نهضت کربلا چگونه بوجودآمد؟بخش سوم

مطرف بن مغیرة بن شعبة القفى قال : وفدت مع ابى الى معاویة فکان ابى یاتیه و یتحدث عنده ثم ینصرف الى فیذکر معاویة و یذکر عقله و یعجب ممایرى منه ادجاء ذات لیلة فامسک من العشاء فرایته مغتما فانتظرته ساعة وظننت انه لشیئى حدث فینا اوعملنا فقلت له مالى اراک مغتما منذا لیلیه ؟ قال یا بنى انى جئت من عندا خبث الناس قلت له و ما ذلک ؟ قال قلت له و قد خلوت به انک بلغت منا یا امیرالمومنین فلواظهرت عدلا و بسطت خیرا فانک قد کبرت و لو نظرت الى اخوتک من بنى هاشم فوصلت ارحامک فو الله ماعندهم الیوم شیئى تخافه ، فقال لى هیهات هیهات ملک اخویتم فعدل و فعل مافعل فو الله ماغدا ان هلک فهلک ذکره الا ان یقول قائل ابوبکر، ثم ملک اخوعدى فاجتهد و شمر عشر سنى فو الله ماغدا ان هلک فهلک ذکره الا ان یقول قائل عمر، ثم ملک اخونا عثمان فملک رجل لم یکن احد فى مثل نسبه فعمل ما عمل و عمل به فو الله ماغدا ان هلک فهلک ذکره و ذکر ما فعل به و ان اخا هاشم یصرخ به فى کل یوم خمس مرات اشهدا ان محمدا رسول (ص ) فاى عمل یبقى مع هذا لا ام لک و الله الا دفنا دفنا(54)
یعنى مطرف فرزند مغیرة بن شعبه ثقفى مى گوید من با پدرم در شام بر معاویه وارد شدیم و پدرم به نزد او مى رفت و با وى سخن مى گفت و سپس ‍ به نزد ما مى آمد و از معاویه و عقل و تدبیرش یاد مى کرد و از آن چه که از او دیده بود بسیار تعجب مى نمود (و با نظر عظمت و احترام به آن مى نگریست ) اما یک شب از نزد معاویه به منزل آمد ولى از خوردن غذا خوددارى کرد و من او را غمناک دیدم ، ساعتى در انتظار نشستم و با خود فکر کردم که این تاثر پدرم شاید به علت کارى باشد که ما انجام دادیم و یا حادثه اى که در بین ما واقع گردید (که ما خود از آن اطلاع نداریم ) در این هنگام به پدرم گفتم چرا شما را امشب غمناک مى بینم ؟ گفت فرزندم من از نزد ناپاک ترین مردم مى آیم (یعنى معاویه ) گفتم به چه علت (امشب او را این گونه یاد مى کنى ؟) اى امیرالمومنین ! تو به کمال قدرت رسیدى اکنون چه مى شود اگر عدل را پیشه خود سازى و نیکى هاى خود را به مسلمانان توسعه دهى ؟ شما اکنون پیر شدید و چه مى شود اگر به برادرانت از بنى هاشم نگاه مهرى افکنى و بدین وسیله صله ارحامت را انجام دهى ؟ و به خدا قسم اکنون دیگر نزد بنى هاشم نیرو و قدرتى نیست تا تو از آن هراسان باشى . معاویه در پاسخم گفت هیهات هیهات ! برادر تمیم (55)به حکومت رسید (یعنى ابوبکر) و عدل را هم پیشه خود ساخت و انجام داد آنچه که انجام داد اما به خدا قسم یک روز از مرگ او بیشتر نگذشت که نام او هم از بین رفت تنها همین مقدار از او نامى مانده که کسى بگوید ابوبکر، پس از وى برادر عدى (56)یعنى عمر زمام حکومت را در دست گرفت و کوشش ‍ کرد و ده سال شدت عمل نشان داد، ولى به خدا قسم فرداى آن روزى که مرگ دامنش را گرفت نام او هم مرد و یاد او فراموش گردید تنها همین قدر از او باقى است که کسى بگوید عمر. سپس برادر ما (یعنى از قبیله بنى امیه ) عثمان زمامدار گردید، مردى که کسى از نظر خانوادگى و نسب مانند او نبود!!! پس انجام داد آن چه که باید انجام دهد و به نسبت به او هم انجام شد (یعنى او را کشتند)، ولى به خدا قسم فرداى آن روزى که او به هلاکت رسید یاد او هم در بین مردم مرد و فراموش گردید.
اما برادر هاشم (یعنى حضرت محمد صلى الله علیه و آله ) هر روز پنج بار به نام او فریاد مى زنند: اشهد ان محمدا رسول الله .(اى مغیرة ) مادر براى تو نباشد. با زنده بودن نام این مرد(حضرت محمد (ص )) کدام عمل باقى مى ماند؟! به خدا قسم (چاره نیست ) مگر این که (نام پیامبر اسلام )دفن شود.دفن .
خواننده عزیز- در این گفتارى که یکى از مورخین بزرگ و معتبر اهل تسنن از معاویه نقل مى کند دقت فرمائید. در این داستان نه تنها معاویه دشمنى و بغض قلبى خود را نسبت به پیامبر اسلام (ص ) صریحا بیان مى کند و آرزو مى نماید که نام آن حضرت را دفن کند!! و او را از یاد مردم ببرد. بلکه عدم اعتقاد وى با اصول اسلامى از جملات قبلى هم صریحا هویدا است آن جا که از خلافت همواره تعبیر به ملک مى کند و از این تعبیر به خوبى پیدا است که او زمامدارى پیامبر بزرگ اسلام و کسانى که بعد از آن حضرت ادعاى جانشینى وى را کرده بودند یعنى ابوبکر و عمر و عثمان همه را از یک نوع حکومت مى داند و آن هم بنابه تعبیر او ملک است در حالى که اگر معاویه از دریچه اعتقاد بسیارى از مسلمانان آن روز هم به ماهیت حکومت آن سه تن مى نگریست آنرا بصورت خلافت و جانشینى از پیغمبر مى دید(هر چند این تصور درباره آن سه ، غلط و بیجا بود) و این خود نشان مى دهد که وى در باطن نه موضوع نبوت و نه داستان خلافت را آن گونه که مردم مسلمان به آن معتقد بودند باور نداشت و ماهیت حکومت پیامبر اسلام را هم مانند آن سه نفر جز به عنوان ملک نمى شناخت .
مسعودى پیش از آن که این داستان را نقل کند مى نویسد: مامون در زمان خلافت خود تصمیم گرفت به مردم مسلمان دستور دهد تا معاویه را لعن کنند و از او بیزارى بجویند و یکى از مهمترین عاملى که موجب این تصمیم گردید، رسیدن خبر مکالمه معاویه با مغیرة بن شعبه درباره پیامبر اسلام به او بوده است . متن نبشته این مورخ در این باره چنین است :
فى سنة اثنى عشر و ماتین نادى منادا لمامون : برئت الذمة من احد من الناس ذکر معاویة بخیر اوقدمه على احد من اصحاب رسول الله (ص )....و انشئت الکتب الى الافاق بلعنه على المنابر(57)
یعنى در سال دویست و دوازده منادى مامون (از جانب وى ) ندا در داد که ذمه من برى ء است از آن فردى که معاویه را به خوبى یاد کند یا او را بر یکى از اصحاب پیغمبر (ص ) مقدم بدارد. (در این جا مسعودى داستان مکالمه معاویه را با مغیرة بن شعبه نقل مى کند و سپس اضافه مى کند): مامون دستور داد نامه ها به تمام مردم نوشتند که معاویه را بر بالاى منابر لعن کنند. ولى چون به مامون گفتند ممکن است اجراى این فرمان منجر به شورش ‍ عمومى گردد از این نظر از اجراى تصمیم خود دست برداشت و این فکر بدست فراموشى سپرده شد تا آن که نوبت حکومت به المعتضد بالله رسید. معتضد در عصر خود اراده کرد لعن معاویه را شایع سازد و طرحى را که مامون از اجراى آن چشم پوشیده بود عملى سازد و به آن تحقق بخشد.
طبرى مورخ مشهور اهل تسنن مى نویسد:
و فى هذه السنة (284 هجرى ) عزم المعتضد بالله على لعن معاویة بن ابى سفیان على المنابر و امر به انشاء کتاب بذلک یقرء على الناس فخوفه عبیدالله بن سلیمان بن وهب اضطراب العامة و انه لایامن ان تکون فتنة فلم یلتفت الى ذلک مان قوله ....نودى یوم الجمعة الالایتر حموا على معاویة و لایاذکروه بخیر...فامر باخراج کتاب الذى کان المامون امر بانشائه بلعن معاویة فاخرج له من الدیوان فاخذ من جوامعه نسخة هذا الکتاب .
یعنى در سال 284 هجرى المعتضد بالله تصمیم گرفت اعلام کند تا معاویه را بر بالاى منابر لعن کنند و دستور داد نامه اى در این باره نوشتند تا براى مردم بخوانند. عبیدالله بن سلیمان بن وهب وى را از اجراى این تصمیم بر حذر داشت و گفت ممکن است شورشى بر پا گردد و اجتماع دچار اضطراب شود، ولى معتضد به آنچه که عبیدالله گفته بود.
توجهى نکرد...تا بالاخره در یک روز جمعه از جانب او ندا در دادند که آگاه باشید و بر معاویه ترحم نکنید(و از خداوند براى وى رحمت نخواهید)و او را به نیکى یاد ننمائید....و معتصد دستور داد تا نامه اى را که مامون براى فرمان لعن بر معاویه نوشته بود (از قسمت بایگانى نامه هاى خلافتى ) براى او خارج ساختند و نزد وى آوردند، معتضد از کلیات آن نامه این نامه را نگاشت .
در این جا طبرى نامه المتعتضد بالله را که طولانى است و ضمن آن بسیارى از معایب و مفاسد اخلاقى و ایمانى معاویه و مخالفت هاى علنى که وى با قوانین اسلام انجام داد بر شمرده شد، نقل مى کند و سپس چنین اضافه مى نماید:
ان عبیدالله بن سلیمان احضر یوسف بن یعقوب القاضى و امره ان یعمل الحیلة فى ابطال ماعزم علیه المعتضد فمضى یوسف بن یعقوب فکلم المعتضد فى ذلک و قال له یا امیرالمومنین انى اخاف ان تضطرب العامة و یکون منها عندسماعها هذا الکتاب حر کة فقال ان تحرکت العامة و یکون منها عندسماعها هذا الکتاب حرکة فقال ان تحرکت العامة او نطقت و ضعت سیفى فیها فقال یا امیرالمومنین فما تصنع بالطالبین الذین هم فى کل ناحیة یخرجون و یمیل الیهم کثیر من الناس لقرابتهم من الرسول (ص )و ماثرهم و فى هذا الکتاب اطرائهم او کما قال و اذا سمع الناس هذا کانوا الیهم امیل و کانوا ابسط السنة و اثبت حجة منهم الیوم فامسک المعتضد و لم یرد علیه جوابا و لم یامر فى الکتاب بعده بشیئى .(58)
یعنى سلیمان بن وهب (هنگامى که از تصمیم قطعى معتضد براى اعلان لعن بر معاویه اطلاع یافت ) یوسف بن یعقوب را که قاضى و از دانشمندان بود خواست و به وى گفت چاره اى بیندیش تا معتضد از این فکر منصرف شود، یوسف بن یعقوب نزد معتضد آمد و در این باره با او صحبت کرد و به وى گفت اى امیر المومنین ! من مى ترسم که اجتماع مسلمین دچار اضطراب شود و در آن هنگامى که نامه شما را نسبت به لعن بر معاویه بشنوند دست به حرکت و شورشى بزنند.
معتضد گفت اگر اجتماع مردم در برابر تصمیم من حرکت و جنبشى کنند و یا در این باره سخنى از آنها شنیده شود. من شمشیر را در میان آنان مى گذارم (و آنها را به قتل مى رسانم )یوسف بن یعقوب گفت اى امیرالمومنین ! با طالبین و سادات چه خواهى کرد؟ اینها که در هر گوشه کشور علیه حکومت تو خروج مى کنند و مورد علاقه بسیارى از مردم هستند زیرا آنان از خویشاوندان و نزدیکان پیغمبرند و داراى فضائلى هم مى باشند. و انتشار این نامه به منزله ستایش (و تشویق ) آنهاست و یا آنکه یوسف بن یعقوب گفت که اگر مردم نامه شما را درباره معاویه بشنوند به سوى طالبین و سادات بیشتر رغبت مى کنند و زبان آنها بازتر و حجت آنها از اکنون محکم تر خواهد شد. در اینجا معتضد خوددارى کرد و پاسخى به یوسف بن یعقوب نداد ولى درباره آن نامه (و انتشار آن ) هم دیگر چیزى نگفت و دستورى صادر ننمود.
خوانندگان ارجمند- با در نظر گرفتن این دو داستانى که ما از دو منبع بسیار معتبر تاریخى اهل تسنن یعنى مروج الذهب مسعودى و تاریخ طبرى نقل کردیم به خوبى روشن مى شود که فساد عقیده معاویه و انحراف وى از نظر معتقدات اسلامى و پاى بند نبودن او به مکتب نبوت تا جائى مسلم و قطعى بود که مامون و معتضد هر دو تصمیم مى گیرند لعن بر معاویه را بر بالاى منابر شایع سازند، با آن که از نظر سیاسى این دو نفر نه تنها از این کار طرفى نمى بستند بلکه تا حدود زیادى براى حکومت آنها ایجاد مشکلات و دردسر مى نمود. تصور نشود که بنى العباس با بنى امیه سابقه عداوت قبیله اى و خانوادگى دارند، و ممکن است این تصمیم به دنبال همان عداوت و دشمنى گرفته شده باشد - نه این تصور باطل است . زیرا این دشمنى و عداوت اگر چه جاى انکار نیست ولى باید دانست که این تصمیم مامون و معتضد از آن عداوت قبیله اى سرچشمه نمى گرفت .
به این دلیل که اگر این تصمیم از آنجا ناشى بود آنها مى بایست فرمان دهند تا مردم تمام افراد بنى امیه را لعن کنند نه تنها معاویه را و اگر تصور شود که هدف آنها لکه دار نمودن و ننگین ساختن تمام افراد بنى امیه بود ولى مفاسد اخلاقى و اعتقادى معاویه و کارهاى ننگینى که وى در دوران حکومت خود انجام داده بود بهانه اى بدست مامون و معتضد داد تا زهر عداوت قبیله اى خود را تنها بر وى بریزند، مى گوئیم این تصور بى جا زیرا اگر معایب و مفاسد معاویه تنها بهانه اى براى آنان بود، انى بهانه درباره فرزند او یزید بیشتر و روش زندگى او از پدر ظاهرا ننگین تر بود و مخصوصا شهادت حسین ابن على علیهماالسلام با دست وى و به فرمان او خود کافى بود که بهترین و منطقى ترین بهانه را در دسترس مامون و معتضد قرار دهد تا آنها بتوانند با استفاده از این بهانه لعن یزید را با مشکلاتى کمتر و دردسرى آسان تر شایع سازند.
آرى این شواهد همه گواهى مى دهد که مامون و معتضد از روحیه معاویه و هدف هاى پنهانى او و نقشه هائى که وى براى ریشه کن ساختن اساس ‍ اسلام در دل داشت به خوبى مطلع بودند، عجیب تر از همه اینکه دیگران که (مانند عبیدالله بین سلیمان و یوسف بن قاضى ) درصدد بودند تا با طرح نقشه و چاره اندیشى ها بهر ترتیبى شده معتضد را از این تصمیم بر گردانند(و بالاخره هم موفق شدند)به خود اجازه ندادند که در ماهیت قضیه تردید کرده و در دلائلى که معتضد براى لزوم لعن بر معاویه و ابراز تنفر از وى طبق موازین اسلامى اقامه کرده بود، تشکیک کنند و آنها را رد نمایند!!! با آن که آنان از تمام امکانات بارى منصرف ساختن معتضد استفاده کردند، تا جائیکه یوسف بن یعقوب از سادات و طالبین که علیه معتضد قیام مى کردند و در شمار دشمنان سخت حکومت وى بودند سخن به میان آورده و از آنها تمجید مى کند و صریحا مى گوید: بسیارى از مردم به سوى آنها متمایلندتا شاید بتواند از این راه معتضد را از شورش مردم بترساند.
یوسف بن یعقوب که تا این حد براى جلوگیرى از اشاعه لعن بر معاویه کوشش مى کند و آن گونه در برابر خلیفه ! جسارت و جرات مى ورزد با این حال حتى یک جمله درباره ماهیت قضیه سخن نگفته و در ابطال دلائل معتضد که بر لزوم لعن بر معاویه در نامه خود اقامه کرده بود، حرفى به میان نمى آورد!!! و این موضوع خود یک گواه روشن است بر آنکه دلائل معتضد براى لزوم لعن بر معاویه غیر قابل انکار بود و حتى براى آن قاضى امکان نداشت که طبق موازین اسلامى درباره آنها تردید کند. آرى مطلب همین گونه است و راستى هم دلائلى که معتضد براى لزوم لعن بر معاویه طبق موازین اسلامى بر آنها تکیه کرده بود به قدرى قاطع و روشن است که براى هیچ فردى هر چند بسیار دقیق و موشکاف باشد جاى انکار و تردید باقى نمى گذارد.(59)
این داستان یکى از شواهد بزرگ تاریخى است که عقائد قلبى معاویه را از جنبه هاى اسلامى بر ملا مى سازد. اکنون به نقل از شواهد دیگر مى پردازیم .
مامون و معتضد مى خواستند فرمان لعن بر معاویه را صادر کنند  
معاویه در روز چهارشنبه نماز جمعه مى خواند!
از موارد مهمى که به خوبى نشان مى دهد چگونه معاویه در صورت لزوم مقدسان مذهبى را به بازى مى گرفت و از اسلام و مقررات آن تنها به منظور تحکیم موقعیت و حکومت خود و رسیدن به مقاصد شوم خویش بهره بر مى داشت ، نماز جمعه اى است که وى آن را در روز چهارشنبه انجام داد، مسعودى در این باره مى نویسد:
و لقد بلغ من امرهم فى اطاعتهم له انه صلى بهم عند مسیرهم الى صفین الجمعة فى یوم الاربعاء(60)
یعنى کار اطاعت مردم از معاویه به جائى رسیده بود که در هنگام رفتن به جنگ صفین وى نماز جمعه را در روز چهارشنبه انجام داد.
خوانندگان ارجمند- شما قضاوت کنید. آیا ممکن است این عمل از فردى صادر شود که در دل نسبت به اصول اسلامى و مبانى آسمانى آن معتقد باشد؟ آیا انجام این کار نشان مى دهد که معاویه اسلام و مقررات آن را تنها بمنزله پلى مى پنداشت که باید براى دست یافتن به هدف و تحکیم موقعیت خود از آن استفاده کرد؟! آرى معاویه به نماز جمعه و به آنچه که اسلام درباره شرائط و مقررات آن بیان کرده است کارى ندارد، شرائط سیاسى ایجاب مى کرد که او در آن روز که روز چهارشنبه بود طبقات مردم را جمع کند و مطالب لازمى را که در راه موفقیت وى در جنگ ضرورى بود به اطلاع آنها برساند. پس چه بهتر که براى بدست آوردن این مقصود از نماز جمعه استفاده کند! حالا نماز جمعه را نمى توان در روز چهارشنبه خواند و این عمل از نظر اسلام غیر جایز و بدعت است این ها مطالبى است که از نظر معاویه و معتقدات قلبى او اصولا مطرح نیست .
زد و بندهاى سیاسى معاویه 
سومین موردى که معاویه ماهیت معتقدات خود را در آن جا آشکار مى سازد و صریحا نشان مى دهد که هدف اصلى وى تنها بدست آوردن حکومت و قدرت است از هر راهى که باشد معامله اى است که وى با عمر و بن عاص انجام داد، مسعودى مورخ مشهور مى نویسد:
قال معاویة به عمر و بایعنى قال لا و الله لااغینک من دینى حتى انال من دنیاک قال سل قال مصر طعمه فاجابه الى ذلک و کتب له به کتابا(61)
یعنى معاویه به عمروعاص گفت با من بیعت کن عمر و گفت نه به خدا قسم من از دین خود به تو کمک بخواهم کرد مگر هنگامى که از دنیاى تو نائل گردم . معاویه گفت بخواه از من (آن چه مى خواهى ) عمروعاص گفت حکومت مصر آرزوى من است ، معاویه هم پذیرفت و به عمروعاص در این باره نوشته اى داد. در این داستان عمروعاص صریحا به معاویه یادآور مى شود که بیعت من با تو مساوى با تباه کردن دین من و از کف دادن آن است و من در آن صورت از دین خود مى گذرم و با تو بیعت مى کنم که از دنیا و حکومت تو نصیب و بهره اى بردارم ، معاویه هم مى خواهد عمروعاص با او بیعت کند و در اختیار وى قرار گیرد تا بتواند با استفاده از افکار شیطانى او هر چه بهتر و بیشتر بر گرده اجتماع سوار گردد. از این نظر با او معامله مى کند و در باربر بیعت حکومت مصر را به وى وا مى گذراد، تا هر دو از یکدیگر بهره مند گردند!!!
معاویه با زبیر بیعت مى کند 
چهارمین موردى که معاویه بازى گریهاى خود را براى رسیدن به حکومت و در هم کوبیدن خصم خود (على علیه السلام ) آشکار مى سازد نامه اى است که وى پس از کشته شدن عثمان به زبیر مى نویسد و در آن نامه او را به لقب امیرالمومنین خطاب مى کند! چرا؟ معاویه به خوبى مى داند که على بن الى طالب یعنى مردى که پس از قتل عثمان به حکومت رسید فرید نیست که با او همکارى کند و وى را در پست خود ابقاء نماید، معاویه اطمینان دارد که على علیه السلام دست ستمگران و ناپاکان را از دامن اجتماع و حکومت اسلامى کوتاه خواهد ساخت و اجازه نخواهد داد، انگلهائى مانند وى بر همه چیز مردم مسلط گردند.بنابراین باید چاره اى بیندیشد تا بتواند سالیانى دراز همچنان در راس قدرت شامات باقى بماند اکنون مى بیند که تنها راه رسیدن به این آرزو این است که علیه حکومت على (ع ) دست به خرابکارى زند و شورشهاى داخلى ایجاد نماید تا از این طریق به آن بزرگوار فرصت ندهد برنامه هاى اسلامى و اصلاى خود را براى ریشه کن ساختن ماده هاى فسادى که در اجتماع با دست حکومتهاى گذشته به وجود آمده بود اجراء سازد، براى این منظور معاویه باید از زبیر و طلحه استفاده کند زیرا این دو دو نفر که خود را در حکومت على بن ابى طالب کامیاب نمى بینند و مطمئن اند که امیرالمومنین علیه السلام فردى نیست که بشود در دوران خلافت وى قدرت و ثروتى بى حساب اندوخته ساخت لذا درصدد بر مى آیند در برابر آن حضرت به مخالفت برخیزند پس چه بهتر که معاویه هم (که اکنون با آنها هدف مشترک دارد) از این فرصت استفاده کند و نامه اى فریبکارانه به آنها بنویسد. متن نامه چنین است :
لعبدالله زبیر امیر المومنین من معاویة بن ابى سفیان . سلام علیک . اما بعد فانى قد بایغت لک اهل الشام فاجابوا و استوسقوا کما یستوق الحلب فدونک الکوفة والبصرة لایسبقک الیهماابن الى طالب فانه لاشیئى بعدهذین المصرین و قد بایعت لطلحة ابن عبیدالله من بعدک فاظهر الطلب بدم عثمان و ادعو الناس الس ذلک ولیکن منکماالجدو التشمیر(62)
یعنى به بنده خدا زبیر امیرامومنین از معاویه فرزند ابى سفیان سلام بر تو. بعد از سلام پس بدرستى که من از اهل شام براى تو بیعت گرفتم . و آنها پذیرفتند و (برخلافت تو) اجتماع کردند همانگونه که شیر دوشیده جمع مى شود، پس همت خود را بگمار براى (تصرف ) کوفه و بصره مبادا فرزند ابى طالب به سوى این دو شهر بر شما پیشى گیرد زیرا (اگر على این دو را متصرف شود)دیگر چیزى بعد از کوفه و بصره نیست . و من بیعت کردم با طلحة بن عبیدالله بعد از تو. پس خونخواهى عثمان را آشکار سازند و مردم را به سوى آن بخوانید و باید شما (در این راه ) کوشش کنید و با سرعت و شتاب عمل را انجام دهید... در این نامه معاویه زبیر را امیرالمومنین مى خواند! و به او اطلاع مى دهد که من از اهل شام براى و بیعت گرفتم و همه آنها بر خلافت تو اجتماع کرده اند!!
با آن که در هیچ یک از تواریخ جهان ننوشته اند که در شام چنین حادثه اى واقع شده باشد و معاویه از مردم آن جا براى زبیر بیعت گرفته باشد!! آیا ممکن است کسى تصور کند که معاویه به راستى خود با زبیر به عنوان خلافت بیعت کرده بود؟! آیا کسى هست که نداند این نامه تنها یک سرچشمه داد و آن هم تحریک زبیر و طلحه با ایجاد شورش در برابر على علیه السلام و در نتیجه محفوظ ماندن وى در راس قدرت شامات تا هنگامى که زمینه خلافت براى او آماده گردد؟!
معاویه نه به زبیر و طلحه عقیده دارد و نه به اصل خلافت به معناى اسلامى آن ، او مى خواهد از وجود این دو ناراضى و جاه طلب در راه رسیدن به هدفهاى شیطانى خود بهره بردارد، شاهد این مدعا متن نامه است . معاویه در آن جا پس از آن که داستان ساختگى بیعت گرفتن از مردم شام را براى زبیر مى نگارد بلافاصله از این مقدمه مى گذرد و عجولانه بذى المقدمه مى رسد و او را راهنمائى مى کند که بصره و کوفه را متصرف شود! و خونخواهى عثمان را بهانه سازد و بدینوسیله مردم را علیه على بن ابى طالب (ع ) تحریک نماید و بشوراند و از آنها مى خواهد در این راه کوشش و سرعت کنند تا مبادا فرصت از دست برود با توجه به متن این نامه آیا باز هم مى توان در هدف اصلى معاویه که چیزى جز نیرنگ بازى و فریب کارى براى رسیدن به قدرت نبود تردید کرد؟ آیا تنها همین نوشته کافى نیست که اثبات کند وى به اصول و مقررات اسلامى تا آنجا بى اعتنا است که حاضر مى شود به زبیر امیرالمومنین خطاب کند و به دروغ به او بنویسد که من را مردم شام براى تو بیعت گرفتم تا بدینوسیله آن بیچاره را آلت اجراى مقاصد شوم خود سازد و براى ایجاد شورش در برابر على علیه اسلام از او استفاده نماید؟معاویه مى گوید نقل گفتار پیغمبر غدغناز مواد بسیار زنده و روشنى که در تاریخ زندگى سیاسى معاویه نشان مى دهد که وى با معتقدات اسلامى نه تنها هیچ گونه رابطه خوبى نداشت بلکه اگر حس مى کرد یکى از بزرگترین مقدسات مذهبى هم در راه رسیدن وى به هدفهاى شیطانى مانعى ایجاد مى نماید به شدت با آن به مبارزه بر مى خاست . خطاب زننده و تندى است که او با عمر و بن عاص دارد هنگامى که عمروعاص گفتارى از پیغمبر اسلام نقل کرد که آن گفتار بطلان حکومت معاویه را بر ملا مى ساخت .
اصل داستان اینگونه است هنگامى که عمار یاسر آن صحابى بزرگوار در جنگ صفین در راه حمایت از على علیه السلام کشته شد. عمروعاص ‍ حدیث مشهورى (که بسیارى از روات اهل تسنن هم آن را نقل کرده اند) که پیغمبر به عمار فرموده بود: تقتلک الئة الباغیه .براى معاویه خواند معاویه که انتشار این حدیث را از پیغمبر اسلام ، ضربه اى کوبنده براى حکومت خود تشخیص داد سخت بر آشفت و به وى گفت :
انک شیخ اخرق و لاتزال تحدث بالحدیث ....افسدت على اهل الشام اکل ماسمعت من رسول الله تقوله ؟!(63)
یعنى تو پیرى هستى احمق و همواره حدیث نقل مى کنى .... مردم شام را علیه من فاسد گرداندى . آیا هر چه از پیغمبر خدا شنیدى باید نقل کنى ؟! در این جا معاویه با تعبیرات سوء و زشتى با عمروعاص سخن مى گوید زیرا وى بخود جرات داد و حدیثى که از پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله درباره عمار شنیده بود نقل کرد.
حدیث از پیغمبر است و گوینده او کسى است که خداوند درباره وى فرمود: و ما نیطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى (64) اما اینها مطالبى نیست که اصولا از نظر معاویه مطرح باشد این گفتار حق است یا باطل ، فرموده پیغمبر اسلام است ، یا دیگران ، براى معاویه بى تفاوت است آن چه که براى او مهم است همان است که خود صریحا به عمروعاص ‍ گفت : افسدت على اهل الشام یعنى من مى خواهم بر مردم حکومت کنم و بر آنان مسلط باشم ، خواه این هدف از طریق حق تامین گردد، یا باطل و اگر روزى گفتار پیغمبر اسلام (ص ) هم بخواهد موقعیت حکومت وى را متزلزل سازد در آن روز با شدت هر چه تمام تر با آن مبارزه خواهد کرد.
مورد دیگرى که باز معاویه با نقل احادیث و گفتار پیغمبر اسلام بشدت مخالفت ورزید خطابى است که او با عبدالله بن عمر دارد. علامه امینى از کتاب صفین نقل مى کند:
ان معاویة ارسل الى عبدالله بن عمر فقال لئن بلغنى انک تحدث لاضربن عنقک (65)
یعنى معاویه نزد عبدالله بن عمر فرستاد و به وى گفت اگر به من اطلاع برسد که تو حدیث نقل مى کنى هر آینه گردنت را خواهم زد آرى معاویه مى داند که از یک طرف احادیث فراوانى از پیغمبر اسلام در فضائل و مناقب على بن ابى طالب علیه السلام روایت شده و از سوى دیگر روایات زیادى از آن بزرگوار در نکوهش از بنى ایمه و مذمت معاویه و پدرش و تقبیح کارهائى که از او در زمان حکومتش صادر مى شد، به صورت اخبار از آینده وارد گردیده است و با این حساب نباید اجازه داد تا این دو قسمت از روایات بگوش اجتماع اسلامى برسد و تنها راه براى دست یافتن به این مقصود هم این است که معاویه با شدت هر چه بیشتر نقل احادیث را از پیغمبر اسلام به طور کلى غدغن کند. و براى آن مجازات معین سازد تا به عبدالله بن عمر بگوید اگر به من اطلاع برسد که حدیث نقل مى کنى گردنت را خواهم زد!!!
معاویه سخنان پیغمبر را استهزا مى کند 
از موارد روشنى که باز مى توان ماهیت معتقدات معاویه را از نظر اسلامى به خوبى بدست آورد مکالمه اى است که وى هنگام ورود به مدینه با ابوقتاده انصارى دارد. در این مکالمه صریحا گفتار پیغمبر اسلام را مسخره مى کند و آن را مورد استهزاء قرار مى دهد. ابن عساکر این داستان را این گونه نقل مى کند:
و لما قدم المدینة لقیه ابوقتادة الانصارى فقال له معاویة یا باقتاده ! تلقانى الناس کلهم غیر کم یا معشر الانصار! مامنعکم ؟ قال لم یکن معنادواب . فقال معاویه فاین النواضح ؟! فقال ابوقتادة عقر ناها فى طلبک و طلب ابیک یوم بدر قال نعم یا اباقتادة ، قال اباقتاه ان رسول الله (ص ) قال لنا اناسنرى بعده اثرة قال معاویه قماامر کم به ذلک ؟! قال امر نا بالصبر قال فاصبرو احتى تلقوه (66)
یعنى هنگامى که معاویه وارد مدینه گردید (در شمار مستقبلین ) ابوقتاده انصارى را ملاقات نمود معاویه به وى گفت ابوقتاده ! همه مردم مرا ملاقات کردند (و به استقبال من آمدند) به جز شما اى جمعیت انصار! چه چیز شما را منع کرد؟ (از آنکه به استقبال من در آئید) ابوقتاده گفت ما وسیله اى (که بر آن سوار شویم ) نداشتیم معاویه (به طور استهزاء) گفت پس نواضح یعنى شتران آبکش شما کجا هستند؟!(67)ابوقتاده در پاسخ گفت ما آن شتران را در جستجوى تو و پدرت در روز بدر (هنگامى که در صف مشرکین بودید) از دست دادیم ، معاویه (به طور استهزاء)گفت آرى اى ابوقتاده ! در این جا ابوقتاده گفت پیغمبر خدا به ما خبر داد که به زودى بعد از او افراد ناشایسته اى را مى بینم که بر ما مقدم شوند و حقوق ما را پایمال سازند(68)معاویه گفت در هنگام آن اثرة پیغمبر به شما چه دستورى داد؟! ابوقتاده گفت پیغمبر به ما دستور صبر و شکیبائى داد. معاویه گفت پس ‍ صبر کنید تا هنگامى که او را ملاقات نمائید!
خوانندگان عزیز: در پایان این مکالمه (همان گونه که مطالعه مى فرمائید) معاویه گفتار پیغمبر و اخبار آن حضرت را درباره حوادث بعد از خود صریحا مورد استهزاء قرار داده و با لحنى آمیخته به مسخره و انکار به او مى گوید: اکنون که پیغمبر به شما دستور صبر داده پس صبر کنید تا او را دیدار نمائید.
فرزند ابوسفیان در این جا نه تنها اخبار پیغمبر اسلام را درباره حوادث بعد از وى مورد استهزاء قرار مى دهد بلکه با جمله اى حتى تلقوه گویا مى خواهد اعتقاد ابوقتاده را درباره معاد و روز قیامت و دیدار پیغمبر را در آن روز هم انکار نموده و آن را عقیده اى بى اساس و موهوم بنامد! آیا راستى ممکن است این نوع کلمات و تقبیرات از فردى صادر گردد که داراى معتقدات صحیح اسلامى است و نسبت به پیغمبر بزرگ اسلام صلى الله علیه و آله و گفتار وى و داستان قیامت و روز جزاء با نظر احترام بنگرد؟!
معاویه بر این نمونه از مردم حکومت مى کند 
فرزند ابوسفیان که تنها هدف او در زندگى حکومت بر مردم و بدست آوردن قدرت است ، به هر صورت که باشد براى وى لذت بخش است از این که مى بیند بر اجتماعى حکومت مى کند که نه تنها در مسائل اساسى و اصولى اسلام داراى درک صحیح و انسانى نیستند بلکه در محسوسات و ابتدائى ترین و عادى ترین موضوعات زندگى خود هم گاهى داراى شعور کافى و تشخیص لازم نمى باشند.
معاویه به خوبى مى داند که از نیروى انسانى چنین اجتماع منحط و نادانى است که او مى تواند حداکثر استفاده را ببرد، او مى داند که این نمونه جمعیت و ملت اند که وى مى تواند آنها را بهر سوى که بخواهد بکشاند و علیه هر فردى که اراده کند بسیج نماید.
پسر ابوسفیان از اینکه پیروان او حتى در محسوسات هم قضاوت آنان بر پایه حق و تشخیص صحیح نیست نه تنها ملول نمى گردد بلکه یافتن این خصوصیت را در زیر دستان و ملت خود موفقیت بزرگى براى خویش ‍ دانسته و آن را به رخ دیگران مى کشد.
داستانى عجیبى را مسعودى مورخ مشهور اسلامى درباره مردم شام و سطح فکر آنان نقل مى کند که براى نشان دادن وضع منحط و چگونگى درک آنان در مسائل بسیار جالب است متن داستان این گونه است :
ان رجلا من اهل الکوفة دخل على بعیر له الى دمشق فى حال منصر فهم عن صفین فتعلق به رجل من دمشق فقال هذه ناقتى اخذت منى بصفین فار تفع امر هما الى معاویة و اقام الدمشقى خمسین رجلا بینة یشهدون انها ناقة فقضى معاویة على الکوفى و امره بتسلیم البعیر الیه فقال الکوفى اصلحک الله انه جمل و لیس بنافة فقال معاویة هذا حکم قدمضى و دس الکوفى بعد تفرقهم فاحضره وسئله عن ثمن بعیره و دفع الیه ضعفه و بره و احسن الیه و قال له ابلغ علیا انى اقابله بمائة الف مافیهم من یفرق بین الناقة و الجمل (69)
یعنى مردى از اهل کوفه هنگام مراجعت از صفین در حالى که داراى شترى بود وارد دمشق گردید، فردى از اهل شام به شتر چسبید و گفت این ناقه (یعنى شتر ماده ) متعلق به من است و تو او را در صفین از من گرفتى ، این نزاع را نزد معاویه بردند و آن مرد شامى (که مدعى بود) پنجاه نفر از مردم دمشق را براى شهادت نزد معاویه آورد.

و آنها شهادت دادند که این شتر ماده متعلق به این مرد شامى است ، معاویه هم علیه مرد کوفى قضاوت کرد (و گفت باید این شتر ماده را به این شامى رد کنى ) مرد کوفى گفت خدا تو را اصلاح کند این شتر من نر است و ماده نیست !!! معاویه گفت قضاوتى بود که نمودم و گذشت (و باید شتر را به شامى وا گذارى )، ولى بعد از پراکنده شدن جمعیت معاویه نزد آن مرد کوفى فرستاد و او را حاضر نمود و قیمت شتر را از او سوال کرد و چندین برابر قیمت آن را به وى پرداخت و به او نیکوئى و احسان نمود آن گاه به او گفت به على (ع ) ابلاغ کن که من با او مقابله و مبارزه مى کنم با صدهزار نفر (از مردم شامات که در میان آنان کسى نیست که بین شتر نر و ماده فرق بگذارد.
در این داستان معاویه پایه هاى اصلى قدرت خود و سطح فکر و درک آن مردمى که وى بر آنان حکومت مى کند به خوبى روشن مى سازد و صریحا به مرد کوفى مى گوید به على بن ابیطالب علیه السلام بگو که من در پیکار با تو از نیروى مردمى استفاده مى کنم که در بین آنان کسى نیست که بین شتر نر و ماده فرق بگذارد!!!
جالب توجه این جاست که فرزند ابوسفیان نه تنها از این وضع غمگین و شرمنده نیست بلکه آن را موفقیت بزرگى براى خود مى شمرد و از مرد کوفى مى خواهد که آن را عینا نزد امیرالمومنین علیه السلام منعکس سازد! آیا این داستان به خوبى نشان نمى دهد که معاویه اصولا کارى به حق و یا باطل بودن حکومت خود ندارد؟!
او مى خواهد زمامدار مردم باشد و قدرت اسلامى را قبضه نماید براى رسیدن به این هدف چه بهتر که اجتماع و ملت او را مردیم نادان و منحط تشکیل دهند، آرى با توجه به این شواهد است که براى هیچ فرد منصفى در بدست آوردن سوء نیت معاویه جاى تردید باقى نمى ماند.
خوانندگان عزیز: با در نظر گرفتن شواهد غیر قابل انکار تاریخى که ما تا اینجا برشمردیم آیا باز هم ممکن است فردى در سوء نیت معاویه شک کند؟! آیا با در دست داشتن این همه دلائل روشن باز هم مى توان در این حقیقت تردید نمود که معاویه اسلام و مقدسات و فرامین مذهبى آن را عملا به بازى گرفته بود و مى خواست از آنها تنها به منزله پلى براى رسیدن به هدفهاى نفسانى و شیطانى خود و به دست آوردن حکومت نژادى استفاده نماید!!
معاویه با میل خود اسلام را نپذیرفت . 
قسمت هاى مختلفى که ما تا این جا براى نشان دادن هدفهاى قلبى معاویه و عقائد باطنى وى از نویسندگان و مورخین بزرگ سنى مذهب نقل کردیم ممکن است پذیرفتن آنها بر جمعى دشوار آید و اصولا نتوانند این حقیقت را باور کنند که فرزند ابوسفیان راستى در دل هیچ گونه اعتقادى به اصول و مقدسات اسلامى نداشت و تظاهر او به اسلام تنها به منظور رسیدن به قدرت و هدفهاى نفسانى بوده است .
ولى براى آن که ما این حالت شگفت و انکار را از صفحه فکر این دسته از خوانندگان بزدائیم ناچاریم چگونگى و علت اسلام آوردن معاویه و خاندان بنى امیه را با استناد مدارک معتبر اسلامى و همچنین موقعیت این خاندان را از نظر پیشوایان بزرگ دین و نکوهشهاى شدیدى که از آن ذوات مقدس ‍ نسبت به آنان وارد گردیده نقل کنیم تا ضمنا این حقیقت روشن گردد که از ابتداء پذیرفتن این دودمان اسلام را از روى رغبت و میل نبوده بلکه با کراهت و تنها براى ترس از شمشیر بوده است اینک نقل مدارک اسلامى در این باره :
یک . المعتضد بالله خلیفه عباسى ضمن منشورى که براى لعن بر معاویه و اطلاع اجتماع از علل تصمیم خلیفه بر این امر صادر نموده بود به موقعیت خاندان ابوسفیان در برابر اسلام و آورنده آن و چگونگى مسلمان شدن آنان و آن چه که پیغمبر اسلام درباره این خاندان فرمودند اشاره کرده و چنین مى نویسد:
...و اشدهم فى ذلک عداوة و اعظمهم له مخالفة و اولهم فى کل حرب و مناصبة لایرفع على الاسلام رایة الاکان صاحبها و قاعدها و رئیسها فى کل مواطن الحرب من بدر واحد و الخندق و الفتح ، ابوسفیان - ابن حرب و اشیاعته من بنى امیة الملعونین فى کتاب الله ثم المولعونین على لسان رسول الله فى عدة مواطن وعدة مواضع لمامضى علم الله فیهم و فى امرهم و نفاقهم و کفر احلامهم فحارب مجاهدا و دافع مکابدا و اقام منابذا حتى قهره السیف و علات امرالله و - کارهون فتقل بالاسلام غیر منطو علیه و اسر بالکفر غیر منقطع عنه .....لعنهم الله به على لسان نبیه (صلى الله علیه و آله ) و انزل فى کتابه قوله و الشجرة الملعونة فى القرآن (70)و لااختلاف لاحد انه ارادبها بنى امیة و منه قول الرسول و قدر آه مقبلا على حمار و معاویة یقود به ویزید

/ 0 نظر / 75 بازدید