دفاع امام حسن(ع) و امام حسین(ع): از ولایت

خدا قسم نمى توانند پدرتان را بکشند. آنان خوارتر و کوچکتر از آنند که بتوانند چنین کنند.[1]

2 - شیخ طوسى روایت کرده است:

چون امام موسى بن جعفر علیهما السلام بر مهدى عباسى وارد شد او را در حالى رد حقوق و مظالم دیگران یافت. به وى فرمود: اى امیر! چرا حق و مظلمه ما باز گردانده نمى شود؟ گفت: حق شما چیست اى ابا الحسن؟ فرمود: چون خداى متعال، فدک و حومه آن را بر پیامبرش گشود بى آنکه اسب و شترى بر آن تاخته شود، این آیه را بر پیامبرش نازل فرمود: (حق خویشاوندان را بپرداز.[2]

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نمى دانست که منظور از خویشاوندان چه کسانى اند. در این باره به جبرئیل رجوع کرد، او هم از خداوند متعال در این مورد پرسید. خداوند به آن حضرت وحى نمود که (فدک را به فاطمه علیها السلام بده. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دخترش را فراخواند و به وى فرمود: اى فاطمه! خداى متعال مرا فرمان داده است که فدک را به تو بدهم. فاطمه علیها السلام گفت: پذیرفتم اى رسول خدا خداى متعال مرا فرمان داده است که فدک را به تو بدهم. فاطمه علیها السلام گفت: پذیرفتم اى رسول خدا از خدا و از تو. کارکنان حضرت زهرا علیها اسلام در طول حیات پیامبر پیوسته در آن زمین بودند.

چون ابوبکر به حکومت رسید، گماشتگان حضرت فاطمه علیها السلام را از آن بیرون کرد. حضرت نزد او آمد و در خواست کرد که فدک را به وى باز گرداند. ابوبکر به او گفت: سیاه پوست یا سرخ پوستى بیاور تا در این مورد به نفع تو گواهى دهند. فاطمه علیها السلام، امیر المؤ منین و حسن و حسین: و ام ایمن را آورد و همه به آن شهادت دادند. پس نوشت که متعرض فدک نشوند. حضرت فاطمه علیها السلام آن نامه را همراه خود بیرون برد. عمر او را دید و گفت: این چیست همراه تو اى دختر محمد!؟ فرمود: نامه اى است که ابوبکر برایم نوشته است. گفت: نشانم بده. فاطمه علیها السلام نداد. عمر آن را از دستش کشید و به آن نگریست و آب دهان بر آن انداخت و نوشته را زدود و نامه را پاره کرد.

گفت: این براى آن است که پدرت براى تصرف آن، اسب و شترى نتاخته است، آن را گذاشته و رفته است.

مهدى عباسى به امام گفت: حدود آن را برایم مشخص کن. امام حدودش را تعیین کرد. گفت: این خیلى زیاد است، باشد تا در آن بیندیشم![3]

3 - طبرسى روایت کرده است:

عمر بن خطاب بر منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله بر مردم منبر مى خواند. در خطبه اش چنین گفت که او از مومنان بر خودشان سزاوارتر است. حسین علیه السلام از گوشه مسجد به او خطاب کرد:

 اى دروغگو از منبر پدرم رسول خداصلى الله علیه و آله پایین بیا، نه منبر پدرت!

عمر گفت: به جانم قسم که منبر، منبر پدر توست نه پدر من. این حرف را چه کسى به تو یاد داده است؟ پدرت على بن ابى طالب؟

حسین علیه السلام به او فرمود: اگر از فرمان پدرم اطاعت کنم، به جانم قسم که او هدایتگر است و من هدایت یافته به او. از زمان پیامبر خدا بیعت او را برگردن مردم است، آن را جبرئیل از سوى خدا متعال آورده است و جز منکر قرآن، آن را انکار نمى کند. مردم ولایت او را در دل قبول دارند، اما به زبان انکار کردند. واى بر منکران حق ما اهل بیت از خشم پیوسته و شدت عذاب، که با رسول خدا محمد صلی الله علیه و آله رو به رو خواهند شود.

عمر گفت: اى حسین! لعنت خدا بر کسى که حق پدرت را انکار کند. مردم، ما را به حکومت برگزیدند، ما هم قبول کردیم. اگر پدرت به خلافت مى پذیرفتند. ما هم پیروى مى کردیم.

حسین علیه السلام به او فرمود: اى پسر خطاب! کدام مردم تو را بر خویش ‍ امیر ساختند. پیش از آنکه تو ابوبکر بر خود امیر ساختى تا بدون دلیلى از سوى پیامبر و رضایتى از آل محمد، تو را بر مردم حاکم سازد. آیا رضایت شما مورد پسند پیامبر هم بود؟ یا رضایت خاندان او نارضایى از وى بود؟ به خدا قسم که اگر زبان را گفتارى بود که پذیرش آن استمرار مى یافت و کارى بود که مومنان یارى اش مى کردند، تو بر گرده خاندان پیامبر مسلط نمى شدى و از منبر آنان بالا نمى رفتى. با کتابى مى خواهى بر آنان حکومت کنى که درباره آنان نازل شده و از اسرار و تاویل آن بى خبرى، مگر آنچه به گوشها رسیده است. خطا کار و درستکار پیش تو یکسان است. خداوند آن گونه که شایسته اى سزایت دهد و از بدعتهایى که آورده اى بشدت باز خواستت کند.

گوید: عمر خشمگین فرو آمد. گروهى هم همراه او شدند تا به در خانه امیر المؤ منین7 آمدند. اجازه ورود خواست. حضرت اجازه داد. وارد شد و گفت: اى اباالحسن! امروز از دست فرزندت حسین چه ها که ندیدم! در مسجد پیامبر خدا با صداى بلند با ما سخن مى گوید و اوباش و مردم مدینه را بر ضد من مى شوراند.

امام حسن علیه السلام به وى فرمود: آیا کسى که هیچ حکمى (از خدا و پیغمبر) ندارد به کسى مانند حسین پسر پیامبر علیه السلام  حمله مى کند یا به همدینان او اوباش مى گوید؟ به خدا سوگند خودت جز به کمک اوباش ‍ به حکومت نرسیدى. لعنت خدا بر کسى که اوباش را بشوراند.

امیر المؤ منین علیه السلام  به امام حسن فرمود: آرام، اى ابا محمد! تو نه زود خشمگین شونده اى و نه فرو مایه و نه رگ و ریشه اى در آشفتگان دارى. سخنم بشنو و در سخن شتاب مکن.

عمر به حضرت گفت: این دو پیش خود جز به خلافت نمى اندیشند.

امیر المؤ منین علیه السلام  فرمود: این دو در نسب، به پیامبر خدا نزدیکتر از آنند که در پى خلافت باشند. اى پسر خطاب! آنان را به حقشان راضى کن تا پیشوایان پس از این دو از تو راضى باشند.

گفت: یا ابا الحسن! رضایت آن دو به چیست؟

فرمود: باز گشت از خطاب و جلوگیرى از گناه با توبه.

عمر به حضرت گفت: یا ابالحسن! فرزندت را ادب کن تا کارى به کار حاکمان نداشته باشد؛ آنان که حکیمان روى زمینند.

امیر المؤ منین علیه السلام  به وى فرمود: من کسانى را که گنهکارند یا بیم لغزش و هلاکتشان مى رود ادب مى کنم، اما کسى که پدرش پیامبر خداست و از ادب خویش به و بخشیده است، به بهتر از تربیت پیامبر نمى توان روى کرد. اى پسر خطاب! راضى شان کن.

گوید: عمر بیرون آمد. با عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف رو به رو شد. عبدالرحمان به او گفت: اى ابا حفص! چه کردى؟ بحث به دراز کشید!

عمر گفت: مگر مى توان با پسر ابوطالب و دو فرزندش بحث و احتجاج کرد؟

عثمان به او گفت: اى پسر خطاب! آنان فرزندان عبدمنافند که پرمایه اند و دیگران بى مایه اند.

عمر گفت: آنچه را از روى حماقت به آن افتخار کردى، افتخار به حساب نمى آورم!

عثمان با خشم جامه او را گرفت و او را کنارى انداخت و به او گفت: اى پسر خطاب! گویا حرف مرا انکار مى کنى؟ عبدالرحمان پا در میانى کرد و آنان را از هم جدا ساخت. مردم هم پراکنده شدند.[4]

4 - طبرسى روایت کرده است:

صالح بن کیسان گفت: چون معاویه، حجر بن عدى و یارانش را به شهادت رساند، آن سال به حج رفت و حسین بن علی علیه السلام را دیدار کرد. به آن حضرت گفت: یا ابا عبدالله! به تو خبر رسید که با حجر و یارانش و پیروانش و پیروان و پیروان پدرت چه کردیم؟

فرمود: با آنان چه کردى؟

گفت: آنان را کشتیم، کفن کردیم و بر آنان نماز خواندیم.

حسین علیه السلام خندید. سپس فرمود: اى معاویه! آنان خصم توند، ولى اگر ما، پیروان تو را بکشیم، نه آنان را کفن مى کنیم و نه بر ایشان نماز مى خوانیم و نه به خاکشان مى سپاریم. به من خبر

رسیده که درباره علی علیه السلام ناسزا مى گویى و به دشمنى با ما برخاسته اى و از بنى هاشم عیبجویى مى کنى. اگر چنین است پس به وجدان خودت برگرد و حق را بپرس، چه به زیانت باشد یا به سودت. پس اگر خود را عیبناکتر ندیدى، پس عیب تو کم و کوچک بوده و ما به تو ستم کرده ایم! اى معاویه! جز کمان خویش را زه مبند و جز به هدف خود تیر میفکن و ما را از نزدیک، هدف تیر دشمنى ات قرار مده. به خدا قسم تو درباره ما از کسى پیروى کرده اى (یعنى عمروعاص) که نه سابقه اسلام دارد و نه آنکه به فکر توست. پس به فکر خودت باش یارها کن![5]

اعتراض بر ولید

5 - بلاذرى از عتبى روایت کرده است:

ولید بن عتبه، میان حسین علیه السلام و مردم عراق فاصله انداخت. حسین علیه السلام فرمود: اى آن که بر خویش ستم نموده اى و از خدا نافرمانى کرده اى! چرا بین من و گروهى فاصله مى اندازى که آنچه را تو و عمویت حق من نمى شناسید، حقم مى دانند؟ ولید گفت: کاش بردبارى ما بر تو، دیگران را نسبت به تو نادان نمى کرد. تا دستانت آرام است، گستاخى زبانت بخشوده است. آن را نلرزان که تو را به خطر افکند. اگر مى دانستى که پس از ما چه خواهد شد، همان گونه که دشمنمان مى دارى، دوستمان مى داشتى.[6]

اعتراض بر یزید

6 - عمر بن سبینه گفته است:

یزید در زمان پدرش به حج رفت. چون به مدینه رسید به شراب نشست. ابن عباس و حسین علیه السلام براى دیدار با او اذن خواستند. به یزید گفته شد: اگر ابن عباس بوى شراب از تو یابد آن را مى شناسد. پس به ابن عباس ‍ راه نداد ولى حسین علیه السلام را اجازه داد. چون وارد شد، بوى شراب و عطر یافت. فرمود: به به، چه بوى خوشى! این چیست؟ یزید گفت: اى ابا عبدالله! عطرى است که در شام مى سازند. سپس باده اى طلبید و آن را نوشید. باده اى دیگر طلب کرد و گفت: بنوش یا ابا عبدالله! حسین علیه السلام فرمود: اى مرد! بوى شراب بر خودت باد! تو در چشم من ارزشى ندارى.

آنگاه یزید، اشعارى به این مضمون خواند:

هان اى آن که فریاد به شگفتى مى زنى!

تو را به دختران و لذتها و شراب و طرب خواندم، نپذیرفتى.

و به باده بزرگ تاجدارى که بزرگان عرب بر آن نشسته اند،

و در میان آنان است دخترى که دلت را برده است و تو از جانمى جنبى.

حسین علیه السلام پرخاش کنان به او فرمود: بلکه دل تو را برده و آشفته کرده است اى پسر معاویه![7]

7 - امام حسین علیه السلام درباره رنجها و سختیهاى روزگار بر خودش ‍ چنین سروده است: اى رنجها و سختیهاى روزگار، بچرخ، بچرخ!

اگر خواستى کوتاه باش یا بلند،

با هر مشکل ناگوار و بزرگ و با هر بار سنگین و طاقتفرسا مرا هدف قرار دادى!

نخستین غم، سوک پیامبر بود، آنگاه مادرم بتول پاک و پس از پدر مهربانم و برادرم امام حسن بزرگوار، و خاندانى که صاحب تاویل و تنزیل است.

بالاترین مصیبت ما از سوى جبرئیل و قطع شدن وحى آسمان است که مصیبتى بى همتاست.

امروز تو را اى غم از من بازگشتى نیست و در عطا و بخشش خداى رحمان برایم کافى است.[8]



[1]. کتاب سلیم بن قیس، ص 249

[2]. سوره اسراء، آیه 26

[3]. تهذیب، ج 4، ص 148، حدیث 414

[4]. احتجاج، ج 1، ص 292

[5]. احتجاج، ج 1، ص 296

[6]. انساب الاشراف، ج 3، ص 156، حدیث 15

[7]. کامل، ج 2، ص 603

[8]. کشف الغمه، ج 2، ص 38                                                                                                                              *منبع*مقتل امام حسین- پژوهشگده باقرالعلوم    

/ 9 نظر / 157 بازدید
alamdar

عطش زیارت . . . . منتظرم[گل]

نرجس

سلام علیکم استفاده کردیم خواهر بزرگوارم پایدارباشید.یا مولاعلی

m

سلام وب خوبی داری به وب من هم بیا ضرر نمی کنی نظر یادت نره

ملیکادشتی

درشب آرزوها آرزو دارم : خورشید رهایت نکند غم صدایت نکند ظلمت شام سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که تنش در تن توست حضرت دوست ، جدایت نکند . . .

رهجوي ولايت

سلام اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك آدم وقتي تاريخ و ظلم هايي كه به اهل بيت و شيعيان شده رو مي خونه نمي تونه اشك هاش سرازير نشه. بيان اين مطالب يقينا براي وبلاگ نويسان مفيد خواهد بود. شما با افتخار لينك شدين. اگه دوست داشتين بنده رو لينك كنيد. راستي اسم من و آدرس وبلاگم رو توي كاغذ بنويسين بچسبونين بالاي مانيتورتون كه هر وقت مطلب جديدي گذاشتين خبرم كنين بيام بخونم باشه؟! يادتون نره ها؟! بازم بهم سر بزنين يامهدي رهجوي ولايت www.rahjoyanevelayat.mihanblog.com

باشگاه هواداران پرشین بلاگ

با عرض سلام و احترام خدمت مدیریت محترم وبلاگ بدین وسیله به اطلاع می رساند ؛ با توجه به شرکت کردن شما در مسابقه وبلاگنویسی ( من وبلاگم را دوست دارم ) و داوری وبلاگهای شرکت کننده ؛ بنابر داوری انجام شده وبلاگ شما از وبلاگهای برنده شده در این مسابقه می باشند . بدین منظور جایزه شما همانطور که قبلا اعلام شده بود درج تبلیغ رایگان در مدیریت مرکزی وبلاگهای پرشین بلاگ می باشد . بدین وسیله اعلام میدارد از تاریخ 23 اردیبهشت ماه وبلاگ شما در این بخش درج شده است. ضمن عرض تبریک به شما وبلاگنویس عزیز ؛ خواهشمندیم در به روز رسانی وبلاگ خود کوشا باشید . با تشکر نگار نیک نفس مدیر فنز پرشین بلاگ www.fans.persianblog.ir

علیرضا

از ازل ما را محب مرتضی علی نوشتند از کف پای اباالفضل گل ما را سرشتند