دارم .(237) حضرت هر کارى که لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند، انجام داد.
218- غربال کردن یاران  
حسین علیه السلام در خطابه اش فریاد مى کشد:
فمن کان باذلا فینا مهجته ، موطنا على لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله ؛ (238) هر کس آماده است که خون خودش را در راه ما ببخشد، هر کس تصمیم گرفته است لقاء پروردگار را، چنین کسى با ما کوچ کند. (برگردد آنکه در هوس کشور آمده است ) آنکه از جان گذشته نیست با ما نیاید؛ قافله ما، قافله از جان گذشتگان است . در میان از جان گذشتگان ، عزیزترین عزیزان حسین بن على علیه السلام هست . آیا اگر حسین بن على علیه السلام عزیزانش را در مدینه مى گذشت کسى متعرض ‍ آنها مى شد؟ ابدا.ولى اگر عزیزانش را به صحنه کربلا نمى آورد و خودش ‍ تنها به شهادت مى رسید، آیا ارزشى را که امروز پیدا کرده است ، پیدا مى کرد؟ ابدا. امام حسین علیه السلام کارى کرد که یک پاکباخته در راه خدا شود، یعنى عمل را به منتهاى اوج خود برساند، دیگرى چیزى باقى نگذاشت که در راه خدا نداده باشد، عزیزانش هم افرادى نبودند که حسین علیه السلام آنها را به زور آورده باشد، هم عقیده ها، هم ایمانها و همفکر خودش بودند، اساسا حسین علیه السلام لهذا دو سه بار در بین راه غربال کرد. روز اول که از مکه حرکت مى کند، اعلام مى کند که هر کس جانباز نیست نیاید، اما هنوز بعضى خیال مى کنند که شاید امام حسین برود کوفه خبرى بشود، آنجا برو و بیایى باشد، آقایى اى باشد، ما عقب نمانیم ، همراه امام حرکت مى کنند، عده اى از اعراب بادیه در بین راه به حسین بن على علیه السلام ملحق شدند.
219- آخرین غربال 
امام در بین راه خطبه اى مى خواند: ایها الناس ! هر کس که خیال مى کند ما به مقامى نائل مى شویم ، به جایى مى رسیم ، چنین چیزى نیست ، بر گردد. بر مى گردند. آخرین غربال را در شب عاشورا کرد، ولى در شب عاشورا کسى فاسد از آب در نیامد.
220- لزوم بیعت مجدد 
امام حسین علیه السلام از اصحاب خود بیعت گرفت و در شب عاشورا فرمود: من بیعت خودم را از گردن شما برداشتم : انتم فى حل بیعتى مسلم نیز از مردم کوفه براى امام بیعت گرفت .(239)
221- تصفیه یاران  
عده زیادى همراه حسین بن على آمدند. در ابتدا شاید هنوز بودند افرادى که خیال مى کردند ممکن است در سخنان حسین بن على اندکى مبالغه در کار باشد، شاید باز سلامتى در کار باشد. بین راه هم عده اى ملحق شدند، ولى حسین بن على نمى خواست عناصر ضعیفى همراهش باشند. در مواطن مختلف سخنانى گفت که اصحابش را تصفیه کرد. افرادى که چنان شایستگى اى نداشتند، جدا شدند، خارج شدند، غربال شدند، خالصها ماندند، تمام عیارها باقى ماندند. افرادى باقى ماندند که حسین بن على درباره آنها شهادت داد که : من یارانى از یاران خودم بهتر و باوفاتر سراغ ندارم ، یعنى اصحاب من ! اگر امر دائر بشود میان اصحاب بدر و شما، من شما را ترجیح مى دهم . اگر امر دائر بشود میان اصحاب احد و شما، من شما را ترجیح مى دهم . شما تاج سر همه شهدا هستید. در شب عاشورا آن وقتى که ابا عبدالله همه آنها را مرخص مى کند، مى گوید من بیعتم را برداشتم . از ناحیه دشمن به آنها اطمینان مى دهد که کسى به شما کارى ندارد. در عین حال مى گوید: آقا! ما شهادت در راه تو را انتخاب کرده ایم ، یک جان که ارزشى ندارد، اى کاش هزار جان مى داشتیم و همه را در راه تو فدا مى کردیم . بداهم بذلک اخوه عباس بن على ؛ اول کسى که چنین سخنى را گفت برادرش ابى الفضل العباس بود. چقدر قلب مقدس ابا عبدالله شاد شد از اینکه اصحابى مى بیند با خودش هماهنگ ، همفکر، هم عقیده و هم مقصد. آن وقت ابا عبدالله مطالبى را براى آنها ذکر کرد. فرمود: حالا که کار به این مرحله رسیده است ، من وقایع فردا را اجمالا به شما بگویم : حتى یک نفر از شما هم فردا زنده باقى نخواهید ماند، ابا عبدالله در روز عاشورا افتخارى به اصحاب خودش داد، پاداشى به اصحاب خودش ‍ داد که این پاداش براى همیشه در تاریخ ثبت خواهد شد. در آن لحظات آخر است . همه شهید شدند دیگر مردى جر زین العابدین که بیمار و مریض ‍ است و در خیمه افتاده است ، باقى نیست ، حسن است و یک دنیا دشمن ، و وسط معرکه تنها ایستاده است . نگاه مى کند، جز بدنهاى قلم قلم شده این اصحاب کسى را نمى بیند.جمله هایى میگوید که معنایش این است : من زنده اى در روى زمین جز این بدنهاى قلم قلم شده نمى بینم . گفت :

مرده دلانند به روى زمین

بهر چه با مرده شوم همنشین

آنها که در زیر این خاک هستند یا روى خاک افتاده اند، زنده اند حسین بن على در حالى که دارد استبصار مى کند و یارى مى خواهد، از تنها زنده هایى که مى بیند کمک مى خواهد. آن زنده ها چه کسانى هستند همین بدنهاى قلم قلم شده . فریاد مى کشد: یا ابطال الصفا و یا فسان الهیجاء؛ اى شجاعان باصفا و باوفا و اى مردان کارزار و اى شیران بیشه شجاعت !
قوموا عن نومتکم ایها الکرام و امنعوا عن حرم الرسول العناه ؛ اى بزرگ زادگان ! از این خواب سنگین به پا خیزید، حرکت کنید، مگر نمى دانید این دونهاى پست و کثیف قصد دارند به حرم پیغمبر شما حمله کنند. بخوابید، بخوابید، حق دارید، حق دارید. مى دانم که میان بدنها و سرهاى مقدس شما جدایى افتاده است .(240)
222- دو چشم روشنى امام  
دو چیزى که چشم امام را روشن داشت :
الف - خاندان
ب - یاران ههنا مناخ رکاب و مصارع عشاق . اصحاب و خاندان نشان دادند که عاشقان جهاد مى کنند.(241)
223- مقام اصحاب و اهل بیت امام حسین (ع )  
شهدا در میان همه صلحا و سعدا مى درخشند و اصحاب امام حسین در میان همه شهدا. مى دانید چه فرموده ؟ و چه گواهى صادر کرد؟ در آن شب بعد از آنکه در مراحل سابق غربال شده بود و آنهایى که لایق نبودند رفته بودند و لایق ها مانده بودند، باز لایق ها را براى آخرین بار آزمایش کرد. دیگر در این آزمایش یک نفر هم رفوزه نشد.
در شب عاشورا چه کرد؟ فجیع اصحاب (عند قرب الماء) یا (عند قرب المساء) (دو جور نوشته اند) آنها که گفته اند عند قرب الماء یعنى خیمه اى داشت ابا عبدالله ، که در آن خیمه مشکهاى آب بود، آن خیمه اختصاص ‍ داشت از روز اول براى مشک ها که از آب پر مى کردند و در آن خیمه مى گذاشتند، آن خیمه را مى گفتند خیمه قرب الماء یعنى خیمه مشکهاى آب ، اصحاب خودش را در آنجا جمع کرده بود، حالا چرا آنجا جمع کرد؟ من نمى دانم ، شاید به این جهت که آن خیمه در آن شب دیگر محلى از اعراب نداشت ؛ چون مشک آبى دیگر آنچه وجود نداشت . حداکثر آب داشتن همان بوده که ارباب مقاتل گفته اند که فرزند عزیزش على اکبر را با جمعیتى فرستاد و آنها موفق شدند و از شریعه فرات مقدارى آب آوردند و همه از آن آب نوشیدند، بعد فرمود: با این آب غسل کنید، و خودتان را شستشو بدهید، و بدانید که این آخرین توشه شماست از آب دنیا. و اگر آن جمله عند قرب السماء باشد یعنى نزدیکر غروب آنها را جمع کرد.
به هر حال اصحاب را جمع کرد و خطبه اى خواند که بسیار بسیار غرا و عالى است . این خطبه عطف به حادثه اى بود که در عصر همان روز پیش ‍ آمده بود.
شنیده اید که در عصر روز تاسوعا تکلیف یکسره شد براى فردا، تکلیف قطعى بود، بعد از قطعى شدن تکلیف ابا عبدالله اصحاب را جمع کرد، راوى امام زین العابدین است که خودشان آنجا بوده اند، مى فرمایند: آن خیمه اى که امام علیه السلام اصحاب خود را در آن خیمه جمع کرد مجاور خیمه اى بود که من در آنجا بسترى بودم ، پدرم وقتى اصحابش را جمع کرد، خدا را ثنا گفت : اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء، اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فقهتنا فى الدین ؛ من خدا را ثنا مى گویم ، عالى ترین ثناها، همیشه سپاسگزار بوده و هستم ، در هر شرایطى ، قرار بگیرم .
آنکه در طریق حق و حقیقت گام بر مى دارد، در هر شرایطى قرار بگیرد، براى او خیر است ، مرد حق در هر شرایطى ، وظیفه خاص خویش را مى شناسد و با انجام وظیفه و مسئولیت هیچ پیش آمدى شر نیست .

در طریقت پیش سالک هر چه آید خیز او است

در صراط مستقیم اى دل کسى گمراه نیست

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود

خود فروشان را به کوى مى فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست

ورنه تشریف تو بر بالاى کس کوتاه نیست

خودش هنگامى که داشت به طرف کربلا مى آمد، جمله اى در جواب فرزدق شاعر معروف در همین زمینه دارد که جالب است . بعد از آنکه فرزدق وضع عراق را وخیم تعریف مى کند، امام مى فرماید: ان نزل القضاء بما نحب فنحمد الله على نعمائه و هو المستعان على الشکر و ان حال القضاء دون الرجاء فلم یتعد (فلم یبد) من کان الحق نیته و التقوى سریرته ؛ یعنى اگر جریان قضا و قدر موافق آرزوى ما در آمد، خدا را سپاس مى گوییم و از او براى اداى شکر کمک مى خواهیم و اگر بر عکس ، بر خلاف آنچه ما آرزو مى کنیم جریان یافت ، باز هم آنکه قصد و هدفى جز حق و حقیقت ندارد و سرشتش ، سرشت تقوا است ، از هر غرضى و مرضى پاک است ، زیان نکرده (و یا دور نشده ) است . پس به هر حال هر چه پیش ‍ آید خیر است و شر نیست .
احمده على السراء والضراء؛ من او را سپاس مى گویم ، هم براى روزهاى راحتى و آسانى ، و هم براى روزهاى سختى .
مى خواهد بفرماید: من روزهاى راحتى و خوشى در عمر خود دیده ام ، مانند روزهایى که در کودکى روز زانوى پیامبر مى نشستم ، روى دوش پیامبر سوار مى شدم ، اوقاتى بر من گذشته است که عزیزترین کودکان عالم اسلام بودم ، خدا را بر آن روزها، سپاس مى گویم ، بر سختى هاى امروز هم سپاس ‍ مى گویم ، من آنچه پیش آمده براى خود بد نمى دانم ، خیر مى دانم . خدایا ما تو را سپاس مى گوییم که علم قرآن را به ما دارى ، ما هستیم که قرآن را آن جورى که هست درک مى کنیم و مى فهمیم . و تو را سپاس مى گوییم که ما را بصیرت در دین قرار دارى ، فقیه در دین کردى ، یعنى توفیق دارى که دین را از روى عمق درک کنیم ، روح و باطنش با بفهمیم ، زیر و روى دین را آن جورى که باید بفهمیم ، بفهمیم .
بعد چه کرد؟ بعد آن شهادتنامه تاریخى را درباره اصحاب و اهل بیتش ‍ صادر کرد، فرمود: انى لا اعلم اصحابا خیرا و لا اوفى من اصحابى و لا اهل بیت ابر و لا اوصل و لا افضل من اهل بیتى ؛ من اصحابى از اصحاب خودم بهتر و باوفاتر سراغ ندارم .
مى خواهد بفرماید من شما را حتى بر اصحاب پیامبر که در رکاب پیامبر شهید شدند ترجیح مى دهم ؛ بر اصحاب پدرم على که در جمل و صفین و نروان در رکاب او شهید شدند ترجیح مى دهم ؛ زیرا شرایط خاص شما از شرایط آنها مهم تر است . و اهل بیتى نیکوتر و صله رحم به جا آورتر و با فضیلت تر از اهل بیت خود سراغ ندارم ، با این وسیله اقرار کرد و اعتراف کرد به مقام آنها، و تشکر کرد از آنها.
بعد فرمود: ایها الناس ! به همه تان اعلان مى کنم ، هم به اصحاب خودم و هم به اهل بیت خودم که این قوم جز با شخص من با کس دیگر کار ندارند، اینها فعلا وجود من را مزاحم خودشان مى دانند از من بیعت مى خواهند که بیعت نمى کنم ، اینها چون فقط شخص من را مزاحم خودشان مى دانند، اگر من را از بین ببرند به هیچ کدام شما کار ندارند، پس دشمن که به شما کار ندارد؛ امام من که شما با من بیعت کردید به همه تات اعلان مى کنم که بیعت خود را از شما برداشتم ، پس شما نه از ناحیه دشمن اجبارى به ماندن دارید و نه از ناحیه دوست ، آزاد مطلق ، هر کس مى خواهد برود، برود.
رو کرد به اصحاب و فرمود: هر یک از شما دست یکى از خاندان مرا بگیرد (اهل بیت امام حسین کوچک داشتند، بزرگ داشتند، آنها هم که بودند، اهل آن دیار نبودند، و با آن محیط ناآشنا بودند، مى خواست بفرماید که دسته جمعى اهل بیت من برود، بلکه هر یکى از شما دست یکى از آنها را بگیرید و از معرکه خارج کنید و بروید.
اینجاست که مقام اصحاب ابا عبدالله روشن مى شود، هیچ اجبارى نه از ناحیه دشمن که بگوییم در چنگال دشمن گرفتارند و نه از ناحیه حضرت که مساءله تعهد بیعت بود، نداشتند، ابا عبدالله به همه شان آزادى داد.
در همین جاست که مى بینید که جمله هاى پرشکوه را یک یک اهل بیت و اصحابش ، به ابا عبدالله در جوابش عرض مى کردند.(242)
224- دو مایه دلخوشى  
امام حسین علیه السلام در شب عاشورا، و روز عاشورا، دو تا دلخوشى دارد، دلخوشى بزرگش به اهل بیتش است که مى بینید قدم به قدمش دارند مى آیند، از آن طفل کوچکش گرفته تا فرد بزرگش .
دلخوشى دیگرش بر اصحاب باوفایش هست که مى بیند کوچک ترین نقطه ضعفى ندارد، فردا که روز عاشورا مى شود، یک نفر از اینها فرار نکرد، یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد، ولى از دشمن افرادى را به خود جذب کردند. هم در شب عاشورا افرادى به آنها ملحق شدند و هم در روز عاشورا دشمن را مجذوب خودشان کردند، که حر بن یزید ریاحى یکى از آنهاست ، 30 نفر در شب عاشورا آمدند ملحق شدند، اینها مایه هاى دلخوشى ابا عبدالله بود.
یک یک شروع کردند به جواب دادن به آن حضرت : آقا! ما را مرخص ‍ مى فرمایید؟! ما برویم و شما را تنها بگذاریم ؟! نه به خدا قسم ، یک جان که قابل شما نیست ، یک جان که در راه شما ارزش ندارد.
یک گفت : من دلم مى خواهد که من را مى کشتند، جنازه من را مى سوزاندند، خاکسترم را به باد مى دادند، راز دو مرتبه من زنده مى شدم ، باز در راه تو کشته مى شدم ، تا هفتاد بار تکرار مى شد، یک بار که چیزى نیست .
دیگرى گفت من دوست داشتم هزار بار مرا پشت سر یکدیگر مى کشتند، من هزار جان مى داشتم و قربان تو مى کردم .
اول کسى که این را گفت ، که دیگران دنبال سخن او را گرفتند؛ برادرش ابو الفضل بود. بداتهم بذلک اخوه العباس بن على بن ابى طالب علیه السلام .
یعنى اول کسى که به سخن آمد و این اظهارات را به زبان آورد، برادر رشیدش ابوالفضل العباس بود.
پشت سر آن حضرت ، دیگران شبیه آن جمله ها را تکرار کردند.
این آخرین آزمایش بود که اینها مى بایست بشوند، و آزمایش شدند
بعد از اینکه صد در صد تصمیم خودشان را اعلان کردند، آن وقت ابا عبدالله پرده از روى حقایق فردا برداشت ، و فرمود: پس به شما بگویم : همه شما فردا شهید خواهید شد.
همه گفتند: الحمد لله رب العالمین . خدا را شکر که ما فردا در راه فرزند پیغمبر خودمان شهید مى شویم ، خدارا شکر.
اینجا یک حساب است ، اگر منطق ، منطق شهید نبود، این منطق مى آمد که خور حالا که حسین بن على به هر حال کشته مى شود، ماندن این همه افراد چه تاءثیرى دارد، جز اینکه اینها هم کشته بشوند، پس اینها چرا دیگر ماندند؟!
ابا عبدالله چرا اجازه داد که اینها بمانند، چرا اینها را مجبور نکرد که بروند؟ چرا نگفت چون کسى به شما کار ندارد و ماندن شما هم به حال ما کوچک ترین فایده اى ندارد، تنها اثرش اینست که شما هم جان خود را از دست مى دهید، پس باید بروید، رفتن واجب است و ماندن حرام . اگر فردى مانند ما به جاى امام حسین مى بود و بر مسند شرع نشسته بود قلم بر مى داشت و مى نوشت : حکم به اینکه ماندن شما از این به بعد حرام و رفتن شما واجب است ، اگر بمانید از این ساعت سفر شما معصیت است و نماز خود را باید تمام بخوانید نه قصر.
امام حسین این کار را نکرد، چرا این کار را نکرد و بر عکس ، اعلام آمادگى آنان را براى شهادت تقدیس و تکریم کرد. (243)
225- شب معراج حسین  
راست گفته اند آنان که آن شب (شب عاشورا) را شب معراج حسین خوانده اند. در آن شب است که آن خطابه غرا را براى اصحاب و اهل بیتش ‍ مى خواند. در آن شب است که همه آنها را مرخص مى کند: اصحاب من ! اهل بیت من ! من اصحابى از اصحاب خودم بهتر، و اهل بیتى از اهل بیت خودم بهتر سراغ ندارم .از همه شما تشکر مى کنم . از همه شما ممنونم . ولى بدانید اینها فقط مرا مى خواهند، جز من با کسى کارى ندارند، بیعتى اگر با من کردید، برداشتم ، همه آزادید، هر کسى مى خواهد برود، برود. به اصحابش گفت : هر کدام از شما مى توانید دست یکى از اهل بیت مرا بگیرید و با خودتان ببرید. ولى اصحاب حسین غربال شده بودند.
226- وفادارى اصحاب حسین (ع )  
نوشته اند: هم (اصحاب ) یک صدا گفتند: این چه سخنى استکه شما به ما مى گویید؟! ما برویم و شما را تنها بگذاریم ؟! ما یک جان بیشتر نداریم که فدا کنیم ، اى کاش خدا هزار جان پى در پى به ما مى داد، کشته مى شدیم و دوباره زنده مى شدیم ، هزار جان در راه تو فدا مى کردیم ، یک جان که قابل نیست
جان ناقابل من قابل قربان تو نیست .
نوشته اند: بداهم بذلک اخوه ابوالفضل العباس بود.
227- شکر یاران حسین (ع )  
بعد از آنکه (اصحاب ) وفاداریشان را اعلام کردند، ابا عبدالله سهم خودش ‍ را عوض کرد. پرده دیگرى از حقایق را به آنها نشان داد. فرمود: پس حالا من حقیقت را به شما بگویم : بدانید فردا تمام شهید خواهیم شد، یک نفر از ما که در اینجا هستیم ، زنده نخواهد ماند.
همه گفتند: خدا را شکر مى کنیم که چنین شهادتى و چنین موهبتى را نصیب ما کرد.
228- ستایش از اصحاب  
امام حسین در شب عاشورا اصحاب خودش را ستایش کرد، نگفت یک عده مردم بیگناه و بیچاره فردا کشته مى شوید و عمر شما خاتمه داده مى شود، بلکه آنها را ستایش کرد و فرمود:
فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خیرا من اصحابى ؛
من یارانى در جان بهتر از یاران خودم سراغ ندارم ، یعنى من شما را بر یاران بدر که یاران پیغمبر بودند، ترجیح مى دهم ، بر یارانى که قرآن کریم براى انبیاء ذکر مى کند: و کاین من نبى قاتل معه ربیون کثیر فما و هنوا لما فى سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا و لله یحب الصابرین ترجیح مى دهم . یعنى اعتراف مى کنم که همه شما قهرمان هستید. سخنش این طور آغاز مى شود: مرحبا به گروه قهرمانان ! بنابراین حالا که فهمیدیم این داستان دو صفحه دارد، مى خواهیم صفحه دوم آنرا هم مورد مطالعه قرار دهیم و اعتراف بکنیم که ما در گذشته این اشتباه را مرتکب شده ایم که این داستان را فقط از یک طرف آن مطالعه کرده ایم و غالبا آن طرف دیگر داستان را مسکوت عنه گذاشته ایم .. یعنى ما نمایشگر قهرمانى هاى جنایتکارانه پسر معاویه و پسر زیاد و پسر سعد بوده و هستیم .(244)
229- مقاومت یاران حسین  
یکى از امتیازات بزرگ جریان امام حسین این است که امام حسین که یک هسته نیرومند ایمانى به وجود آورد که اینها در مقابل هر چه شدائد بود مقاومت کردند.
تاریخ نمى نویسد که یک نفر از اینها به لشکر دشمن رفته باشد. ولى تاریخ مى نویسد که عده زیادى از لشکر دشمن در همان وقایع نشان دهد مگر یک نفر (یا دو نفر) بنام ضحاک بن عبدالله مشرقى که تا وقتى که احتمال بدهم وجود من به حال شما مفید است هستم ، ولى از آن ساعتى که بدانم دیگر ذره اى به حال شما نمى توانیم مفید باسم ، مرخص شوم . با این شرط حاضر شد، امام هم قبول کرد. آمد و تا روز عاشورا و تا آن لحظات آخر هم بود، بعد آمد نزد امام و گفت : من طبق شرطى که کردم الان دیگر مى توانم بروم چون حس مى کنم که دیگر وجود من براى شما هیچ فایده اى ندارد.
فرمود: مى خواهى بروى برو.
یک اسب بسیار دونده عالى اى داشت ، سوار این اسب شد و چند شلاق محکم به آن زد که اسب را به اصطلاح اجیر و آماده کرده باشد. اطراف محاصره بود. نقطه اى را در نظر گرفت . یک مرتبه به قلب دشمن زد ولى نه به قصد محاربه ، به قصد اینکه لشکر را بشکافد و فرار کند.زد و خارج شد. عده اى تعقیبش کردند. نزدیک بود گرفتار شود. اتفاقا در میان تعقیب کنندگان شخصى بود که از آشنایان او بود، گفت : کارى به او نداشته باشید، او که نمى خواهد بجنگد، مى خواهد فرار کند. رهایش کردند، رفت .(245)
230- فضیلت حسین (ع ) در روز عاشورا 
اگر در روز عاشورا یکى از صحابه امام حسین حتى بچه اى ضعف نشان مى داد و به لشکر دشمن که قوى تر و نیرومندتر بود ملحق مى شد و خودش ‍ را به اصطلاح از خطر نجات مى داد و در پناه آنها مى رفت ، براى امام حسین علیه السلام و براى مکتب حسینى نقص بود. امام بر عکس ، از دشمن به سوى خود آوردند. دشمنى را که در ماءمن و امنیت بود به سوى خود آوردند و در معرض و کانون خطر قرار دادند. یعنى خودشان آمدند. امام از کانون خطر اینها، یک نفر هم به آن ماءمن نرفت . اگر حسن بن على قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نکرده بود، از این حادثه ها خیلى پیش مى آمد. یک وقت مى دیدى نیمى از جمعیت رفتند و بعد هم العیاذ بالله ، علیه حسین بن على علیه السلام تبلیغ مى کردند چون آن کسى که مى رود، نمى گوید من ضعیف الایمانم ، من مى ترسیدم ؛ بلکه براى خود توجیهى درست مى کند، دروغى مى سازد و ادعا مى کند که ما اگر تشخیص مى دادیم راه حق همین است ، رضاى خدا در این است ، این کار را مى کردیم ؛ خیر، ما تشخیص دادیم که حق با این طرف است . قهرا براى خود منطق هم مى سازد.ولى چنین چیزى نشد.
231- اصحابى وفادار  
قطعا در شب عاشورا هیچ کدام از اصحاب ابا عبدالله علیه السلام نرفتند و نشان دادند که در میان ما، غش دار و آنکه نقطه ضعفى داشته باشد وجود ندارد.
232- خوشحالى اصحاب ابا عبدالله  
در شب عاشورا یکى از اصحاب حضرت بنام بریر بن خضیر در حالى که عده اى جلوى آن خیمه تنظیف نشسته بودند و انتظار مى کشیدند، دائم شوخى مى کرد. رفیقش به او گفت : امشب که شب شوخى نیست !
گفت : دوستان من همه مى دانند که من در عمرم اهل شوخى نبوده ام ، ولى امشب شب شوخى است ، چون مى دانم فردا شهادت ما همان و بهشت رفتن و در آغوش حور العین رفتن ما همان .(246)
233- شکر شهادت در رکاب امام  
مردى بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان جنگ به دست کفار اسیر شده ، خوب جوانش بود، و معلوم نبود چه بر سرش مى آید. گفت : من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتى پیدا بکند. خبر رسید به ابا عبدالله که براى فلان صحابى شما چنین جریانى رخ داده است . حضرت او را طلب کردند، از او تشکر نمودند که تو مرد چنین و چنان هستى . پسرت گرفتار است ، یک نفر لازم است برود آنها پولى ، هدیه اى ببرد و به آنها بدهد تا اسیر را آزاد بکنند، کالاهایى ، لباسهایى در آنجا بود که مى شد آنها را تبدیل به پول کرد.
فرمود: اینها را مى گیرى و مى روى در آنجا تبدیل به پول مى کنى بعد مى دهى بچه ات را آزاد مى کنى .
تا حضرت این جمله را فرمود: او عرض کرد: اکلتنى السباع حیا ان فارقتک ؛ درنده گان بیابان زنده زنده مرا بخورند، اگر من چنین کارى بکنم . پسرم گرفتار است ، باشد، مگر پسر من از شما عزیزتر است ؟!
در آن شب بعد از آن اتمام حجت ها وقتى که همه یکجا و صریحا اعلام وفادارى کردند و گفتند: ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد. یک دفعه صحنه عوض شد، امام علیه السلام فرمود: حالا که اینطور است ، بدانید که ما کشته خواهیم شد.
همه گفتند: الحمد الله ، خدا را شکر مى کنیم براى چنین توفیقى که به ما عنایت کرد، این براى ما مژده است ، شادمانى است .(247)
234- مرگ اختیارى  
روحیه اصحاب امام حسین و عشق صادق آنها و اینکه آنها مرگ را ایثار و اختیار کردند، این خصوصیت در میان همه شهداء کربلاء بوده که آثروا الموت یعنى اختیارا کردن را بر زندگى ننگ آور ترجیح دادند. احدى نبود که راه نجات نداشته باشد. گاهى اتفاق مى افتد که جمعیتى مرد یا زن و مرد و اطفال ناگهان در جایى گرفتار مى شوند و به وضع بسیار فجیعى دیگر جهان این است که همه آنها با آنکه راهى براى نجات داشتند منتها با قبول ذلت و بى ایمانى شهادت و کمال عبودیت را درک کرده بودند. قضیه اما من عباس بن على علیه السلام و قصه محمد بن بشر الخضرمى و حل بیعت کردن سید الشهداء از عموم و قضیه قاسم و قضیه غلام سیاه ، همه گواه موت اختیارى است .(248)
235- وفادارى فرزندان مسلم  
مسلم دختر کوچکى داشت . امام حسین وقتى که نشست او را صدا کرد، فرمود: بگویید بیاید. دختر مسلم را آوردند، او را نشاند روى زانوى خودش ‍ و شروع کرد به نوازش کردن . دخترک زیرک و باهوش بود، دید که این نوازش ، یک نوازش فوق العاده است ، پدرانه است ، لذا عرض کرد: یا ابا عبدالله ! یا ابن رسول الله ! اگر پدرم بمیرد چقدر...؟
ابا عبدالله متاءثر شد، فرمود:دخترکم ! من به جاى پدرت هستم . بعد از او، من جاى پدرت را مى گیرم .
صداى گریه از خاندان ابا عبدالله بلند شد. ابا عبدالله رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود: اولاد عقیل ! شما یک مسلم دادید کافى است . از بنى عقیل یک مسلم کافى است ، شما اگر مى خواهید برگردید، برگردید.
عرض کردند: یا ابا عبدالله ! یا ابن رسول الله ! ما تا حال که مسلمى را شهید نداده بودیم ، در رکاب تو بودیم ، حالا که طلبکار خون مسلم هستیم ، رها کنیم ؟ ابدا، ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتى که نصیب مسلم شد، نصیب ما هم بشود.(249)
236- ادعاى حقیقى یا دروغین  
در زیارت ابا عبدالله مى گوییم : یا لیتنا کنا معک فنفوز فوزا عظیما (که یک ورد شده براى ما و به معناى آن هم توجه نمى کنیم ) یا ابا عبدالله ! اى کاش ما با تو بودیم و رستگارى عظیم پیدا مى کردیم . معنایش این است که اى کاش ما در خدمت تو بودیم و شهید مى شدیم و از راه شهادت ، رستگارى عظیم مى کردیم .آیا این ادعاى ما از روى حقیقت است ؟ افرادى هستند که از روى حقیقت ادعا مى کنند ولى اکثر ما که در زیارت نامه ها مى خوانیم ، لقلقه زبان است .(250)
237- شجاعت عابس بن ابى شبیب شاکرى  
مردى از اصحاب ابا عبدالله به نام عابس بن ابى شبیب شاکرى ، که خیلى شجاع بود و آن حماسه حسینى هم در روحش بود، آمد وسط میدان ایستاد، هماورد طلبید.(251) کسى جراءت نکرد بیاید، این مرد ناراحت و عصبانى شد و برگشت ، خود را از سر برداشت ، زره را از بدن بیرون آورد چکمه را از پا بیرون آورد و لخت به میدان آمد و گفت : حالا بیائید با عابس ‍ بجنگید. باز هم جراءت نکردند. بعد دست به یک عمل ناجوانمردانه زدند، سنگ و کلوخ و شمشیر شکسته ها را به سوى این مرد بزرگ پرتاب کردند و به این وسیله او را شهید نمودند (252) جوشن زبر گرفت که ما هم نه ماهیم .(253)
اصحاب ابا عبدالله در روز عاشورا خیلى مردانگى نشان دادند، خیلى صفا و وفا، نشان دادند، هم زنان و هم مردان آنها، واقعا تابلوهایى در تاریخ بشریت ساختند که بى نظیر است . اگر این تابلوها در تاریخ فرنگى ها مى بود. آن وقت مى دیدید از آنها چه مى ساختند.
238- نیک بختى زهیر بن قین  
حسین بن على علیه السلام آنجا را که با لجاج دشمن رو به رو مى شود، سر را چنان بالا مى گیرد که هیچ قدرتى نمى تواند خم به ابروى او بیاورد تا چه رسد که این سر را پایین بیاورد. ولى وقتى هم مواجه مى شود با اشخاصى که باید اینها را ارشاد و هدایت بکند، احیانا از بى اعتنایى هایشان هم صرف نظر و چشم پوشى مى کند. زهید بن القین از مکه حرکت کرده با قافله اش ‍ دارد مى آید، امام حسین هم دارد مى آید. زهید کوشش مى کند با امام حسین رو به رو نشود، یعنى اگر مى بیند امام حسین نزدیک است قافله را از طرف دیگر مى برد. اگر یک جا ایشان فرود آمدند، مخصوصا در یک سرچشمه در منزل دیگر برود مى آید، مى گوید: نمى خواهم چشمم به چشم حسین بیفتد، براى اینکه رو در بایستیش گرفتار نشوم (این خلاصه حرفش است
امام حسین علیه السلام هم مى فهمد که (دور شدن ) زهیر براى این است . امام حسین که اینجا تشخیص داده زهیر مردى است اغفال شده ، به اصطلاح عثمانى یعنى مرید عثمان ، معلوم مى شود؛ در محیطى بوده که مریدهاى عثمان او را در گروه خودشان برده اند، ولى آدم بى غرضى است ؛ (با خود مى گوید) به ما بى اعتنایى کرده است ، بکند، ما وظیفه هدایت و ارشاد داریم . اتفاقا در یکى از منازل بین راه زهیر اجبارا در جایى فرود آمد که ابا عبدالله فرود آمده بود، چون اگر مى خواست به منزل دیگر برود قافله اش نیم توانست به حرکت ادامه دهد، البته ابا عبدالله خیمه شان را در طرف دیگر زده بودند و زهید در طرف دیگر، امام حسین مى داند که زهید مى خواهد با او مواجه نشود، ولى مى خواهد زهیر را متذکر کند قد کز انما انت مذکر، مى خواهد بیدارش کند، از خواب غفلت بیرون بیاورد، و نمى خواهد مجبورش بکند. یک نفر را نزد او فرستاد، فرمود: برو به زهیر بگو: اجب ابا عبدالله یعنى بگو ابا عبدالله تو را مى خواهید، بیا اینجا.
زهیر و اصحابش در خیمه اى دور همدیگر نشسته اند، سفره پهن کرده و مشغول غذا خوردن هستند، یک مرتبه پرده بالا رفت و این مرد وارد شد: یا زهیر! احب ابا عبدالله حسین بن على تو را مى خواهد. (زهیر با خود گفت :) اى واى ! آمد به سرم هر آنچه مى ترسیدم . اصحابش هم (قضیه را) مى دانستند. نوشته اند: دست اینها - به اصطلاح ما - همین جور در غذا ماند. از طرفى هم زهید مى دانست امام حسین کیست ، فرزند پیغمبر است و رد کردن او کار صحیحى نیست . عرب مثلى دارد، مى گوید: کانه على راسه الطیر. (254) یعنى همین جور ماندند. زهیر درماند که چه بگوید. سکوت (فضاى خیمه را فرا گرفته بود) جناب زهید زن عارفه اى دارد. این زن مراقب اوضاع و احوال بود. از بیرون خیمه متوجه شد که فرستاده ابا عبدالله آمده است و زهیر را دعوت کرده و زهیر سکوت نموده مى آیم و نه مى گوید نمى آیم . این زن عارفه مؤ منه به غیرتش برخورد، یک مرتبه آمد خیمه را بالا زد و عتاب آمیز گفت : زهید! خجالت نمى کشى ؟! پسر فاطمه تو را مى خواهد و تو مردى که جوابش را بدهى ؟! بلند شو. فورا زهیر از جا حرکت کرد و رفت خدمت ابا عبدالله .
تذکر این جور کار مى کند، از مذکرات ابا عبدالله و زهیر بن القین اطلاع دقیقى در دست نیست که حضرت چه به زهیر فرمود: ولى آنچه قطعى و مسلم است است است که زهیرى که رفت خدمت ابا عبدالله با زهیرى که بیرون آمد گویى دو نفر بودند. یعنى زهیر خسته کوفته بى میل با رو در بایستى و اخمهاى گرفته رفت ، یک مرتبه دیدند زهیر بشاش ، خندان و خوشحال از حضور ابا عبدالله بیرون آمد.
همین قدر مورخین نوشته اند: حضرت جریانهایى را که در اعماق روح او بود و فراموش کرده بود و غافل بود با یادش آورد یعنى بک خواب را بیدار کرد. وقتى که تبشیر باشد، تذکر باشد، بیدارى باشد این جور یک افسرده را تبدیل به مجسمه اس از نیرو و انرژى مى کند. دیدند زهیر چهره اش تغییر کرد و آن زهیر قبلى نیست ، و آمد و سوى خیمه گاه خودش . تا رسیدن فرمان داد: خیمه مرا بکنید! و شروع کرد به وصیت کردن : اموال من چنین بشود، پسرهاى من چنین ، دخترهاى من چنین ؛ راجع به زنش وصیت کرد: فلان کس او را ببرد نزد پدرش . جورى حرف زد که همه فهمیدند که زهیر رفت : دیدند زهیر طورى دارد خدا حافظى میکند که دیگر بر نمى گردد. این زن عارفه بیش از هر کس دیگر مطلب را درک کرد. دست به دامن زهیر انداخت و گریست و اشک ریخت ؛ گفت : زهیر! تو رسیدى به مقامات عالیه و جایى که باید برسى ، من فهمیدم ، تو در رکاب فرزند فاطمه شهید خواهى شد. حسین شفیع تو در قیامت خواهد شد. زهیر! کارى نکن که میان من و تو در قیامت جدایى بیفتد، من دست به دامن تو مى زنم به این امید که در قیامت مادر حسین از من هم شفاعت کند.
این تذکر و بیدارى کار را به جایى رساند که همین زهیر کاره از ملاقات امام حسین ، به جایى رسید که در صدر اصحاب ابا عبدالله قرار گرفت و روز عاشورا ابا عبدالله میمنه را به زهیر داد. آنقدر این مرد شریف از آب در آمد که مى دانیم در روز عاشورا وقتى که ابا عبدالله تنها ماند و دیگر احدى از اصحاب و یاران و اهل بیتش نبود، آنگاه که آمد وسط میدان و اصحاب خودش را صدا زد، یکى از افرادى که در ردیف اول نامشان را برد جناب زهیر بود: یا اصحاب الصفا و یا فرسان الهیجاء یا مسلم بن عقیل یا هانى بن عروه و یا زهیر! قوموا عن نومتکم بنى الکرام و ادفعوا عن حرم الرسول الطغاه اللنام . خلاصه مى گوید: زهیر جان ! عزیزم ! چرا عزیزم ! چرا خوابیده اى ؟ بلند شو، از حرم پیغمبر خود دفاع کن . (255)
239- توبه راستین  
از یک تائب در صحراى کربلا برایتان نام ببرم یک توبه مقبول ، یک توبه بسیار بسیار جدى در کربلا، توبه حر بن یزید ریاحى است . حر مرد شجاع و نیرومندى است . اولین بار که عبیدالله زیاد مى خواهد هزار سوار براى مقابله با حین بن على بفرستد، او را انتخاب مى کند. او به اهل بیت پیغمبر ظلم و ستم کرده است . گفتم وقتى که جنایت بزرگ شد، وجدان انسان ، اگر وجدان بیمه زنده اى هم باشد عکس العمل نشان مى دهد. حالا ببینید عکس العمل نشان دادن مقامات عالى روح در مقابل مقامات دانى چگونه است ؟
راوى مى گوید: حر بن یزید را در لشکر عمر سعد دیدم در حالى که مثل بید مى لرزید. تعجب کردم ، رفتم جلو گفتم : حر! من تو را مرد بسیار شجاعى مى دانستم و اگر از من مى پرسیدند اشجع مردم کوفه کیست ، من از تو نمى گذشتم ، تو چطور برسیده اى ؟ لرزه به اندامت افتاده است .
گفت : اشتباه مى کنى ، من از جنگ نمى ترسیم .
از چه مى ترسى ؟
من خودم را در سر دو راهى بهشت و جهنم مى بینم ، خودم را میان بهشت و جهنم مخیر مى بینم ، نمى دانم چه کنم ، این راه را بگیرم یا آن راه را؟ اما عاقبت ، راه بهشت گرفت . آرام آرام اسب خودش را کنار زد به طورى که کسى نفهمید که چه مقصود و هدفى دارد. همین که رسید به نقطه اس که دیگر نمى توانستند جلویش را بگیرند، یک مرتبه به اسب خودش شلاق زد، آمد به طرف خیمه حسین بن على علیه السلام نوشته اند: سپر خودش را وارونه کرد و به علامت اینکه من براى جنگ نیامده ام ، براى امان آمده ام .خودش را مى رساند به آقا ابا عبدالله ، سلام عرض مى کند، اولین جمله اش ‍ این است :هل ترى لى من توبه ؛ آیا توبه این سگ عاصى قبول است ؟
فرمود: بله ، البته قبول است . کرم حسینى را ببینید؟ نفرمود آقا این چه توبه اى است ؟ حالا که ما را به این بدبختى نشانده اى ، آمده اى توبه مى کنى ؟ ولى حسین این جور فکر نمى کند، همه اش دنبال هدایت مردم است ، اگر بعد از آنکه تمام جوانانش هم کشته شدند، لشکریان عمر سعد توبه مى کردند، مى گفت : توبه همه تان را قبول مى کنم ، به دلیل اینکه یزید بن معاویه بعد از حادثه کربلا بن على بن الحسین علیه السلام مى گوید: آیا اگر من توبه کنم قبول مى شود؟
فرمود: بله ، تو اگر واقعا توبه کنى قبول مى شود، ولى او توبه نکرد.
حر، به حسین علیه السلام گفت : آقا اجازه بده من بروم به میدان ، جان خودم را فداى شما بکنم .
فرمود: تو مهمان ما هستى ، از اسب بیا پایین ، چند لحظه اى اینجا باش .
عرض کرد: آقا! اگر اجازه بدهید من بروم بهتر است .
این مرد خجالت مى کشید، شرم داشت . چرا؟ چون با خودش زمزمه مى کرد که : خدایا! من همان گنهکارى هستم که براى اولین بار دل اولیاء تو را لرزاندم ، بچه هاى پیغمبر تو را مرعوب کردم . چرا این مرد حاضر نشد در کنار حسین بن على بنشیند؟ چون اندیشید که در حالى که من اینجا نشسته ام ، نکند یکى از بچه هاى حسین بیاید و چشمش به من بیفتد و من غرق در شرمندگى و خجالت بشوم . (256)
240- بیدار شدن حر از خواب غفلت  
(حر) مردى که معروف بود به دلیرى و دلاورى ، و بهترین دلیلش هم این بود که هزار سوار به او داده بودند تا جلوى حسین بن على علیه السلام را بگیرد، وى یک شجاع نام آورى است ، حین از دل او طلوع کرده است . همانطور که آتشى که در دل سماور وجود دارد، آنرا به جوش مى آورد و در نتیجه بخار فشار مى آورد و سماور را تکان مى دهد و مى لرزاند، آن آتشى که حسین بن على علیه السلام از حقیقت ، در دل این مرد روشن کرده بود، در مقابل جدارهایى که در وجودش بود (او هم مثل ما و شما دنیا مى خواست ، پول و مقام و سلامت مى خواست ، عافیت مى خواست ، به او فشار آورده مى گوید: برو به سوى حسین بن على علیه السلام . ولى از طرف دیگر آن افکار مادى که در هر انسانى وجود دارد، او را وسوسه مى کند: اگر بروم ، ساعتى بعد کشته خواهم شد، دیگر زن و فرزندان ثروتم را مصادره کند، بچه هایم بى سرپرست مى مانند، زنم بى شوهر مى ماند، اینها مانع کشته شدن او به سوى امام مى شود، این دو نیروى مخالف به او فشار مى آورد. یک وقت نگاه مى کنند مى بینند حر دارد مى لرزد. کسى از او پرسید: چرا مى لرزى ؟ تو که مردى شجاع بودى . خیال کرد لرزشش از ترس او از میدان جنگ است !
گفت : نه ، تو نمى دانى من دچار عذاب وجدانى هستم ، خودم را در میان بهشت و جهنم مخیر مى بینم بهشت نسیه را بگیرم یا دنبال همین دنیاى نقد بروم که عاقبتش جهنم است .مدتى در حال کشمکش و مبارزه با خود بود، ولى بالاخره این مرد شریف و به تعبیر امام حسین علیه السلام ، حر و آزاده تصمیم خود را گرفت . براى اینکه دشمن مانعش نشود آرام آرام خود را کنار کشید، بعد یک مرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوى خیام حسینى رفت . ولى براى اینکه خیال نکنند او به قصد حمله آمده است علامت امان نشان داد.
241- قبول شدن توبه حر  
نوشته اند: قلب ترسه ، یعنى (حر) سپر خود را واژگون کرد به علامت این که من به جنگ نیامده ام ، امام مى خواهم . اول کسى که با او مواجه شد ابا عبدالله علیه السلام بود، چون حضرت در بیرون خیام حرم ایستاده بود. سلام کرد: السلام علیک یا ابا عبدالله ! عرض کرد: آقا! من گنهکارم ، روسیاه هستم ، من همان گنهکار و مجرمى هستم (اول کسى هستم ) که راه را بر شما گرفتم . به خداى خود عرض مى کند: خدایا! از گناه این گنهکار ترساندم . (اهل بیت حسین بن على علیه السلام وقتى او را در بین راه دیدند، اول بارى بود که چشمانتان به دشمن افتاد. وقتى هزار نفر مسلح را ببینند که جلویشان ایستاده اند، قهرا حالت رعب و ترس پیدا مى کنند) آقا من تائبم و مى خواهم گناه خود را جبران بکنم . لکه سیاهى که براى خود به وجود آورده ام ، جز با خون با هیچ چیز دیگر پاک نمى شود. آمده ام که با اجازه شما توبه کنم . اولا بفرمایید توبه من پذیرفته است یا نه ؟
امام حسین علیه السلام هیچ چیز را براى خود نمى خواهد. با اینکه مى داند حر چه توبه بکند و چه نکند، در وضع فعلى مؤ ثر نیست ، ولى او حر را براى خود نمى خواهد. در جواب او فرمود: البته توبه تو پذیرفته است . چرا پذیرفته نباشد؟ مگر بابا رحمت الهى به روى یک انسان تائب بسته مى شود؟ ابدا حر از اینکه توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد، الحمدلله ، پس توبه من قبول است ؟
- بله .
- پس اجازه بدهید من بروم خودم را فداى شما کنم و خونم را در راه شما بریزم .
امام فرمود: اى حر! تو میهمان ما هستى ، پیاده شو! کمى بنشین تا از تو پذیرایى کنیم . (من نمى دانم امام با چه مى خواست پذیرایى کند) ولى حر از امام اجازه خواست که پایین نیاید. هر چه آقا اصرار کرد، پایین نیامد. بعضى از ارباب سیر رمز مطلب را اینطور کشف کرده اند که خر مایل بود خدمت امام بنشیند، ولى یک نگرانى او را ناراحت مى کرد و آن اینکه مى ترسید در مدتى که خدمت امام نشسته است ، یکى از اطفال ابا عبدالله علیه السلام او را ببیند و بگوید این همان کسى است که روز اول راه را بر ما بست ، و او شرمنده شود. براى اینکه شرمنده نشود و هر چه زودتر این لکه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشوید، اصرار کرد اجازه دهید من بروم .
امام فرمود: حال که اصرار دارى مانع نمى شوم ، برو.

242- تفقد حسین (ع ) به حر  
(حر) این مرد رشید در مقابل مردم مى ایستد، با آنها صحبت مى کند. چون خودش کوفى است با مردم کوفه موضوع دعوت را مطرح مى کند، مى گوید:
مردم ! اتفاقا من خودم جزو کسانى که نامه نوشته بودند، نیستم ، ولى شما و سران شما که اینجا هستید، همه کسانى هستید که به این مرد نامه نوشتید، او را به خانه خود دعوت کردید، به او وعده یارى دادید. روى چه اصلى ، روى چه قانونى ، روى چه قانونى ، روى چه مذهب و دینى ، اکنون با مهمان خودتان چنین رفتار مى کنید؟!
بعد معلوم مى شود که جریانى این مرد را خیلى ناراحت کرده بود و آن ، یک لئامت و پستى اى بود که این مردم به خرج دادند، پستى اى که با روح انسانیت و اسلام ضدیت دارد و تاریخ اسلام نشان مى دهد که هیچ گاه اسلام اجازه نمى داد با هیچ دشمنى چنین رفتار شود، یعنى براى اینکه دشمن را سخت در مضیقه قرار دهند، آب را به رویش ببندند. به على بن ابى طالب علیه السلام چنین پیشنهادى شد و مى توانست این کار را نسبت به معاویه بکند، نکرد. خود حسین بن على همین حر را با اصحابش با اینکه دشمنش بودند، در بین راه سیراب کرد. مسلما حر یادش بود که ما آب را روى کسى بستیم که آن روزى که تشنه بودیم ، بدون اینکه از او بخواهیم ، ما را سیراب کرد. او چقدر شریف و عالى و بزرگ هست و ما چقدر پستیم !
گفت : مردم کوفه ! شما خجالت نمى کشید؟! این فرات مثل شکم ماهى برق مى زند. آبى را که بر همه موجودات جاندار حلال است ؛ انسان ، حیوان اهلى ، وحشى جنگلى از آن مى آشامد، شما بر فرزند پیغمبر خود بسته اید؟!
این مرد مى جنگد تا شهید مى شود. ابا عبدالله او را بى پاداش نگذاشت ، فورا خود را به بالین این مرد بزرگوار رساند. برایش غزل خواند: و نعم الحر حر بنى ریاح ؛ (257) این حر ریاحى ، چه حر خوابى است . مادرش عجب اسم خوبى برایش انتخاب کرده است . روز اول گفت : حر، آزاد مرد، راستى که تو آزاد مرد بودى .
حسین است ، بزرگوار و شریف است ، تا حدى که مى تواند اصحاب خود را تفقد مى کند. این خودش امر به معروف و نهى از منکر است . کسانى که حسین علیه السلام خود را در بالین آنها رساند مختلف بودند، هر کس در یک وضعى قرار داشت . وقتى امام وارد مى شد یکى هنوز زنده بود و با آقا صحبت مى کرد، دیگرى در حال جان دادن بود.
243- برادرى و برابرى  
مى رویم سراغ مساوات اسلامى ، برادرى و برابرى اسلامى . کسانى که ابا عبدالله ، خود را به بالین آنها رسانده است ، عده معدودى هستند. دو نفر از آنها افرادى هستند که ظاهرا مسلم است که قبلا بده بوده اند، یعنى برده هاى آزاد شده بوده اند . اسم یکى از آنها جون است که مى گویند مولى ابى ذر غفارى ، یعنى آزاد شده جناب ابى ذر غفارى است . یعنى حکم یک خدمتکار را در آن خانه داشته است . در روز عاشورا همین جون سیاه ، مى آید پیش ابا عبدالله مى گوید: به من هم اجازه جنگ بدهید.
حضرت مى فرماید: نه ، براى تو الان وقت این است که بروى بعد از این در دنیا آقا باشى ، این همه خدمت که به خانواده ما کرده اى بس است ، ما از تو راضى هستیم .
او باز التماس و خواهش مى کند، حضرت امتناع مى کند، بعد این مرد افتاد به پاهاى ابا عبدالله و شروع کرد به بوسیدن که آقا مرا محروم نفرمایید، و بعد جمله اى گفت که ابا عبدالله جایز ندانست که به او اجازه ندهد، عرض ‍ کرد: آقا! فهمیدم که چرا به من اجازه نمى دهید. من کجا و چنین سعادتى کجا، من با این رنگ سیاه و با این خون کثیف و با این بدن متعفن شایسته چنین مقامى نیستم .
فرمود: نه ، چنین چیزى نیست ، به خاطر این نیست ، برو.
مى رود و رجز مى خواند، کشته مى شود ابا عبدالله رفت با بالین این مرد، در آنجا دعا کرد، گفت : خدایا! در آن جهان چهره او را سفیر و بوى او را خوش ‍ گردان ، خدایا! او را با ابرار محشور کن (ابرار، مافوق متقین هستند، ان کتاب الابرار لفى علیین خدایا! در آن جهان بین او و آل محمد، شناسایى کامل برقرار کن . (258)
244- نهادن رخساره بر چهره غلام  
دیگر، (غلام ) رومى است (ترک هم گفته اند) وقتى که روى اسب افتاد، ابا عبدالله خودشان را رساندند با بالین او. اینجا دیگر منظره فوق العاده عجیب است . در حالى که این غلام در حال بى هوشى بود، یا روى چشم هایش را خون گرفته بود، ابا عبدالله سر او را روى زانوى خودشان قرار دادند و بعد با دست خود خونها را از صورتش ، از جلوى چشمانش پاک کردند. در این بین که حال آمد، نگاهى به ابا عبدالله کرد و تبسمى نمود. ابا عبدالله صورتشان را بر سورت این غلام گذاشتند که این دیگر منحصر به همین غلام است و على اکبر، درباره کس دیگرى ، تاریخ ، چنین چیزى را ننوشته است : و وضع خده على خده ) یعنى صورت خودش را بر صورت او گذاشت . او آنچنان خوشحال شد که تبسم کرد: فتبسم ثم صار الى ربه (رضى الله عنه ).

گر طبیبانه بیایى به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیمارى را

سرش را دامن حسین بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد و گفت :

آن جان عاریت که به حافظ سپرده دوست

روزى رخش ببینم و تسلیم وى کنم (259)

245- نظم در اصحاب امام حسین  


مطابق نقل عقاد (ص 184) نظمى در کار اصحاب سید الشهداء بود از این جهت که بعضى خودشان را وقایه و سپر امام حسین قرار مى داند و تا او مى افتاد فورا آن جا (خلاء) پر مى شد.
گاهى شعرا در بیان خود مى گویند: آرزویم این است که یک لحظه محبوب خود را ببینم و بمیرم ، آرزویم این است فلان مقصودم حاصل شود و بمیرم . به قدرى یک موضوع جالب مى شود که حاضرند تمام زندگى را و تمام امتداد زمان را در یک لحظه جمع کنند ولى با آن کیفیتى که مى خواهند. از حیات ، کیفیت حیات را مى خواهند نه کمیت آنرا. (این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست ...) اصحاب ابا عبدلله از کمیت حیات گذشتند و همه حیات را و خوشى هاى حیات را - خوشى هایى که فقط عده معدودى از صاحبان روحیه عظیم آنرا درک مى کنند - در یک نصف روز به علاوه یک شب جمع کردن براى خود. خدا مى داند که چه عظمت در جلال و زیبایى و جمالى داشته آن فداکارى ها و آن به خاک افتادنها! انسان نصف روز زنده بماند ولى غرق در آن حالت معنوى باشد، برترى دارد بر هزار سال زندگى حیوانى که جز خوردن و خوابیدن کیفیتى ندارد.
بعضى گفته اند: ما طالب عرض عمریم نه طول عمر! عرض عمر کیفیت عمر است . عرض عمر عم در نظرها مختلف است ، از نظر بعضى ها شکم خوارگى و مستى و قمار باده گسارى است و از نظر بعضى حریت و استقلال و زیر فشار نبودن و عشق معنوى و الهى است .
موسولینى مى گفت : انسان یک سال مثل شیر زندگى کند، بهتر است از اینکه صد سال مثل گوسفند زندگى کند! ولى گفت : این گفته را پنهان کنید. عرض عمر در نظر موسولینى شیرى و زندگى و درندگى بود و در نظر على علیه السلام مثل عبادت و خدمت به حقیقت بود. (260)
246- کمال ایمان 


خصوصیت صحابه ابا عبدالله این بود که خودشان را قبل از شهادت حضرت و بنى هاشم به شهادت رساندند این دلیل بر کمال ایمان اینها به قائدشان بود.(261)
247- جنگ ایمان و حریت  


اصحاب ابا عبدالله نه براى مرد و اجرت مى جنگیدند و نه از ترس و بیم ، فقط براى ایمان و عقیده و حریت مى جنگیدند.(262)
248- مکتب عشق  


از عجایب اینست که در هیچ موطنى اینها در مقام عذر و توجیه براى تسلیم و سلامت بیرون آمدن برنیامدند. عقاد مى گوید (ص 157): و لم یخطر الاحد منهم ان یزین له العدول هم رایه ایثارا لنجاتهم و نجاته ، و لو خادعوا انفسهم قلیلا لزینوا له التسلیم و سموه نصیحه مخلصین یریدون له الحیاه .

- آنطور که ابن عباس و دیگران کردند - و لکنم و لم یخادعوا انفسهم و لم یخادعوه وراء اصدق النصیحه له ان یجنبوه التسلیم و لا یجنبوه الموت ، و هم جمیعا على ذلک ؛ با آنکه عیال و اطفال را مى دیدند و عاقبت آنها را مى دانستند و این خیلى عجیب است و دلیل بر این است که مکتب حسینى مکتب عشق بود.
مناخ رکاب و منازل عشاق .

شود آسان به عشق کارى چند

که بود نزد عقل بس دشوار (263)

249- دعاى ابا عبدالله  


ابا عبدالله در روز عاشورا درباره عده اى دعا کرد:
1- ابو ثمامه صائدى
2- على اکبر
3- درباره عموم در شب عاشورا بعد از آنکه گفتند: ما از تو جدا نمى شویم ، فرمود: جزاکم الله خیرا (264)(265)
250- خوشدلى حضرت سید الشهداء  


در ایام کربلا و آن ابتلاء عجیب چند چیز بود که موجب ازدیاد مصیبتهاى ابا عبدالله مى باشد از همه بالاتر بعضى دنائتها و سخنان ناروا و بى ادبى ها و وحشى گرى هایى بود که از کوفیان مى دید. ولى دو چیز بود که چشم ابا عبدالله را روشن و دلش را خرم مى داشت . آن دو اصحاب و اهل بیتش ‍ بودند. وفادارى ها و جان نثارى ها و بى مضایقه خدمت کردن ها و به عبارت دیگر صفاها و وفاها و همگامى ها و هماهنگى نشان دادنهاى آنها دل حضرت را شاد و خرم مى داشت . (براى مرد عقده و ایمان و مسلک ، مایه خوشدلى بالاتر از دیدن همگام و هماهنگ یافت نمى شود) و مکرر در مواقعى از ته دل به آنها دعا کرد. علاوه همان شهادت به اینکه : انى لا اعلم اصحابا ابر و لا اهل بیت اوصل و لا اوفى من اصحابى حاکى از کمال اعتماد ابا عبدالله و دلخوشى اش به آنها است . (266)
251- فضیلت اصحاب حسین  


اصحاب حسین علیه السلام بر بدریون پیغمبر صلى الله علیه و آله و صفینیون على علیه السلام ترجیح داشتند، همانطور که اصحاب عمر سعد هم بر بدریون ابو سفیان و صفینیون معاویه در شقاوت مزیت داشتند، چون اینها مثل بدریون ابو سفیان طبق عقیده و عادت جنگ نمى کردند و مانند صفینیون معاویه هم مسئله اى مثل قتل عثمان اسباب اشتباهشان نشده بود. اینها در حالى جنایت مى کردند که نداى دل و فریاد وجدانشان بر خلاف بود. قلوبهم معک و سیوفهم علیک .اینها گریه مى کردند و فرمان قتل مى دادند، اشک مى ریختند و گوشواره از گوش فرزندان حسین علیه السلام مى کشیدند، مى لرزیدند و آهنگ بریدن سر حسین داشتند.(267)
252- اصحاب فداى خاندان  


نوشته اند تا اصحاب زنده بودند، تا یک نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه نداند یک نفر از اهل بیت پیغمبر، از خاندان امام حسین ، از فرزندان ، از برادرزادگان ، از برادران از عموزادگان ، به میدان برود، مى گفتند: آقا اجازه بدهید ما وظیفه مان را انجام بدهیم ، ما وقتى کشته شدیم خودتان مى دانید.
اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد. آخرین فرد از اصحاب ابا عبدالله که شهید شد یک مرتبه ولوله اى در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد. همه از جا حرکت کردند. نوشته اند: فجعل یودع بعضهم بعضا شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خدا حافظى کردن ، دست به گردن یکدیگر انداختن ، صورت یکدیگر را بوسیدن . (268)
253- انى لا اعلم اصحابا خیرا 


ابا عبدالله علیه السلام در شب عاشورا فرمود: من اصحابى بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم .
یکى از علماى بزرگ شیعه گفته بود: من باور نداشتم که این جمله را ابا عبدالله فرموده باشد به این دلیل که به خودم فکر مى کردم اصحاب امام حسین خیلى هنر نکردند، دشمن خیلى شقاوت به خرج داد. امام حسین است ، ریحانه پیغمبر است ، امام زمان است ، فرزند على است ، فرزند زهرا است . هر مسلمانى عارى هم اگر امام حسین علیه السلام را در آن وضع مى دید او را یارى مى کرد، آنها که یارى کردند خیلى قهرمانى به خرج ندادند، آنها که یارى نکردند خیلى مردم بدى بودند.
این عالم مى گوید: مثل اینکه خداى متعال مى خواست مرا از این غفلت و جهالت و اشتباه بیرون بیاورد. شبى در عالم رویا دیدم صحنه کربلاست و من هم در خدمت ابا عبدالله آمده ام اعلام آمادگى مى کنم . خدمت حضرت رفتم ، سلام کردم ، گفتم : یا بن رسول الله ! من براى یارى شما آمده ام ، من آمده ام جزو اصحاب شما باشم .
فرمود: به موقع به تو دستور مى دهیم . وقت نماز شد (ما در کتب مقتل خوانده بودیم که سعد بن عبدالله حنفى و افراد دیگرى آمدند خود را سپر ابا عبدالله قرار دادند تا ایشان نماز بخوانند) فرمود: ما مى خواهیم نماز بخوانیم تو در اینجا بایست تا وقتى دشمن تیر اندازى مى کند مانع از رسیدن تیر دشمن شوى .
گفتم : چشم ، مى ایستم . من جلوى حضرت ایستادم . حضرت مشغول نماز شدند دیدم یک تیر دارد به سرعت به طرف حضرت مى آید، تا نزدیک من شد بى اختیار خود را خم کردم ، ناگاه دیدم تیر به بدن مقدس ابا عبدالله اصابت کرد در عالم رؤ یا گفتم : استغفرالله ربى و اتوب الیه عجب کار بدى شد، دیگر نمى گذارم ، دفعه دوم تیرى آمد، تا نزدیک من شد، خم شدم باز به حضرت خورد! دفعه سوم و چهارم هم به همین صورت خود را خم کردم و تیر به حضرت خورد. ناگهان نگاه کردم دیدم حضرت تبسمى کرد و فرمود: ما رایت اصحابا ابر و اوفى من اصحابى ؛ اصحاب بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پیدا نکردم .
در خانه خود نشسته و مرتب مى گویید: یا لیتنا کنا معک فنفوز فوزا عظیما؛ اى کاش ما هم مى بودیم ، اى کاش که هم به این رستگارى نائل مى شدیم . پاى عمل به میان نیامده است تا معلوم شود که در عمل هم این چنین هستید یا نه ؟ اصحاب من مرد عمل بودند به مرد حرف و زبان . (269)
فصل هشتم : فضایل و مصایب خاندان ابى عبدالله الحسین (ع ) 


بخش اول : فضایل و مصایب حضرت على اکبر  


254- حرکت کاروان مرگ  


نوشته اند: همین طور که حرکت مى کردند، ابا عبدالله هه خوابشان گرفت و همانطور سوار سر روى قاشه اسب (به اصطلاح خراسانى ها) یا قربوس زین گذاشت . طولى نکشید که سر با بلند کرد و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون .(270) تا این جمله را گفت و به اصطلاح کلمه استرجاع را به زبان آورد، همه به یکدیگر گفتند: این جمله براى چه بود؟ آیا خبر تازه اى است ؟ فرزند عزیزش ، همان کسى که ابا عبدالله (ع ) او را بسیار دوست مى داشت و این زا اظهار مى کرد، و علاوه بر همه مشخصاتى که فرزند را براى پدر محبوب مى کند، خصوصیتى باعث محبوبیت بیشتر او مى شد و آن ، شباهت کاملى بود که به پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله داست ، (حال چقدر انسان ناراحت مى شود که چنین فرزندى در معرض خطر قرار گیرد!) یعنى على اکبر جلو مى آید و عرض مى کند: یا ابتاه ! لم استرجعت ؟؛ چرا انالله و انا الیه راجعون گفتى ؟
فرمود: در عالم خواب صداى هاتفى به گوشم رسید که گفت : القوم یسیرون و الموت تسیربهم ؛ این قافله دارد حرکت مى کند ولى مرگ است که این قافله را حرکت مى دهد. این طور از صداى هاتف فهمیدم که سرنوشت ما مرگ است ، ما داریم به سوى سرنوشت قطعى مرگ مى رویم .
(على اکبر سخنى مى گوید) درست نظیر همان حرفى که اسماعیل علیه السلام به ابراهیم علیه السلام مى گوید.
گفت : پدر جان ! اولسنا على الحق ؟؛ مگر نه این است که ما بر حقیم ؟
چرا فرزند عزیزم .
وقتى مطلب از این قرار است ، ما به سوى هر سرنوشتى که مى رویم ، برویم ، بسوى سرنوشت مرگ یا حیات ، تفاوتى نمى کند. اساس این است که ما روى جاده حق قدم مى زنیم با نمى زنیم ؟ ابا عبدالله علیه السلام به وجد آمد، مسرور شد و شکفت . این امر را انسان از این دعایش مى فهمد که فرمود: من قادر نیستم پاداشى را که شایسته پسرى چون تو باشد، بدهم ، از خدا مى خواهم : خدایا! تو آن پاداشى را که شایسته این فرزند است ، به جاى من بده ! جزاک الله عنى خیر الجزاء.
به چنین فرزندى ، چقدر پدر مى خواهد در موقع مناسبى خدمتى بکند، پاداشى رفته است به میدان و شهامتها و شجاعتها کرده است ، مردها افکنده است ، ضربتها خورده است . در حالى که دهانش خشک و زبانش مثل چوب خشک شده است ، از میدان بر مى گردد. در چنین شرایطى (و من نمى دانم شاید آن جمله اى که آن روز پدر به او گفت : یادش بود) مى آید از پدر تمنایى مى کند: یا ابه ! العطش قد قتلنى ، و ثقل الحدید اجهدنى فهل الى شربه من الماء سبیل ؟؛
پدر جان ! عطش و تشنگى دارد مرا مى کشد، سنگینى این اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است . آیا ممکن است شربت آبى به حلق من برسد تا نیرو بگیرم و برگردم و جهاد کنم ؟
جوابى که حسین علیه السلام به چنین فرزند رسید مى دهد، این است : فرزند عزیزم ! امیدوارم هر چه زودتر به فیض شهادت نائل شوى و از دست جدت سیراب گردى .
255- اولین شهید خاندان 


از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسى که موفق شد از ابا عبدالله کسب اجازه بکند، فرزند جوان و رشیدش على اکبر بود که خود ابا عبدالله درباره اش ‍ شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل ، اخلاق ، منطق و سخن گفتن ، شبیه ترین مردم به پیغمبر بوده است . سخن که مى گفت گویى پیغمبر است که سخن مى گوید.آنقدر شبیه بود که خود ابا عبدالله فرمود: خدایا! خودت مى دانى که وقتى ما مشتاق دیدار پیغمبر مى شدیم ، به این جوان نگاه مى کردیم .آیینه تمام نماى پیغمبر بود.
این جوان آمد خدمت پدر، گفت : پدر جان ! به من اجازه جهاد بده .
درباره بسیارى از اصحاب ، مخصوصا جوانان ، روایت شده که وقتى براى اجازه گرفتن پیش حضرت مى آمدند، حضرت به نحوى تعلل مى کرد، مثل داستان قاسم که مکرر شنیده اید، ولى وقتى که على اکبر مى آید و اجازه میدان مى خواهد، فقط سر خودشان را پایین مى اندازد. جوان روانه میدان شد.(271)
256- اذن میدان حضرت على اکبر 


از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسى که موفق شد از ابا عبدالله کسى اجازه بکند، فرزند جوان و رسیدش على اکبر بود که خود ابا عبدالله درباره اش ‍ شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل ، اخلاق ، منطق و سخن گفتن : شبیه ترین مردم به پیغمبر بوده است . سخن که مى گفت گویى پیغمبر است که سخن مى گوید. آنقدر شبیه بود که خود ابا عبدالله فرمود: خدایا! خودت مى دانى که وقتى ما مشتاق دیدار پیغمبر مى شدیم ، به این جوان نگاه مى کردیم . آیینه تمام نماى پیغمبر بود.
این جوان آمد خدمت پدر، گفت : پدر جان ! به من اجازه بده .
درباره بسیارى از اصحاب ، مخصوصا جوانان ، روایت شده وقتى براى اجازه گرفتن پیش حضرت مى آمدند، حضرت به نحوى تعلل مى کرد، مثل داستان قاسم که مکرر شنیده اید، ولى وقتى که على اکبر مى آید و اجازه میدان مى خواهد، فقط سر خودشان را پایین مى اندازند. جوان روانه میدان شد. (272)
257- موج یاءس و ناامیدى در نگاه حسین  


حسین یعنى انسان کامل ، زهرا یعنى انسان کامل ، یعنى مشخصات بشریت را دارند با کمالى عالى مافوق ملکى ، یعنى مانند یک بشر گرسنه مى شوند غذا مى خورند، تشنه مى شوند، آب مى نوشند، احتیاج به خواب پیدا مى کنند، بچه هاى خودشان را دوست دارند، غریزه جنسى دارند، عاطفه دارند، و لهذا مى توانند مقتدا باشند، اگر این جور نبودند امام و پیشوا نبودند، اگر العیاذ بالله امام حسین عواطف یک بشر را نمى دانست ، یعنى اگر چنانکه یک بشر از رنجى که بر فرزندش وارد مى شود رنج نمى برد و اگر بچه هایش را هم جلوى چشمش قطعه قطعه مى کردند هیچ دلش ‍ نمى سوخت و مثل این بود که کنده را تکه تکه بکنند، این که کمالى نشد، من هم اگر اینجور باشم این کار را مى کنم .
اتفاقا عواطف و جنبه هاى بشریشان از ما قوى تر است و در عین حال در جنبه هاى کمال انسانى از فرشته و از جبرئیل امین بالاترند. و لهذا امام حسین مى تواند پیشوا باشد، چون تمام مشخصات بشرى را دارد. او هم وقتى که جوان رشیدش مى آید از او اجازه مى خواهد دلش آتش مى گیرد، و صد درجه از من و تو عاصفه فرزند دوستى اش بیشتر است - و عاطفه از کمالات بشریت است - ولى در مقابل رضاى حق پا روى همه اینها مى گذارد.
- فاستاءذن اباه فاذن له ؛ آمد گفت : پدر جان ! به من اجازه مى دهى ؟
- فرمود: برو فرزند عزیزم .
اینجا مورخین خیلى نکات خوبى را متعرض شده اند . نوشته اند: فنظر الیه نظر آیس منه و اوخى عینیه ؛ یک نگاهى کرد نگاه کسى که از حالات دیگرى ماءیوس است .
از جنبه هاى روانشناسى و تاءثیر حالات روحى در عوارض بدنى انسان ، این یک امر واضحى است که انسان وقتى مژده اى به او مى دهند بى اختیار مى شکفد و چشمهایش باز مى شود. انسان اگر بر بالین یک عزیز خودش ‍ نشسته باشد در حالى که یقین دارد که او مى میرد، وقتى به چهره او نگاه مى کند، نیمى از چشمهایش خوابیده است ، با آن نیم دیگر نگاه مى کند، یعنى چشمهایش روى هم مى خوابد، کاءنه دل نمى دهد خیره بشود، به خلاف آنجایى که مثلا فرزندش قهرمانى نشان داده یا شب عروسى او است ، وقتى نگاه مى کند همین جور خیره است .
مى گویند: حسین را دیدیم در حالى که چشم هایش را خواباند و به جوانش ‍ نظر مى انداخت : فنظر الیه نظر آیس منه . گویى جاذبه على اکبر چند قدم حسین را پشت سر خودش مى کشاند. او رفت دیدند حسین چند قدم هم پشت سر او روانه شد. گفت :

در رفتن جان از بدن

گویند هر نوعى سخن

من خود به چشم خویشتن

دیدم که جانم مى رود

آمد و آمد جلو، یک مرتبه آن صداى مردانه اش را بلند کرد، عمر سعد را مخاطب قرار داد: اى پسر سعد! خدا نسلت را ببرد که نسل مرا قطع کردى ؛ قطع الله رحمک کما فطعت رحمى . (273)
258- استجابت نفرین امام  
بعد از همین دعاى ابا عبدالله ؛ دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت و حال آنکه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شرکت کرده بود، براى شفاعت پدرش . سر عمر سعد را آوردند در مجلس ‍ مختار در حالى که روى آن پارچه اى انداخته بودند، آوردند و گذاشتند جلوى مختار، حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش . یک وقت به پسر گفتند: آیا سرى را که اینجاست مى شناسى ؟ وقتى آن پارچه را برداشت ، دید سر پدرش است ، بى اختیار از جا حرکت کرد، مختار گفت : او را به پدرش ملحق کنید!(274)
259- غلبه تشنگى بر حضرت على اکبر 
اینطور بود که على اکبر به میدان رفت .مورخین اجماع دارند که جناب على اکبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظیرى مبارزه کرد. بعد از آن که مقدار زیادى مبارزه کرد، آمد خدمت پدر بزرگوارش که این جزو معماهاى تاریخ است که مقصور چه بوده و براى چه آمده است ؟ گفت : پدر جان ! العطش ‍ تشنگى دارد مرا مى کشد، سنگینى این اسلحه مرا خیلى کرده است ، یک ذره آب گرم به کام من برسد، نیرو مى گیرم و باز حمله مى کنم .
این سخن جان ابا عبدالله را آتش مى زند، مى گوید: پسر جان ! ببین دهان من از دهان تو خشک تر است ولى من به تو وعده مى دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهى نوشید، این جوان مى رود به میدان و باز مبارزه مى کند.(275)
260- شهادت حضرت على اکبر  
مردى است به نام حمید بن مسلم که به اصطلاح راوى حدیث است . مثل یک خبرنگار در صحراى کربلا بوده است . البته در جنگ شرکت نداشته ، ولى اغلب قضایا را او نقل کرده است . مى گوید: کنار مردى بودم . وقتى على اکبر حمله مى کرد همه از جلوى او فرار مى کردند. او ناراحت شد، خودش ‍ هم مرد شجاعى بود، گفت : قسم مى خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور بکند، داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت !
من به او گفتم : تو چه کار دارى ، بگذار بالاخره او را خواهند کشت .
على اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمى آنچنان به على اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طورى که دستهایش را انداخت به گردن اسب ، چون خودش نمى توانست تعادل خود را حفظ کند. در اینجا فریاد کشید: یا ابناه ! هذه جدى رسول الله ؛ پدر جان ! الان دارم جد خودم را به چشم دل مى بینم و شربت آب مى نوشم . اسب ، جناب على اکبر را در میان لشکر دشمن برد، اسبى که در واقع دیگر اسب سوار نداشت .رفت در میان مردم . اینجا است که جمله عجیبى را نوشته اند: نوشته اند: فاحتمله الفرس الى عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا. (276)
بخش دوم : مصایب فرزندان امام حسن مجتبى : قاسم و عبدالله بن الحسن (ع ) 
261- دو پسر امام حسین  
نوشته اند: حسن بن على علیه السلام چند پسر داشت که اینها همراه ابا عبدالله آمده بودند. یکى از آنها جناب قاسم بود. امام حسن علیه السلام پسر ده ساله اى دارد که آخرین پسر ایشان است . و این بچه شاید از پدرش ‍ یادش نمى آمد چون وقتى پدرش از دنیا رفت ، گویا چند ماهه بوده است ؛ در خانه حسین بزرگ شد. ایا عبدالله ، به فرزندان امام حسن خیلى مهربانى مى کرد، شاید بیش از آن اندازه که به پسران خودش مهربانى مى کرد. چون آنها یتیم بودند، پدر نداشتند.این پسر اسمش عبدالله و خیلى به آقا علاقه مند است .
262- مرگ شیرین تر از عسل  
(در شب عاشورا) طفلى در گوشه اى از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت . این طفل پیش خودش شک کرد که آیا این کشته شدن شامل من هم مى شود یا نه . از طرفى حضرت فرمود: تمام شما که در اینجا هستید، ولى ممکن است من چون کودک و نابالغ هستم مقصود نباشم ، رو کرد به ابا عبدالله و گفت : یا هماه ! عمو جان ! و انا من قتل ؛ آیا من جزو کشته شدگان فردا خواهم بود؟ .
نوشته اند: ابا عبدالله در اینجا رقت کرد و به این طفل که جناب قاسم بن الحسن است ، جوابى نداد. از او سوالى کرد، فرمود: پسر برادر! تو اول به سوال من جواب بده تا بعد من به سوال تو جواب بدهم ، او بگو: کیف الموت عندک ؟ مردم پیش تو چگونه است ، چه طعم و مزه اى دارد؟
عرض کرد: یا عماه ! احلى من العسل ؛ از عسل براى من شیرین ترى است . تو اگر بگویى که من فردا شهید مى شوم ، مژده اى به من داده اى .
فرمود: بله فرزند برادر! اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم ؛ ولى بعد از آنکه به درد سختى مبتلا خواهى شد، بعد از بک ابتلاى بسیار بسیار سخت .
گفت : خدا را شکر، الحمد الله که چنین حادثه اى رخ مى دهد. حالا شما ببینید با توجه به این سخن ابا عبدالله ، فردا چه صحنه طبیعى عجیبى به وجود مى آید. (277)
263- اذن میدان حضرت قاسم  
بعد از شهادت جناب على اکبر، همین طفل سیزده ساله مى آید خدمت ابا عبدالله در حالى که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است ، اسلحه اى به تنش راست نمى آید، زره ها را براى مردان بزرگ ساخته اند نه براى بچه هاى کوچک ، کلاه خودها براى سر افراد بزرگ مناسب است نه براى بچه کوچک . عرض کرد: عمو جان ! نوبت من است ، اجازه بدهید به میدان بروم . (در روز عاشورا هیچ کس بدون اجازه ابا عبدالله به میدان نمى رفت . هر کس وقتى مى آمد، اول سلامى عرض مى کرد: السلام علیک یا ابا عبدالله ، به من اجازه بدهید.)
ایا عبدالله به این زودى ها به او اجازه نداد. شروع کرد به گریه کردن ، قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن . نوشته اند: فجعل یقبل یدیه و رجلیه ؛ یعنى قاسم شروع کرد دستها و پاهاى ابا عبدالله را بوسیدن . آیا این ، براى این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت بکند، او اصرار مى کند و ابا عبدالله انکار، ابا عبدالله مى خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مى خواهى بروى ، برو، امام به لفظ به او اجازه نداد، بلکه یک دفعه دستها را گشود و گفت : بیا فرزند برادر! مى خواهم با تو خدا حافظى بکنم .
قاسم دست به گردن ابا عبدالله انداخت و ابا عبدالله دست به گردن جناب قاسم .
نوشته اند: این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند (اصحاب و اهل بیت ابا عبدالله ناظر این صحنه جانگداز بودند) که هر دو بى حال از یکدیگر جدا شدند این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.(278)
264- من پسر امام حسن (ع ) هستم !  
راوى که در لشکر عمر سعد بود، مى گوید: یک مرتبه ما بچه اى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است و به پایش هم چکمه اى نیست ، کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمى رود
رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفى مى کردند که من کى هستم . همه متحیرند که این بچه کیست . همین که مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد:

ان تنکرونى فانا ابن الحسن سبط

النبى المصطفى المؤ تمن

مردم ! اگر مرا نمى شناسید، من پسر حسن بن على بن ابى طالبم .

هذا الحسین کالاسیر المرتهم

بین اناس لا سقوا صوب المزن این مردى که اینجا مى بینید و

گرفتار شما است ، عموى من حسین بن على بن ابى طالب است .
265- فریاد یا عماه قاسم  
(ظهر عاشورا است ) قاسم به میدان مى رود. چون کوچک است ، اسلحه اى که با تن او مناسب باشد، نیست .ولى در عین حال شیر بچه است ، شجاعت به خرج مى دهد، تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد مى آید از روى اسب به روى زمین مى افتد. حسین با نگرانى بر در خیمه ایستاده ، اسبش ‍ آماده است ، لجام اسب را در دست دارد، مثل اینکه انتظار مى کشد، ناگهان فریاد: یا عماه در فضا پیچیده ، عمو جان ! من هم رفتم ، مرا دریاب .
266- فریاد جانکاه حسین (ع )  
مورخین نوشته اند: حسین مثل باز شکارى به سوى به سوى قاسم حرکت کرد کسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حرکت کرد. عده زیادى از لشکریان دشمن (حدود دویست نفر) بعد از اینکه جناب قاسم روى زمین افتاد، دور بدن این طفل را گرفتند براى اینکه یکى از آنها سرش را از بدن جدا کند. یک مرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت مى آید؛ مثل گله روباهى که شیر را مى بیند فرار کردن ، و همان فردى که براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود، در زیر دست و پاس ‍ اسبهاى خودشان ، لگدمال و به درک واصل شد. آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسى نفهمید قضیه از چه قرار شد. دوست و دشمن از اطراف نگران هستند فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست ، دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فریاد مردانه حسین را شنیدند که گفت : عزیز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک ،
فرزند برادر! چقدر بر عموى تو ناگوار است که فریاد کنى و عمو جان بگویى و نتوانم به حال تو فایده اى برسانم ، نتوانم با بالین تو بیایم و یا وقتى که به بالین تو مى آیم کارى از دستم برنیاید. چقدر بر عموى تو این حال ناگوار است .
267- آخرین لحظات قاسم (ع )  
در حالى که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مى کند و از شدت در پاهایش را به زمین مى کوبد. والغلام یفحص بر جلیه آن وقت شنیدند که ابا عبدالله چنین میگوید: یعز والله على عمک ان تزعوه فلا ینفعک صوته ؛ پسر برادرم ! چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا هماه ! ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم ، اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم . (279)
268- آخرین وداع خونبار  
راوى گفت : در حالى که سر جناب قاسم به دامن حسین علیه السلام است ، از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین مى کوبد. در همین حال فشهق شهقه فمات ؛ فریادى کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد. یک وقت دیدند ابا عبدالله بدن قاسم را بلند کرده و بغل گرفته است و به خیمه گاه مى آورد. خیلى عظیم و عجیب است : وقتى که قاسم کى خواهد به میدان برود. ابا عبدالله خواهش مى کند، ابا عبدالله دلش نمى خواهد اجازه بدهد؛ وقتى که اجازه مى دهد دست به گردن یکدیگر مى اندازند، گریه مى کنند تا هر دو بى حال مى شوند. اینجا منظره بر عکس شد. یعنى اندکى پیش حسین و قاسم را دیدند در حالى که دست به گردن یکدیگر انداخته بودند، ولى اکنون مى بینند حسین قاسم را در بغل گرفته ، اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است ، چون دیگر جان در بدن ندارد.
269- روضه جانسوز حضرت قاسم  
در قم شنیدم یک از وعاظ معروف این شهر، این ذکر مصیبت را در محضر آیه الله حاج شیخ عبداکریم حائرى - رضوان الله تعالى علیه - خوانده بود (بسیار بسیار مرد مخلصى بوده است ، از کسانى بود که شیفته اهل بیت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله بود، و این به تواتر براى من ثابت شده است . من محضر شریف این مرد را درک نکرده ، ده ماه بعد از فوت ایشان به قم مشرف شدم . کسانى که دیده بودند، مى گفتند: این پیر مرد نام حسین بن على علیه السلام را که مى شنید، بى اختیار اشکش جارى مى شد) به قدرى این مرد گریه کرد و خودش را زد که بى حال شد. بعد به آن واعظ گفت : خواهش مى کنم هر وقت من در جلسه هستم ، این روضه (حضرت قاسم ) را تکرار نکن که من طاقت شنیدن آنرا ندارم .
270- مرثیه عبدالله بن الحسن  
اینجا مرثیه اى از یکى از فرزندان امام حسن علیه السلام مى گویم ؛ جناب قاسم برادرى را در به نام عبدالله (امام حسن ده سال قبل از امام حسین شهید شد، مسموم شد و از دنیا رفت . سن این طفل را هم ده سال نوشته اند . یعنى وقتى که پدر بزرگوار از دنیا رفته ، او تازه به دنیا آمده و شاید بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چیزى یارش نبود. و در خانه ابا عبدالله بزرگ شده بود و ابا عبدالله ، هم براى او عمو بود و هم به منزله پدر) . ابا عبدالله به عمه این طفل ، به خواهر بزرگوارش زینت سپرده بود که مراقب این بچه ها بالخصوص باشند، این پسر بچه ها مرتب تلاش مى کردند که خودشان را به وسط معرکه برسانند، ولى مانع مى شدند. نمى دانم در آن لحظات آخر که ابا عبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند، چطور شد که یک مرتبه این طفل ده ساله از خیمه بیرون زد و تا زینب سلام الله علیها دوید که او را بگیرد، خودش را از دست زینب رها کرد و گفت : والله لا افارق عمى ؛ به خدا قسم من از عمویم جدا نمى شوم .
به سرعت خودش را رساند به ابا عبدالله در حالى که ایشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حرکت برایشان خیلى کم بود این طفل آمد و آمد تا خودش ‍ را به دامن عموى بزرگوار انداخت . ابا عبدالله او را در دامن گرفت : شروع کرد به صحبت کردن با عمو،، در همان حال یک از دشمنان آمد براى اینکه ضربتى به ابا عبدالله بزند، این بچه دید که کسى آمده به قصد کشتن ابا عبدالله ، شروع کرد به بدگویى کردن : اى پسر زناکار! تو آمده اى عموى مرا بکشى ؟ به خدا قسم ، من نمى گذارم او که شمشیرش را بلند کرد، این طفل دست خویش را سپر قرار داد، در نتیجه بعد از فرود آمدن شمشیر، دستش ‍ به پوست آویخته شد. در این موقع فریاد زد: یا عماه ! عمو جان ! دیدى که با من چه کردند؟! (280)
271- شهادت حضرت عبدالله بن الحسن 
یکى دیگر که خیلى براى اباعبدالله جانسوز و عجیب است ، اینکه همانطور که گفتم ابا عبدالله دستور داده بودند که اهل بیت از خیمه ها بیرون نیایند و این دستور اطاعت مى شد فرزندى دارد امام حسن مجتبى به نام عبدالله بن الحسین که مادر او هم در کربلا حاضر بود. (وقتى این طفل متولد شد پدر نداشت . او در رحم مادر یا شیر خوار بود پدرش شهید شد. به هر حال پدر خود را ندیده بود) و در دامن ابا عبدالله بزرگ شده بود به طورى که ایشان براى او هم عمو بودند و هم پدر و به او خیلى علاقمند بودند این طفل در آخرین لحظات عمر ابا عبدالله که در گودال قتلگاه افتاده و توانایى حرکت نداشتند، یک مرتبه از خیمه بیرون آمد، زینب دوید و او را گرفت ، ولى او قوى بود، خود را از اسب زینب بیرون آمد: زینب دوید و او را گرفت ، ولى او قوى بود، خود را از دست زینب بیرون آورد و گفت : والله لا افارق عمى ؛ به خدا: از عمویم جدا نمى شوم .
دوید و خود را در آغوش ابا عبدالله انداخت . سبحان الله ! حسین چه صبر و چه قلبى دارد! ابا عبدالله این طفل را در آغوش گرفت . در همان حال مردى آمد براى اینکه به ابا عبدالله شمشیرى بزند. این طفل گفت : یا بن اللخناء! تو مى خواهى عموى مرا بزنى ؟ تا شمشیر را حواله کرد، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد: یا عماه ! او بلند شد حسین او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر کن عن قریب به جد و پدرت ملحق خواهى شد. (281)
بخش سوم : فضایل و مصایب حضرت عباس بن على (ع )  
272- اجر مصیبت شهادت  
جناب ابوالفضل سه برادر کوچک ترش را مخصوصا قبل از خودش ‍ فرستاده ، گفت : بروید برادران ، من مى خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم . مى خواست مطمئن شود که برادران مادریش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود.(282)
273- زندگى با ارزش  
در تاسوعا ذکر خیرى از وجود مقدس ابوالفضل العباس علیه السلام مى شود مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست . ائمه ما فرموده اند: ان للعباس منزله عند الله یغبطه بها جمیع الشهداء؛ عباس مقامى نزد خدا دارد که همه شهدا غبطه مقام او را مى برند. متاءسفانه تاریخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زیادى پیدا نمى کند. ولى مطلب زیاد به چه درد مى خورد، گاهى یک زندگى یک روزه یا دو روزه یا پنج روزه یک نفر که ممکن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد، آنچنان درخشان است که امکان دارد به اندازه ده ها کتاب ارزش آن شخص را ثابت بکند، و جناب ابوالفضل العباس چنین شخصى بود. سن ایشان در کربلا در حدود 34 سال بوده است و داراى فرزندانى بوده اند که یکى از آنها به نام عبیدالله بن عباس ‍ بن على بن ابى طالب است و تا زمانى دور زنده بوده است . نقل مى کنند که : روزى امام زین العابدین چشمشان به عبیدالله افتاد، خاطرات کربلا به یادشان افتاد و اشکشان جارى شد. (283)
274- تحقق آرزوى على در حضرت عباس (ع )  
در شب عاشورا، اول کسى که اعلام یارى نسبت به ابا عبدالله کرد، برادر رسیدش ابوالفضل بود. بگذاریم از آن مبالغات احمقانه اى که مى کنند، ولى آنچه که در تاریخ مسلم است ، این است که ابوالفضل بسیار رشید، بسیار شجاع ، بسیار دلیر، بلند و خوشرو و زیبا بود. و کان یدعى قمر بنى هاشم ؛ او را ماه بنى هاشم لقب داده بودند، اینها حقیقت است ، البته شجاعتش را از على علیه السلام به ارث برده بود. داستان مادرش حقیقت است که على علیه السلام به برادرش عقیل فرمود: زنى براى من انتخاب کن که ولدتعا الفحوله ؛ یعنى از شجاعان به دنیا آمده باشد.
عقیل ، ام البنین را انتخاب مى کند و مى گوید: این همان زنى است که تو مى خواهى . لتلد لى فارسا شجاعا؛ ولم مى خواهد از آن زن ، فرزند شجاع و دلیرى به دنیا بیاید. تا این مقدار حقیقت است ، آرزوى على در ابوالفضل تحقق یافت .(284)
275- حضور در جنگ ها در کنار على (ع )  
جناب ابو الفضل در وقت شهادت امیرالمؤ منین ، کودکى نزدیک به حد بلوغ ، یعنى در سن چهارده سالگى بوده است ، من از ناسخ التواریخ الان یادم هست که جناب ابوالفضل در جنگ صفین حضور داشته اند، ولى چون هنوز نابالغ و کودک بوده اند (حدود دوازده سال داشته اند؛ زیرا جنگ صفین تقریبا سه سال قبل از شهادت امیرالمؤ منین است )، امیرالمؤ منین به ایشان اجازه جنگیدن نداده اند .همین قدر یادم هست که نوشته بود، ایشان در جنگ صفین در عین اینکه کودک بودند، سوار بر اسب سیاهى بودند. بیش ‍ از این چیزى ندیدم .(285)
276- وارث شجاعت على (ع )  
در مقابل معتبر این مطلب را نوشته اند که : امیرالمؤ منین علیه السلام یم وقتى به برادرشان عقیل فرمودند: براى من زنى انتخاب کن که ولدتها الفحوله یعنى نژاد از شجاعان برده باشد.
عقیل که برادر امیرالمؤ منین است ، نسابه است ، نسب شناس و نژاد شناس ‍ بوده و عجیب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و اینکه کى از کجا نژاد مى برد را مى شناخته است . فورا گفت : عنى لک بام البنین بنت خالد؛ آن زنى که تو مى خواهى ام البنین است .
ام البنین یعنى مادر پسران (مادر چند پسر)، ولى خود این کلمه مثل ام کلثوم است که حالا ما اسم مى گذاریم ، مخصوصا در تاریخ دیدم که یکى از جدات یعنى مادر بزرگ هاى ام البنین اسمش ام البنین بوده و شاید هم به همین مناسبت ، اسم ایشان را هم ام البنین گذاشته اند .. همین دختر را براى امیرالمؤ منین خواستگارى کردند و از او چهار پسر براى امیرالمؤ منین متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنیا نیامده است . بعد این زن به معنى واقعى ، ام البنین ، یعنى مادر چند پسر شد، امیرالمؤ منین فرزندان شجاع دیگر هم داشت ، اولا خود حسین که در کربلا نشان داد که چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود، محمد بن حنفیه از جناب ابوالفضل خیلى بزرگ تر بود و در جنگ جمل شرکت کرد و فوق العاده شجاع و قوى و جلیل و زورمند بود، حدس زده مى شود که امیرالمؤ منین به او عنایت خاصى داشته است .(286)نویسنده : عباس عزیزى(ادامه دارد...)152- ملحقات احقاق الحق ، ج 11، ص 601.
153- لهوف ص 85، نفس المهموم ص 149.
154- ارشاد مفید، ص 235.
155- انسان کامل ، ص 239.
156- حماسه حسینى ، ج 1، ص 153و154.
157- گفتارهاى معنوى ، ص 188و189.
158- گفتارهاى معنوى ، ص 191و192.
159- بلاغه الحسین ، ص 141.
160- انسان الاشراف ، ج 3، ص 188، نه ، به خدا قسم مانند یک انسان ذلیل با آنها بیعت نمى کنم و نیز مانند یک برده فرار نمى کنم .
161- فلسفه اخلاق ، ص 152.
162- گفتارهاى معنوى ، ص 222.
163- بحار الانوار، ج 44، ص 381.
164- بحار الانوار، ج 44 ا ص 381.
165- مناقب ابن شهر آشوب ، ج 4، ص 110.
166- لهوف ، ص 117.
167- فلسفه اخلاق ، ص 190.
168- حماسه حسینى ، ج 2، ص 281.
169- سفساف به هر چیز پست یا قسمت هر چیز گویند: فلانى سفساف الکلام است یعنى سخنش بى معنى است . و نیز به کار کوچک گفته مى شود.
170- تحف العقول ، ص 245، مردم بنده دنیایند و دین لقمه کوچکى است سر زبانانشان و چون به بلا آزمایش شوند دینداران اندکند.
171- لعقه مقدار خوراکى است با قاشق یا انگشت بر مى گیرى . لقمه اندک .
172- اللماظه کنمامه ، آنچه تماند از طعام در گوشه هاى دهان . (الانوار البهیه ) .
173- در سفارش موسى بن جعفر علیه السلام به هشام آمده که حضرت فرمود: حسین بن على علیه السلام فرمود: تمامى چیزهایى که خورشید بر آن مى تابد در مشرق و مغرب زمین و دریا و خشکى و زمین هموار و کوهها، همه و همه نزد ولى خدا و اهل معرفت به حق خداوند چون سایه اى بیش نیست . آیا آزاد پیدا نمى شود که دست از این لقمه جویده شده بر دارد؟ براى شما جز بهشت بهایى نیست پس خود را به غیر بهشت نفروشید، که هر کس از خدا به دنیا راضى شود به چیز پستى راضى گشته است .
174- حماسه حسینى ، ج 3، ص 370.
175- گفتارهاى معنوى ، ص 191.
176- بحار الانوار، 78 / 128.
177- مقتل خوارزمى 2 / 6.
178- لهوف / 69.
179- بحار الانوار 44 / 192 چاپ جدید.
180- تاریخ یعقوبى 2 / 246.
181- تعلیم و تربیت در اسلام ص 212.
182- مقتل الحسین مقرم ص 283، موسوعه کلمات الامام حسین 7، ص 510. صبرا على قضائک یا رت لا اله سواک یا غیاث المستغیثین مالى رب سواک و لا معبود غیرک ...
183- حماسه حسینى ، ج 1، ص 157.
184- مقتل الحسین خوارزمى ، ج 2، ص 33، بحار الانوار ج 45، ص 51.
185- اللهوف ص 120.
186- فلسفه اخلاق ، ص 160و161.
187- گفتارهاى معنوى ، ص 300.
188- حماسه حسینى ، ج 1، ص 301.
189- حماسه حسینى ، ج 3، ص 162.
190- حماسه حسینى ، ج 3، ص 343.
191- حماسه حسینى ، ج 1، ص 273.
192- حماسه حسینى ، ج 3، ص 340.
193- حماسه حسینى ، ج 3، ص 153.
194- حماسه حسینى ، ج 3، ص 326.
195- حماسه حسینى ، ج 3، ص 346.
196- حماسه حسینى ، ج 3، ص 346.
197- حماسه حسینى ، ج 1، ص 303.
198- حماسه حسینى ، ج 1، ص 304و305.
199- حماسه حسینى ، ج 3، ص 346.
200- سیرى در سیره نبوى ، ص 143.
201- حماسه حسینى ، ج 1، ص 302.
202- حماسه حسینى ، ج 1، ص 296.
203- حماسیه حسینى ، ج 3، ص 161.
204- عقاد، ص 18. (ما خاندانى هستیم که مکر و حیله را ناخوشایند مى داریم .)
205- سرمایه سخن ، جلد دوم . (ایمان از برور جلوگیرى کرده است ) .
206- حماسه حسینى ، ج 3، ص 119.
207- حماسه حسینى ، ج 1، ص 300.
208- حماسه حسینى ، ج 3، ص 15.
209- سیرى در سیره نبوى ، ص 144.
210- فلسفه اخلاق ، ص 189.
211- حماسه حسینى ، ج 1، ص 310.
212- حماسه ، حسینى ، ج 1، ص 86
213- حماسه حسینى ، ج 1، ص 87.
214- گفتارهاى معنوى ، ص 189و190.
215- لهوف ص 50.
216- حماسه حسینى ، ج 1، ص 278.
217- حماسه حسینى ، ج 1، ص 297.
218- گفتارهاى معنوى ، ص 130و131.
219- حماسه حسینى ، ج 1، ص 230.
220- حماسه حسینى ، ج 1، ص 298و297.
221- گفتارهاى معنوى ، ص 103.
222- حماسه حسینى ، ج 3، ص 62.
223- گفتارهاى معنوى ، ص 104.
224- زیارت وارث .
225- گفتارهاى معنوى ، ص 194.
226- مفاتیح الجنان ، دعاى عرفه .
227- نبوت ، ص 63.
228- آشنایى با قرآن ، ج 3، ص 177.
229- حماسه حسینى ، ج 1، ص 299.
230- حماسه حسینى ، ج 1، ص 296.
231- حماسه حسینى ، ج 3، ص 288.
232- حماسه حسینى ، ج 3، ص 345.
233- لهوف ، ص 50.
234- نفس المهموم ، ص 355و445.
235- ده گفتار ص 63.
236- حماسه حسینى ، ج 1، ص 307.
237- بحار الانوار ج 44، ص 393. موسوعه کلمات الامام الحسین علیه السلام 400-395.
238- لهوف ، ص 26.
239- حماسه حسینى ، ج 3، ص 110.
240- گفتارهاى معنوى ،255-250.
241- حماسه حسینى ، ج 3، ص 288.
242- شهید، ص 123.
243- شهید، ص 129.
244- حماسه حسینى ، ج 1، ص 135و136.
245- سیره ائمه ، ص 104.
246- امامت ، و رهبرى ، ص 80.
247- حماسه حسینى ، ج 1، ص 280و281.
248- حماسه حسینى ، ج 3، ص 158.
249- حماسه حسینى ، ج 1، ص 205.
250- الا رجل ؟ الا رجل ؟
251- بحار الانوار، ج 45، ص 28، مقتل الحسین مقرم ص 251.
252- نظامى .
253- نظامى .
254- گویى پرنده اى روى سرش مى باشد.
255- سیرى در سیره نبوى ، ص 227.
256- گفتارهاى معنوى ، ص 132و133.
257- مقتل مقرم ، ص 303.
258- حماسه حسینى ، ج 1، ص 305و306.
259- حماسه حسینى ، ج 1، ص 306و307.
260- حماسه حسینى ، ج 3، ص 165.
261- حماسه حسینى ، ج 3، ص 158.
262- حماسه حسینى ، ج 3، ص 159.
263- حماسه حسینى ، ج 3، ص 159.
264- نفس المهموم ، ص 122.
265- حماسه حسینى ، ج 3، ص 62.
266- حماسه حسینى ، ج 3، ص 61.
267- حماسه حسینى ، ج 3، ص 57.
268- حماسه حسینى ، ج 1، ص 231.
269- گفتارهاى معنوى ، ص 272 تا 274.
270- سوره بقره ، آیه 156.
271- حماسه حسینى ، ج 1، ص 231و232.
272- حماسه حسینى ، ج 1، ص 231و232.
273- سیرى در سیره نبوى ، ص 34.
274- حماسه حسینى ، ج 1، ص 232و233.
275- حماسه حسینى ، ج 1، ص 233.
276- حماسه حسینى ، ج 1، ص 234و233.
277- حماسه حسینى ، ج 1، ص 281.
278- حماسه حسینى ، ج 1، ص 282.
279- حماسه حسینى ، ج 1، ص 285.
280- حماسه حسینى ، ج 1،312-310.
281- گفتارهاى معنوى ، ص 303.
282- حماسه حسینى ، ج 1، ص 258.
283- حماسه حسینى ، ج 1، ص 256.
284- حماسه حسینى ، ج 1، ص 59.
285- حماسه حسینى ج 1، ص 256.
286- حماسه حسینى ، ج 1 ص 257



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
shima tahsiri
کنیز بانو زینب(س)
موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

یا زهــــرا


Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

Seo Analytics
پیج رنک گوگل