عاشـــورا(تقدیم به حضرت زهـــــــرا(س))
آشنایی با حاضران وجوانان وکودکان وشهدای نهضت عاشورا
شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۸:٢٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : shima tahsiri

                                                          

 خبر دادن خداوند به آدم علیه السلام  از شهادت او

1 - مجلسى فرموده است:

روایت شده است که چون آدم علیه السلام  به سوى زمین هبوط کرد، حوا را ندید. در جستجوى او در زمین مى گشت تا به کربلا گذر کرد. بیمار و اندوهگین شد و بى جهت دلتنگ گردید و در همان جا که حسین علیه السلام کشته شده است بر زمین خورد و از پایش خون جارى شد. سر بر آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! آیا خطاى دیگرى از من سر زده که عقوبتم کردى؟ من همه جاى زمین را گشتم و چنین ناگوارى که در اینجا برایم پیش ‍ آمد، تا کنون برایم رخ نداده است. خداوند به وى وحى کرد که: اى آدم! از تو گناهى سر نزده است، ولى فرزندت حسین در همین سرزمین مظلومانه کشته مى شود. خون تو جارى شد تا خون او را همراهى کرده باشد.

آدم پرسید: پروردگارا! آیا حسین پیغمبر خواهد بود؟ فرمود: نه، ولى نواده محمد پیامبر است. پرسید: کشنده او کیست؟ فرمود: قاتل او یزید است (لعنت شده آسمانیان و زمینیان). آدم پرسید: اى جبرئیل! پس من چه کنم؟ گفتن اى آدم! او را لعنت کن. آدم چهار بار لعنتش کرد و چند گام برداشت و به عرفات رسید و حوا را آنجا یافت.[1]

2 - صدوق گفته است:

عبدالوحد نیشابورى عطار در شعبان سال 352 روایت کرده است که محمد بن على نیشابورى از فضل بن شاذان روایت کرده که شنیدم امام رضا علیه السلام مى فرمود:

چون خداوند متعال به حضرت ابراهیم علیه السلام  فرمان داد که به جان فرزندش اسماعیل،


گوسفندى را قربانى کند که برایش فرو فرستاد، ابراهیم آرزو کرد که کاش با دست خود، پسرش اسماعیل را ذبح مى کرد و به ذبح گوسفند به جاى او مامور نمى شد، تا غمى که با قربانى کردن عزیزترین فرزند با دست خویش بر دل یک پدر مى نشیند، بر دلش فرود آید و از این رهگذر، شایسته والاترین درجات اهل ثواب در مصیبت شود. خداى متعال به او وحى کرد: اى ابراهیم! محبوبترى بندگان من نزد تو کیست؟ گفت: خدایا محبوبتر از حبیب خودت محمد صلی الله علیه و آله در نظر من هیچ آفریده اى نیست. خداوند به او وحى کرد: اى ابراهیم! آیا او را بیشتر دوست دارى یا خودت را؟ گفت: او از خودم نزد من محبوبتر است. فرمود: آیا فرزند او در نظر تو محبوبتر است یا فرزند خودت؟ گفت: فرزند او. فرمود: آیا کشته شدن مظلومانه او به دست دشمنانش براى دل تو درد آورتر است یا قربانى کردن فرزندت به دست خودت در راه اطاعت من؟ گفت: پروردگارا! کشته شدن او به دست دشمنانش برایم جانکاهتر است. فرمود: اى ابراهیم! گروهى که خود را از امت محمد صلی الله علیه و آله مى پندارند، پس از او از روى ستم و تجاوز، فرزندش حسین علیه السلام را خواهند کشته همان گونه که گوسفند را مى کشند، و با این کار، مستوجب خشم من مى شوند.

ابراهیم علیه السلام  از این خبر بى تاب شد و دلش به درد آمد و گریان شد. خداوند به او وحى کرد: اى ابراهیم! همین که براى کشته شدن حسین علیه السلام بى تابى و گریه کردى، این را فدیه بى تابى تو بر پسرت اسماعیل - اگر با دستان خود او را قربانى مى کردى - قرار دادم و بالاترین درجه ثواب صابران بر مصیبتها را بر تو واجب ساختم. این است معناى سخن خداوند که فرمود: (و فدیه اسماعیل قرار دادیم قربانى بزرگى را[2]ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم.[3]

3 - طریحى گفته است:

روایت شده که روز موسى  علیه السلام  راه مى پیمود و یوشع بن نون نیز همراهش بود. چون به سرزمین کربلا آمد. کفش او پاره و بند آن گسسته شد و در پاهایش خار رفت و خون آمد گفت خداوندا! از من چه سر زده است؟ خداوند به او وحى کرد: حسین علیه السلام در همینجا کشته مى شود خون تو براى همراهى با خون او اینجا ریخته مى شود. پرسید: پروردگارا! حسین کیست؟ گفتند او نواده محمد مصطفى و فرزند على مرتضى است. گفت: قاتلش چه کس مى خواهد بود؟ گفته شد: او لعن شده ماهیان دریا و حیوانات صحرا و پرندگان هواست. موسى دستانش را بلند کرد و یزید را لعنت و نفرین کرد. یوشع بن نون هم آمین گفت و در پى کار خویش رهسپار شد.[4]

پیشگویى فرشتگان از شهادتش

4 - به گفته مجلسى:

صاحب (الدرالثمین در تفسیر آیه (فتلقى آدم من ربه کلمات[5](درباره کلماتى که خداوند به آدم آموخت) روایت کرده است که آدم علیه السلام  بدنه عرش الهى و نامهاى پیامبران و امامان: را دید. جبرئیل به او تلقین کرد که بگو اى خداى حمید به حق محمد، اى خداى والا به حق على، اى خداى شکافنده به حق فاطمه، اى خداى محسن به حق حسن و حسین، که احسان از سوى توست.

چون نام حسین را آورد، اشکهایش جارى شد و دلش خاشع شد و گفت: برادرم جبرئیل! چرا به یاد پنجمین نفر دلم مى شکند و اشکم جارى مى شود؟ جبرئیل گفت: این فرزندت مصیبتى خواهد دید که همه مصیبتها پیش آن کوچک است. گفت: چیست آن، برادرم؟ گفت: تشنه و غریب، یکه و تنها و بى یار و یاور کشته مى شود. اى آدم! کاش او را مى دیدى که مى گوید واى از تشنگى و کمى یاوران، تا آنکه تشنگى همچون دودى میان او و آسمان فاصله مى افکند. جز با شمشیرها و مرگها جوابش نمى دهند. او مثل گوسفند، از پشت گردن ذبح مى شود، دشمنانش وسایل او را به غارت مى برند، سر او و یارانش را در شهرها مى گردانند، در حالى که زنان همراه آن سرهایند. در عالم خداى منان چنین مقدر شده است. آدم و جبرئیل، همچون مادر داغدیده گریستند.[6]

5 - طریحى گفته است:

روایت است که چون نوح بر کشتى سوار شد، با آن، همه جاى دنیا را گشت. چون به کربلا گذر کرد زمین او را نگه داشت. نوح از غرق شدن ترسید و پروردگارش را خواند و گفت: خدایا همه دنیا را گشتم و هرگز حالتى مثل آنچه در این سرزمین به من رسید، مرا نرسید. جبرئیل فرود آمد و گفت: اى نوح در این مکان، حسین علیه السلام نواده محمد خاتم پیامبران و پسر خاتم اوصیا کشته مى شود. پرسید: اى جبرئیل! قاتل او کیست؟ گفت: لعنت شده اهل هفت آسمان و هفت زمین.

نوح هم او را چهار بار لعنت کرد. کشتى حرکت کرد تا به جودى رسید و بر آن قرار گرفت.[7]

6 - نیز از هم اوست:

روایت شده است که حضرت ابراهیم در حالى که بر اسب سوار بود از سرزمین کربلا گذر کرد. اسبش

زمین خورد و ابراهیم افتاد، سرش شکست و خون آمد. استغفار کرد و گفت: خدایا از من چه سر زده است؟ جبرئیل فرود آمد و گفت: از تو خطایى سر نزده است لیکن اینجا جایى است که نواده خاتم پیامبران و فرزند خاتم اوصیا در آن کشته مى شود. خون تو براى همراهى با خون او جارى شد. گفت: اى جبرئیل! قاتل او که خواهد بود؟ گفت: لعنت شده آسمانیان و زمینیان. پیش از اذن خدا قلم تقدیر بر لعنت او جارى شد. خداوند به قلم وحى کرد که با این لعن، شایسته ستایش خدایى. ابراهیم علیه السلام  دستهایش را بالا برد و یزید را بسیار لعن کرد. اسبش هم با زبانى روشن آمین گفت. ابراهیم به اسبش گفت: تو چه فهمیدى که نفرین مرا آمین گفتى؟ گفت: اى ابراهیم! من افتخار مى کنم که تو بر من سوار مى شوى. چون لغزیدم و تو از پشت من به زمین افتادى بسیار شرمنده شدم، و سبب آن یزید ملعون بود.[8]

7 - ابن قولویه گفته است:

محمد بن جعفر رزاز، از محمد بن حسین بن ابى الخطاب، از محمد بن سنان، از سعید بن یسار یا دیگرى روایت کرد که شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: چون جبرئیل خبر کشته شدن حسین علیه السلام را براى رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد، آن حضرت دست علی علیه السلام را گرفت. مدتى از روز را با هم خلوت کردند و اشک چشم هر دو جارى شد. پیش از آنکه از هم جدا شوند جبرئیل بر آن دو نازل شد (یا بر پیامبر خدا) و به آن دو گفت: پروردگارتان سلام مى رساند و مى گوید: از شما دو تن مى خواهم که شکیبایى کنید. فرمود: صبر مى کنم.[9]

7 - ابن قولویه گفته است:

محمد بن جعفر رزاز، از محمد بن حسین بن ابى الخطاب، از محمد بن سنان، از سعید بن یسار یا دیگرى روایت کرد که شنیدم امام صادق علیه السلام مى فرمود: چون جبرئیل خبر کشته شدن حسین علیه السلام را براى رسول خدا صلی الله علیه و آله آورد، آن حضرت دست علی علیه السلام را گرفت. مدتى از روز را با هم خلوت کردند و اشک چشم هر دو جارى شد. پیش از آنکه از هم جدا شوند جبرئیل بر آن دو نازل شد (یا بر پیامبر خدا) و به آن دو گفت: پروردگارتان سلام مى رساند و مى گوید: از شما دو تن مى خواهم که شکیبایى کنید. فرمود: صبر مى کنم.[10]

8 - کلینى گفته است:

... از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: چون فاطمه علیها السلام حسین علیه السلام را بار دار بود، جبرئیل نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرود آمد و گفت: فاطمه فرزندى به دنیا خواهد آورد که پس از تو امتت او را مى کشند. چون فاطمه حسین را حامله شد، از این بار دارى ناخرسند بود و چون او را به دنیا آورد ناراحت شد. سپس امام صادق علیه السلام فرمود: در دنیا دیده نشده که مادرى پسرى بزاید و ناراحت شود، ولى ناراحت شد، چرا که مى دانست کشته مى شود. فرمود: درباره این موضوع، این آیه نازل شده است: (ما انسان را سفارش کردیم که به پدر و مادرش نیکى کند، مادرش با ناراحتى او را باردار شد و با ناراحتى بار بر زمین نهاد، و بار دارى و از شیر بریدنش سى ماه بود.[11][12]

9 - ابن قولویه گفته است:

... از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: فاطمه علیها السلام به محضر پیامبر خدا وارد شد، در حالى که رسول خدا گریان بود. پرسید: چرا گریه مى کنى؟ فرمود: جبرئیل به من خبر داده که امت من حسین را مى کشند. فاطمه علیها السلام بى تاب شد و این خبر بر او بسیار گران آمد. پیامبر به فاطمه خبر داد که پس از فرزندش چه کسى از فرزندان حسین علیه السلام به حکومت مى رسید. فاطمه خوشحال شد و آرام گرفت.[13]

10 - کلینى از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود:

جبرئیل بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: اى محمد! خداوند به فرزندى که از فاطمه به دنیا خواهد آمد بشارمى دهد. پس ‍ از تو امت تو او را مى کشند. پیامبر فرمود: اى جبرئیل! سلام بر پروردگارم. مرا به فرزندى از نسل فاطمه که پس از من امتم او را مى کشند، نیازى نیست.

جبرئیل به آسمان فرا رفت و دیگر بار فرود آمد و گفت: اى محمد! پروردگارت سلام مى رساند و بشارتت مى دهد که امامت و لایت و وصایت را در ذریه و نسل او قرار مى دهد. که براى تو به دنیا مى آید و پس از من امتم او را مى کشند. فاطمه پیام فرستاد که اکنون راضى ام. (پس او را با ناراحتى بار کشید و با ناراحتى به دنیا آورد و دوران بار دارى و شیر دادن او سر ماه بود تا آنکه به سن کمال و چهل سالگى رسید، گفت: خدایا مرا توفیق ده که شکر نعمت تو کنم که بر من و پدر و مادرم عطا کردى و کاربر شایسته کنم که تو مى پسندى و ذریه مرا صالح گردان[14]. اگر نه آن بود که گفت ذریه مرا صالح گردان، همه فرزندانش امام مى شدند. امام حسین علیه السلام نه از فاطمه شیر خورد و نه از هیچ زنى. او را نزد پیامبر مى آوردند، انگشت خود را در دهانش مى گذاشت، او هم مى مکید و به اندازه دو سه روزش کافى بود. پس گوشت حسین علیه السلام از گوشت و خون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله  رویید و جز عیسى بن مریم و حسین بن علی علیه السلام هیچ کس شش ماهه به دنیا نیامده است.[15]

11 - صدوق از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود:

چون فاطمه علیها السلام، را به دنیا آورد، پدرش رسول خدا به وى خبر داد که پس از او امتش وى را خواهند کشت. فاطمه علیها السلام گفت: پس مرا به آن نیازى نیست. فرمود: خداوند مرا خبرداده است که امامان را از فرزندان او قرار مى دهد. فاطمه علیها السلام گفت: پس اکنون راضى ام اى رسول خدا![16]

12 - ابن قولویه گفته است:

پدرم از... امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود: چون فاطمه علیها السلام، حسین علیه السلام را به دنیا آورد، جبرئیل نزد پیامبر خدا آمد و گفت: پس از تو امت تو حسین علیه السلام را مى کشند. آنگاه گفت: آیا از تربت او نشانت ندهم؟ بالى زد و کمى از تربت کربلا بیرون آورد و به آن حضرت نشان داد و گفت: این همان تربتى است که بر آن کشته مى شود.[17]

13 - از ابن قولویه با سند خود از ابن عباس چنین نقل شده است:

فرشته اى که خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله  رسید تا او را از کشته شدن حسین علیه السلام بیاگاهاند، جبرئیل روح الامین بود، با بالهایى گسترده، گریان و ناله زنان در حالى که مقدارى از تربت مشکبوى حسین علیه السلام را آورده بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آیا امتم که فرزند من - یا فرزند دخترم - را مى کشند، رستگار مى شوند؟ جبرئیل گفت: خداوند به تازیانه اختلاف آنان را تنبیه مى کند و دلهایشان ناهماهنگ مى شود.[18]

14 - هم او با سند خویش از امام صادق علیه السلام چنین روایت کرده است:

در حالى که حسین بن علی علیه السلام نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود، جبرئیل خدمت آن حضرت آمد و گفت: یا محمد! آیا او را دوست دارى؟ فرمود: آرى گفت: آگاه باش که امتت او را خواهند کشت.

گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله بشدت اندوهگین شد. جبرئیل به او گفت: یا رسول الله! آیا مى خواهى تربتى را که در آن به شهادت مى رسد نشانت دهم؟ فرمود: آرى. ناگهان منطقه میان محل نشستن رسول خدا صلی الله علیه و آله تا کربلا هموار شد و دو قطعه زمین این گونه به هم وصل شدند. (دو انگشت سبابه خود را به هم چسباند) آنگاه با بال خویش ‍ مقدارى از تربت کربلا را برداشت و به پیامبر داد. سپس در یک چشم به هم زدن برگشت.

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خوشا به حالت اى خاک. و خوشحال آنکه در تو به شهادت مى رسد.[19]

15 - شیخ طوسى با سند خویش از انس بن مالک چنین روایت کرده است:

خداوند هم اذن داد. هنگامى که آن فرشته نزد پیامبر بود حسین علیه السلام وارد شد. پیامبر او را بوسید

 

این داستان در منابع مختلف با اختلافاتى در تعبیر، از عایشه نقل شده است.

23 - ابن عساکر با سند خویش از زینب دختر حجش نقل کرده است:

در حالى که پیامبر خدا در اتاق من خوابیده بود و حسین هم نزد من بود و تازه افتاد بود، از او غافل شدم. او نزد پیامبر خدا رفت و روى شکم او نشست و آنجا ادرار کرد. رفتم او را بردارم، رسول خدا صلی الله علیه و آله بیدار شد و فرمود: او را واگذار. به حال خودش گذاشتم تا کارش تمام شد. پیامبر خدا آب خواست و فرمود: برادر پسر بچه آب ریخته مى شود و ادرار دختر بچه را مى شویند. آب ریختند. سپس وضو گرفت و به نماز ایستاد. چون مى ایستاد، او را در آغوش مى گرفت و چون رکوع مى کرد یا مى نشست به زمین مى گذاشت. سپس نشست و گریست، آنگاه دست به دعا برداشت. پس از پایان نمازش پرسیدم: اى رسول خدا! امروز از شما دیدم کارى که پیشتر نمى کردى. فرمود: جبرئیل پیش من آمد و مرا خبر داد که امت من او را مى کشند. گفتم: اى جبرئیل! خاک قتلگاهش را نشانم بده. خاک سرخى نشانم داد.[1]

24 - ابن قولویه گوید:

پدرم با سن خویش از زید شحام از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: جبرئیل، خبر شهید شدن حسین علیه السلام را در خانه ام سلمه به رسول خدا صلی الله علیه و آله داد. حسین علیه السلام بر پیامبر وارد شد، در حالى که جبرئیل پیش او بود. گفت: امت تو این پسرت را خواهند کشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: از تربت قتلگاه او چیزى نشانم بده. جبرئیل از آن خاک مشتى بر گرفت که خاکى سرخ بود.[2]

25 - هم او گوید (با سند خویش از امام صادق علیه السلام).

رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه ام سلمه بود و جبرئیل هم نزد آن حضرت بود. حسین علیه السلام نزد حضرت رفت. جبرئیل گفت: امت تو این فرزندت را مى کشند. آیا از خاک قتلگاهش نشانت دهم؟ پیامبر فرمود: آرى. جبرئیل دست برد و مشتى از خاک آن برداشت و به پیامبر خدا نشان داد.[3]

26 - مجلسى گوید:

از برخى افراد مطمئن روایت است که حسن و حسین علیه السلام روز عیدى وارد اتاق جدشان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدند و گفتند: یا جداه! امروز عید است و فرزندان عربها لباسهاى رنگارنگ پوشیده و خود را آراسته اند. ما لباس نو نداریم، براى این پیش تو آمدیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به حال

آنان نگریست و گریست و نزد او در اتاقش جامه اى مناسب آنان نبود و نمى خواست دل آنان را هم بشکند. از خدا خواست که دل آنان و مادرشان را به دست آورد. جبرئیل با دو جامه سفید بهشتى نازل شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله خرسند شد و به آن دو فرمود: اى سروران جوانان بهشتى! لباسهایتان را بگیرید، خیاط قدرت الهى به اندازه قامت شما دوخته است. چون جامه ها را دیدند که سفید است، گفتند: یا جداه! چرا این گونه؟ بچه هاى عرب همه لباسهاى رنگى پوشیده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ساعتى سر بر زیر افکند و اندیشید. جبرئیل گفت: اى محمد! ناراحت نباش. چشمانت روشن! رنگامیز الهى کار را به سامان مى رساند و با هر رنگى که دلشان بخواهد، دلشان را شاد مى کند. اى محمد! دستور بده تشت و آفتابه اى بیاورند. آوردند. جبرئیل گفت: اى رسول خدا! من بر این خلعتها آب مى ریزم و تو با دستت آنها را بمال تا به هر رنگى که بخواهند رنگین شود.

پیامبر، جامه حسن را در تشت نهاد و جبرئیل شروع به ریختن آب کرد. پیامبر رو به حسن کرد و فرمود: نور چشمم! مى خواهى لباست به چه رنگ بادش؟ گفت: مى خواهم سبز باشد. پیامبر آن را در آب مالید. جامه به رنگ سبز روشن مثل زبرجد سبز گشت. پیامبر لباس را از آب در آورد و به حسن داد، او هم پوشید. سپس لباس حسین را در تشت نهاد و جبرئیل آب ریخت.

پیامبر از حسین که پنج ساله بود پرسید: نور چشمم! مى خواهى جامه ات چه رنگى باشد؟ گفت: سر خداوند پیامبر با دست خود جامه را در آن آب مالید و به رنگ یاقوت سرخ شد. حسین آن را پوشید.

پیامبر نیز خوشحال شد. حسن و حسین شاد و خندان نزد مادرشان رفتند.

جبرئیل چون صحنه را دید گریست. پیامبر پرسید: برادرم جبرئیل! در چنین روزى که دو فرزندم شاد شدند، گریان و محزونى؟ تو را به خدا قسم مرا خبر بده. جبرئیل گفت: اى رسول خدا! بدان که تفاوت دو فرزندت بر اساس ‍ تفاوت رنگ است. حسن مسموم خواهد شد و از اثر زهر، پیکرش سبز خواهد شد و فرزندت حسین کشته خواهد شد. او را سر خواهند برید و پیکرش از خونش رنگین خواهد شد. پیامبر گریست و از این خبر اندوهش ‍ افزوده شد.[4]

27 - ابن مسعود گوید:

چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم پسرش ابراهیم، از ماریه قبطیه را از دست داد، بشدت نالید، تا آنجا که فرمود: دل مى سوزد و چشم مى گرید و ما براى تو اندوهگینیم، ولى، چیزى که خدا را ناخشنود کند نمى گوییم. جبرئیل فرود آمد و گفت: خداى متعال تو را سلام مى رساند و مى گوید: یا زندگى ابراهیم را انتخاب کن تا خدا او را زنده کند و پس از تو وارث نبوت شود و امت تو او را بکشد و به

دوزخ رود، یا آنکه حسین، نواده تو باقى بماند و خداوند پس از تو او را امام قرار دهد. آنگاه نیمى از امت تو او را بکشد، چه با کشتن، چه با یارى کردن دشمنان او، چه با یارى نکردن و چه با رضایت به قتل او و دشمنى با وى. آنگاه خداوند آن گروه را به دوزخ ببرد. فرمود: دوست ندارم همه امتم به دوزخ رود. بقاى حسین را دوست تر مى دارم. فاطمه علیها السلام هم داغدار او نمى شود. گوید: هرگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دندانهاى حسین و لثه هاى او را مى بوسید، مى فرمود: فداى تو شوم که ابراهیم فداى تو شد.[5]

28 - فرات کوفى با سند خویش از حذیفه یمانى روایت مى کند:

عایشه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد، در حالى که حضرت رسول، فاطمه را مى بوسید. گفت: یا رسول الله! او را که شوهر دارد مى بوسى؟ فرمود: به خدا قسم اگر مى دانستى چه قدر دوستش دارم بیشتر دوستش مى داشتى. آنگاه که مرا به آسمان چهارم بردند، جبرئیل اذان خواند و میکائیل اقامه گفت: سپس به من گفت: اذان بگو. گفتم: تو حاضرى و من اذان بگویم؟ گفت: آرى.

خداوند پیامبران خود را بر فرشتگان برترى بخشید و بخصوص تو اى محمد! برترى یافته اى.

نزدیک شدم و با اهل آسمان چهارم نماز خواندم. چون به آسمان ششم رفتم، فرشته اى از نور را بر تختى از نور دیدم که دور او صفى از فرشتگان بودند. سلام دادم. پاسخم را داد، در حالى که تکیه داده بود. خداى متعال به او وحى کرد که اى فرشته! حبیب و برگزیده خلقم به تو سلام داد و تو در حالى که تکیه داده بودى جواب سلامش را دادى؟ به عزت و جلالم سوگند، باید بایستى و به او سلام دهى و تا روز قیامت حق نشستن ندارى. فرشته ایستاد و با من معانقه کرد و گفت: تو چه قدر نزد خداوند محترمى! چون به حجابهاى نورانى رسیدم ندایم دادند: (امن الرسول بما انزل الیه من ربه (پیامبر به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است). به من الهام شد و گفتم: و المومنون کل امن بالله و ملائکته و کتبه و رسله[6](و همه مومنان نیز به خدا و فرشتگان و فرستادگانش ‍ ایمان آوردند). جبرئیل دستم را گرفت و مرا وارد بهشت کرد و من خوشحال بودم.

در آن لحظه درختى از نور را با اکلیلى از نور در ریشه اش دیدم که تا روز قیامت آذین بندى مى شود. جلوتر رفتم، سیبى دیدم که تا آن موقع سیبى به آن بزرگى ندیده بودم. یکى از آن سیبها را گرفتم و شکافتم، از آن یک حورى بیرون آمد که بالهاى آن مثل جلو بالهاى عقاب بود. گفتم: از آن کیستى؟ گریست و گفت: از پسر دخترت حسین بن علی علیه السلام که مظلومانه کشته مى شود.

جلوتر رفتم. به خرماى رطبى برخوردم، نرمتر از کره و شیرینتر از عسل. یک خرما برداشتم با

اشتها خوردم. خرما به نطفه اى در پشت من تبدیل شد. چون به زمین هبوط کردم، با خدیجه همبستر شدم. به فاطمه علیها السلام بار دار شد. پس فاطمه، حوریه انسى است. هرگاه به بوى بهشت مشتاق شوم، بوى دخترم فاطمه را استشمام مى کنم.[7]

خبر دادن انبیا از شهادت امام حسین علیه السلام

29 - صدوق گوید:

از شگفت ترین شگفتیها آن است که مخالفان ما روایت مى کنند که عیسى بن مریم علیه السلام  به سرزمین کربلا گذشت. آهوانى را دید که گرد هم آمده اند. آنها گریه رو به طرف او آوردند.

عیسی علیه السلام نشست و حواریون او هم نشستند. او گریست، آنان هم گریستند، در حالى که نمى دانستند آن حضرت چرا نشست و گریست. گفتند: اى روح خدا و کلمه پروردگارا! چرا گریه مى کنى؟ فرمود: آیا مى دانید که چه سرزمینى است؟ گفتند: نه. فرمود: اینجا سرزمینى است که فرزند احمد، پیامبر بزرگوار و فرزند دختر پاک او که همچون مادر من است کشته مى شود و همینجا مدفون مى گردد...[8]

30 - ابن قولویه با سند خویش از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که فرمود:

اسماعیلى که خداوند در قرآن از او یاد کرده و فرموده است: (اسماعیل را در کتاب یاد کن، او راست وعده بود و پیامبرى مرسل بود،[9]پس ‍ حضرت ابراهیم نبود، بلکه یکى از پیامبران بود که خداوند او را به سوى قومش برانگیخت، او را گرفتند و پوست سر و صورتش را کندند. فرشته اى از سوى خداى متعال نزد او آمد و گفت: خدا مرا فرستاده است هر دستورى بدهى انجام دهم. گفت: من به حسین علیه السلام اقتدا مى کنم و کارى که با او کردند.[10]


[1]. بحار الانوار، ج 44، ص 242

[2]. سوره صافات، آیه 107

[3]. عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 187

[4]. المنتخب، ص 49

[5]. سوره بقره، آیه 37

[6]. بحار الانوار، ج 44، ص 245

[7]. المنتخب، ص 48

[8]. همان

[9]. کامل الزیارات، ص 121

[10]. کامل الزیارات، ص 121

[11]. سوره احقاف، آیه 15

[12]. کافى، ج 1، ص 464

[13]. کامل الزیارات، ص 125

[14]. اشاره به آیه 15 از سوره احقاف

[15]. کافى، ج 1، ص 464

[16]. اکمال الدین، ص 415، حدیث 6

[17]. کامل الزیارات، ص 130، حدیث 147

[18]. همان، ص 131، حدیث 148

[19]. همان، ص 129، حدیث146 ****مقتل امام حسین- پژوهشگده باقرالعلوم **** 



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
shima tahsiri
کنیز بانو زینب(س)
موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed

یا زهــــرا


Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

Seo Analytics
پیج رنک گوگل